تبلیغات
گل 12 دانستنی هایی درباره علوم غریبه

وجود مبارک امام باقر (ع) فرمود: عقائد و اخلاق و اعمالی که دارید؛ قبل از اینکه استخاره کنید، تفسیر کنید. ما گاهی بین دو تا کار مُخیّر یا مردّدیم. نمی‌دانیم کدام حق است، کدام باطل؛ کدام خیر است، کدام شرّ؛ کدام حَسن است، کدام قبیح؛ کدام سعادت بار است، کدام شقاوت آور. فرمود: شما عقایدتان، اوصافتان، اخلاقتان، اعمالتان، اقوالتان را چه آنهایی که متعارض دارد، چه آنهایی که متعارض ندارد، همه این امور را بر قرآن کریم عرضه کنید؛ اهل تفسیر باشید، نه استخاره!

خیلی به ما دستور «استخاره» ندادند. استخاره کردن دو قسم است؛ یک دعای مخصوص استخاره است که آن واقعاً اوّل و آخرش نور است و در دعای سی‌وسوم صحیفه سجادیه هست. هر کسی تصمیم گرفت یک کاری را انجام بدهد ولو به حسب ظاهر خیر است اما خیرش را از خدا بخواهد، همین طور وارد کار نشود! این یک دستور اکید اسلامی است و جزء سنن ماست و بسیار کار خوبی است. این دعای استخاره، یعنی طَلَبُ الخِیر. یعنی خدایا! من این کار را حالا فکر کردم، دیدم که به حسب ظاهر مصلحت است؛ دارم انجام می‌دهم. من که از عواقبش خبر ندارم، از همراهانش خبر ندارم؛ تو خیر مرا در این کار قرار بده. این استخاره، یعنی طَلَبُ الخِیر.

امّا آن استخاره که انسان قبل از اینکه فکر بکند، قبل از اینکه مشورت بکند، قبل از اینکه ارزیابی بکند؛ فوراً به قرآن تفأل بزند، این کار را خیلی به ما دستور ندادند! البتّه در موقع حیرت که انسان واقعاً متحیّر شد؛ آن یک راه دیگری است. بنابر این اولا آن دعای استخاره فراموشمان نشود، ثانیا اینکه در هر کاری فکر و تدبّر و مشورت و ارزیابی و تعقّل باشد و ثالثا اگر واقعاً متحیّر شدیم، ماندیم؛ نمی‌دانیم کدام کار برای ما صحیح است، کدام کار ناروا. آن وقت به قرآن استخاره می‌کنیم.

امّا وجود مبارک امام باقر (ع) فرمود: مهمتر از استخاره، «تفسیر» است. شما تمام کارهایتان را بر قرآن عرضه کنید؛ چه این آراء و اندیشه‌ها متضارب و متعارض و مُتنافی و مختلف باشد، چه یک اندیشه. شما این را بر قرآن عرضه کنید، ببینید آیا مطالب قرآنی، معارف قرآنی، معانی قرآنی آن را امضا می‌کند یا نمی‌کند. بنابراین برای همه ما ـ حالا توده مردم که مقدورشان نیست ـ برای ماها که در حوزه و دانشگاه به سر می‌بریم، آشنایی با یک دوره از قرآن کریم می‌شود لازم.

حالا یک وقت است یکی کسی می‌شود علامه طباطبایی (رضوان الله علیه)، خُب آن جزء نوادر است. ولی اینکه خطوط کلّی قرآن را بفهمیم، ترجمه‌اش را بفهمیم، گزیده تفسیر را بفهمیم، به تفسیر روانی از او با خبر باشیم؛‌ این خیلی سخت نیست، خطوط کلّی قرآن را انسان بفهمد. وقتی این ترازو را فهمیدیم،‌ آن‌وقت این عقاید را با این ترازو می‌سنجیم.

این که وجود مبارک امام باقر فرمود: خودتان را با قرآن بسنجید! یعنی آن بحث تنها مخصوص فقیه و اصولی نیست، مخصوص روایات متعارض یا روایت بی‌معارض نیست! جمیع عقاید و شئون را، اخلاق و اوصاف و افعال را باید بر قرآن کریم عرضه کرد. خُب اگر کسی قرآن را نداند؛ وقتی ترازو را ندارد و نمی‌داند چه جوری ترازو را به کار ببرد، عقاید را با چه بسنجد؟ اخلاق را با چه بسنجد؟

برای شهادت امام باقر(ع) جامه مشکی پوشیدن خوب است، عزاداری خوب است، گریه کردن خوب است؛ ثواب دارد امّا اصل فرمایش حضرت را ما باید عمل بکنیم. فرمود: خودتان را چه در مسائل فردی، چه در مسائل جمعی بر قرآن عرضه کنید و با قرآن بسنجید. این از آن وصایای برجسته وجود مبارک امام باقر است.

حالا وجود مبارک امام باقر شهید شدند؛ ما باید این فکر را زنده نگه داریم. امام صادق (ع) اوّلین کسی است که دارد این را احیاء می‌کند؛ این فکر و روش را. وجود مبارک امام صادق اول‌ دستور داد تا خودش زنده بود؛ آن اتاق مخصوص امام باقر را هر شب چراغ روشن می‌کردند. نگذاشت آن اتاق تاریک بماند. این یک نماد است. و گرنه خُب یک اتاقی که کسی نیست؛ چه روشن، چه تاریک؛ چه اثر دارد؟! می‌خواهد بگوید این فکر باید همیشه روشن باشد. خانه‌ای که در او وجود مبارک امام باقر بود؛ تا من زنده‌ام، باید او را روشن نگه دارم. یعنی این فکر را، این طرح را، این رهنمود را، این ارائه طریق را همیشه زنده نگه دارید.

خود امام باقر (ع) به وجود مبارک امام صادق (ع) دستور داد، فرمود: اُوقِف‎‏‎ْ لِی مِنْ مالِی کَذا و کَذا (1)؛ از مال من، این دیگر بخش به ثلث بر می‌گردد؛ از مال من فلان مبلغ را بگیر، وقف بکن. برای اینکه برای من در مدت 10 سال در منا روضه خوانی کنند، عزاداری کنند. خُب منا، ایام عید است؛ شب عید قربان است، مراسم عید قربان است.

فرمود: مردم ـ شیعه و سنّی ـ اینها از راه‌های دور جمع می‌شوند. در مکه هر کسی مشغول اعمال خودش است و به فکر رفتن به عرفات و مشعر و منا است؛ آن دلهره‌ای که دارد، او را آرام نمی‌گذارد. واقعاً کسانی که حاجی‌اند، مخصوصاً در آن عصر؛ از راه‌های دور با آن صعبُ العبور بودن، آمدن؛ در مکه آرام نیستند. امّا وقتی که این دلهره‌ها و اضطراب رد شد، آمدند به عرفات و مشعر و منا و رَمی جمره کردند و حَلق کردند و از لباس اِحرام به در آمدند، یک فراغتی دارند. فرمود: 10 سال در منا برای من ندبه کنند. این نه برای آن است که اینها جمع بشوند آنجا، اشک بریزند! خب بسیاری از آنها سنّی بودند. شیعه در آنجا مثل الآن در اقلیّت بود. فرمود: آن سخنران می‌رود، می‌گوید:‌ امام باقر چنین فرمود درباره فلان آیه چنین فرمود، درباره فلان حدیث چنین فرمود، درباره فلان مطلب کلامی چنین فرمود، درباره فلان مطلب فقهی چنین فرمود. نام مرا در منا زنده نگه بدارید. خب ما شیعیان آنهاییم! این نام را حفظ بکنیم، این مرام را حفظ بکنیم.

1. الکافی / ج5 / ص117

گفتاری از آیت‌الله جوادی آملی



پیوند نور با نور

در شب اول ذیحجه که هلال ماه با کرشمه خودنمایی می کرد، خورشید به خانه علی علیه السلام وارد شد. باد صبا همه را خبر رسانید که: زیور ببندید؛ نور با نور پیوست و جهان روشن شد. درختان شکوفه های خود را بر زمینیان ارزانی داشتند. ابرها مُشک بر زمین باریدند و از خاک صد هزار لاله بر آمد. هلهله ای از شادی و پایکوبی برخاست و جهان یکسره در شور و ولوله شد.

ازدواجی ساده با ساز و برگی اندک، اما صفا و صمیمیتی بسیار، صورت گرفت که تحسین همگان را بر انگیخت و اسوه ای برای آیندگان شد. آن پیوند ساده و بی ریا جز پیوند دو معصوم و برگزیده، علی و فاطمه، نبود.

نوید یاری

چنان که از آیات و روایات بر می آید ازدواج کردن مستحب مؤکد و حتی فراتر از آن، در مواردی خاص، واجب شده است.(1) اسلام بیش از همه ی ادیان برای تسهیل در امر ازدواج رسوم غلط و خرافات دست وپاگیر را از میان برداشته است. ازدواج ساده حضرت زهرا علیهاالسلام و حضرت علی علیه السلام و رفتار و گفتار پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در خلال قضایای این ازدواج، خود به تنهایی گواه روشنی بر این مدعاست(2) و بر همه لازم است که چگونگی های آن را بشناسیم تا شاید در امر مهم ازدواج راهی تازه و آسان فرا روی جوانان قرار دهیم و زندگی شان را هر چه زودتر پر از ترنّم ترانه و شور عاشقانه کنیم.

مراسم خواستگاری علی علیه السلام از فاطمه علیهاالسلام

علی علیه السلام سر به زیر انداخته و از نهایت حیا با سرانگشتان خود زمین را لمس می کند و از گفتن درخواست خود خجالت می کشد تا این که رسول خدا سکوت را می شکند و از او می خواهد درخواستش را بر زبان آورد. علی علیه السلام در حالی که عرق شرم بر جبین مبارکش چون شبنمی بر گُل نشسته بود، با خجلت و کم رویی و با جملاتی زیبا و سرشار از ادب، فاطمه علیهاالسلام را از پدرش خواستگاری کرد.(3) بدین سان مولای شیعیان برای امر مهم ازدواج قدم پیش گذاشت تا به سنّت پایدار اسلام و پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم عمل کند؛ زیرا هیچ کس بیش از او به سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پایبند نبود تا جایی که حتی خواسته خود را هیچ گاه بر خواسته پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مقدّم نداشت. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ازدواج را سنّت خود معرفی کرد و هم او بود که ازدواج نکردن را روی گردانی از سنت خویش، یعنی خروج از اسلام، می دانست.(4) و همواره به ازدواج جوانان امّت خویش می بالید و خطاب به آنان می فرمود: «ازدواج کنید و خانواده تشکیل بدهید که من در روز قیامت به شما مباهات می کنم».(5)

در میان گذاشتن خواسته علی علیه السلام با فاطمه علیهاالسلام

وقتی رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم تقاضای امیرالمؤمنان علیه السلام را شنید فرمود: «علی جان خواسته تو را با فاطمه در میان می گذارم و نظرش را پرسیده، به تو جواب می دهم». آن گاه نزد فاطمه صلی الله علیه و آله وسلم رفت و فرمود: «دخترم فاطمه، می دانی که من تو را دوست دارم و پسر عمویم علی را هم خوب می شناسی، که در فضل و تقوی و صدق و صفا و اخلاص هیچ کس به پای او نمی رسد. اینک او برای خواستگاری تو آمده است. آیا اجازه می دهی به او پاسخ مثبت بدهم؟(6)

این رفتار پسندیده پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم الگویی است زیبا برای همه پدران و مادران، تا در ازدواج فرزندان خویش، ابتدا نظر آنان را بخواهند و از اجبار و اکراه فرزندان بپرهیزند که پیامدهای ناگوار بسیار به همراه دارد.

پاسخ فاطمه زهرا علیهاالسلام به خواستگاری علی علیه السلام

مسلّم است که فاطمه خواستگاران بسیاری داشت. گروهی از مهاجران و انصار و بسیاری از ثروتمندان از جمله عبد الرحمن بن عوف که ثروتمندترین مرد منطقه بود از خواستگاران فاطمه علیهاالسلام بودند.(7) اما حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام که شایسته ترین بانوی هستی است به ملاکی جز تقوا و فضیلت، در انتخاب همسر نمی اندیشد؛ از این رو وقتی پدر بزرگوارش نظر او را درباره ازدواج با علی علیه السلام جویا شد. سکوت سراپای فاطمه علیهاالسلام را فرا گرفت و از شرم و حیا هیچ نگفت. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم رضایت دخترش را از حالت او دریافت و در حالی که خنده نمکینی بر لبانش نقش بسته بود، علی را از سکوت فاطمه که در حقیقت نشانه رضایت او بود خبر داد.(8)

مراسم عقد

در مراسمی ساده و دور از هر گونه هیاهو و با نیکوترین کلام، خطبه عقد جاری شد و فاطمه علیهاالسلام به همسری علی علیه السلام در آمد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خطاب به مردم فرمودند: «شما را گواه می گیرم که من بر طبق سنّت پایدار اسلام فاطمه را همسر او می گردانم. امیدوارم خداوند در بین آن ها مهر و محبّت قرار داده، پراکندگی شان را سامان دهد و این وصلت را برایشان فرخنده گرداند و از لطف خویش به آنان فرزندان پاک و پاکیزه مرحمت فرماید و نسلشان را سبب رحمت و برکت و گنج علم و حکمت و موجب امنیّت ملّت اسلام قرار بدهد. از خداوند برای خود و دخترم و دامادم و شما آمرزش می طلبم». سپس علی علیه السلام نیز خطبه ای ایراد کرد و دوباره پیامبر آنان را دعا کرد و همه آمین گفتند.(9) پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم که از پیوند مبارک فاطمه علیهاالسلام و علی علیه السلام موجی از شادی در دلش جاری بود به نزد دختر دل بندش آمد و او را با این جملات تبریک گفت: «دخترم، تو را به عقد مردی در آورده ام که بهترین مردان عالمیان است و تمام امتیازات خوب را داراست. دخترم او اولین کسی است که به من ایمان آورده و با من نماز خوانده در شب هجرتِ من جان بر کف نهاده، در بستر من خوابید و خداوند بر فداکاری او بر من و بر فرشتگان مباهات نمود. او علیّ مرتضی است(10)».

راستی چه کسی غیر از علی بن ابی طالب علیه السلام لیاقت همسری فاطمه زهرا علیهاالسلام را داشت؟ و چه کسی غیر از او می توانست قدر فاطمه علیهاالسلام را بداند؟(11) و چه کسی جز فاطمه(علیهاالسلام) شایسته همسری علی علیه السلام بود؟

جهیزیه فاطمه زهرا علیهاالسلام

حضرت علی علیه السلام درباره جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام چنین می فرماید: «روزی پیامبر بزرگوار صلی الله علیه و آله وسلم به من فرمود: زره خود را به بازار برده، بفروش تا با پول آن وسایل عروسی و جهیزیه ای برای فاطمه تهیّه کنیم. من نیز به دستور پیامبر چنین کرده، بهای آن را به پیامبر تقدیم کردم . پیامبر مقداری از پول را به ابوبکر و سلمان فارسی و بلال داد و فرمود: مقداری اسباب و لوازم یک زندگی ساده رابرای فاطمه تهیّه کنند و مقداری از آن پول را نیز به همسرش امّ سلمه داد که عطر و چیزهای زینتی برای فاطمه خریداری کند. بدین گونه جهیزیه ای ساده تهیه شد که چیزی جز شانزده یا نوزده قلم جنس نبود که فقط شانزده عدد آن اسباب و وسیله ی مختصری یک زندگی کوچک بود. وقتی چشمان مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به آن جهاز مختصر افتاد، سرش را به جانب آسمان بلند کرد و فرمود: ظروف و زندگی را بر کسانی که بیشتر خداوند و وسایلشان گلی و سفالین است مبارک گردان».(12)

مهمانی عروسی

روز جمعه فرا رسید. عدّه بسیاری به مهمانی عروسی دعوت شدند و طعام نیکویی فراهم شد که گوشت و نان آن را پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم داد و به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روغن و خرما را علی علیه السلام فراهم آورد. پیامبر آستین خود را بالا زد و در پخت غذا همکاری کرد. در آن جشن با شکوه وتاریخی عباس و حمزه، عموهای پیامبر و علی، و عقیل، برادر امیر المؤمنین علیه السلام ، از مهمانان پذیرایی می کردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با دستان مبارک و پر برکت خود، غذا را از دیگ بیرون می آورد. مهمانی عروسی حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام هم مثل مراسم عقد با سادگی و صفا و آرامش انجام گرفت.(13)

شکوهی جاودانه

در پایان مراسم عروسی در خانه ی پیامبر، ایشان فرمودند پارچه ای زیبایی بر زین هموارترین مرکب او انداختند و خود آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم ، دست فاطمه علیهاالسلام را گرفت و او را روی زین استر نشاند و افسار آن را به دست سلمان فارسی، که پیرمردی بود، داد و به زنان و دختران عبد المطلب و زنان مهاجر و انصار فرمود به آرامی پشت سر مرکب عروس راه بیفتند و به آنان دستور داده بود«سخنی که خدای راناخشنود می کند بر زبان نیاورند» و فقط سپاس خدا را بگویند و بس. بدین سان با صلوات و تکبیر و اشعاری پرمحتوا دختر پیامبر را تا خانه ی بخت بدرقه کردند.(14) سادگی و صفای ازدواج برترین بانوی هستی که افتخار فرزندی بزرگ ترین پیامبر الهی را نیز دارد، شکوهی جاودانه آفرید که تا کرانه های روزگار همه نگاه های حقیقت جو را به تحیّر و تحسین وا می دارد.

دعای پیامبر

نوشته اند بعد از مراسم شادی و سرود خوانی در پایان مراسم، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم خود وارد حجله عروس شد و علی علیه السلام را به آن جا خواند و دست دخترش فاطمه علیهاالسلام را گرفت و در دست علی علیه السلام گذاشت و این چنین دعا کرد: «خداوندا این دو تن، نزد من از همه محبوب ترند. پروردگارا، تو نیز ایشان را دوست بدار و نسل شان را با برکت و فرخنده فرما او از سوی خود محافظتی برایشان بگمار. من این دو و فرزندانشان را از شرّ شیطان در پناه تو قرار می دهم. بارالها، پلیدی را از آنان بزدای و این عروسی و وصلت را برایشان فرخنده ساز».(15)

سفارش های پیامبر به حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام

سه روز پس از عروسی، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به خانه ی فاطمه علیهاالسلام آمد و احوال او را جویا شد و از او پرسید: «شوهرت را چگونه یافتی؟» حضرت فاطمه فرمود: «پدر جان شوهرم را بهترین شوهر یافتم، ولی جمعی از زنان قریش نزد من آمدند و به من گفتند: رسول خدا تو را به ازدواج مردی تهی دست در آورده است. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «سوگند به خدا در خیر خواهی تو کوتاهی نکردم، شوهر تو در تقدّم به اسلام از همه پیش تر است و در علم، از همه عالم تر، و در حلم از همه بردبارتر است».

سپس به حضرت فاطمه علیهاالسلام سفارش کرد: «دخترم شوهر تو نیکو شوهری است درهمه ی امور او را اطاعت کن». و رو به علی علیه السلام کرد و فرمود: «با همسرت مدارا و مهربانی کن».(16)

حضرت علی علیه السلام می گویند: «سوگند به خدا، هیچ گاه او را خشمگین و مجبور به کاری نکردم تا آن زمان که خداوند روح او را به سوی خود قبض کرد، و او نیز هیچ گاه مرا ناراحت نکرد و از من نافرمانی ننمود، و من هر زمان به او نگاه می کردم همه ی اندوه ها و رنج هایم برطرف می شد».(17)

منابع:

1.استاد حسین مظاهری، خانواده در اسلام، قم، انتشارات شفق.

2.اسدالله داستانی، مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیهاالسلام ، انتشارات قیام.

3.استاد شهید مطهری، نظام حقوق زن در اسلام.

4.حاج شیخ عباس قمی، بیت الاحزان، ترجمه محمد محمدی اشتهارودی، قم، انتشارات ناصر.

5.سیدجعفر شهیدی، زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام .

پی نوشت:

1. مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص7.

2. خانواده در اسلام، ص91، (با اندکی تغییر و تصرف).

3. مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص26 (با تغییر).

4. خانواده در اسلام، ص89 (به نقل از وسایل الشیعه، ج7، ص103).

5. همان، ص90 (به نقل از وسایل الشیعه، ج14، ص4).

6. مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص28.

7. زندگانی فاطمه زهرا علیها السلام، ص46.

8. ر.ک: مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص29.

9. همان، ص44.

10. همان، ص45.

11. ر.ک: مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص48.

12. همان، ص50؛ بیت الاحزان، ص56؛ خانواده در اسلام، ص93؛ زندگانی فاطمه علیها السلام، ص58.

13. بیت الاحزان، ص59؛ مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص54.

14. مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، صص 59 - 61.

15. همان، ص67.

16. مراسم عروسی و معجزات حضرت زهرا علیها السلام، ص72؛ بیت الاحزان، ص62.

17. بیت الاحزان، ص63.


شنبه 15 آبان 1389

امام جواد علیه السلام

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :عمومی ،

حجـــــره در بستـــــه

دل افســــرده ام با غــم قــــرین  اســــت                  که در فکر جواد العارفیـــــن اســــــت

چــرا غمگیــــن در این عالــم   نبـاشــم                   پریشان قلب ختم المرسلیـــــن اســــت

شــد از زهر جفــــا و کینــه  مسمـــــوم                   جهان از ماتمش با غم قــــرین اســـت

بــه هنگــام شبــاب ، از کـیـــد  دشمــن                  خزان ،  گلزار سلطان مبیـــــن اســـــت

میـــان حــــجـــــره در بســـتــه  بــــراو                   زاهش ، لرزه بر عرش بریــن اســــت

غبار غـــم نشســتــــه بــــر رخ  مـــــاه                   گه قتل شـــه دنیــــــا و دیـــن اســــــت

لبــش عطشان و جانـش بر لبــــش  بود                  چنان جدش که دریا افریــــــن اســـــت

هنــــوزم در تمــــام کــــون ،  قطــــــره                   بپا شور عـزا در شهر دیــــن  اســـــت



                                                 


جمعه 14 آبان 1389

نمایی از درب خانه ی حضرت زهرا سلام الله علیها

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :عمومی ،

khane11

 

نمایی دیگر از درب خانه ی حضرت زهرا علیهاالسّلام

 

khane21

 

نمایی قدیمی از كوچه ی بنی هاشم كه بعدها توسّط وهابیّون تخریب شد

 

kuche1



جمعه 14 آبان 1389

پاداش الهی چگونه است؟ 2

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :عمومی ،

(یا اَجْوَدَ مِنْ كُلِّ جَوادٍ!)).

((اى بخشنده تر از هربخشنده !)).

بالاترین ((جود و بخشش )) از آن پروردگار متعال است ، بلكه باید گفت تنها جواد حقیقى ، خود خداوند است چه اینكه

دیگران اگر داراى جود هستند، اولاً: این صفت را خداوند به آنان بخشیده است و ثانیا: آنچه را هم كه به وسیله آن جود و

 بخشش ‍ مى كنند، خداوند به آنان داده است .

جود خداوند آنقدر فراوان است كه حضرت در ((مناجات شعبانیه )) چنین مى فرماید:

((اِلهى جُودُكَ بَسَطَ اَمَلى !)).
((بارالها! سخاوت تو آرزوى مرا گسترانیده است )).
یعنى هنگامى كه به جود تو مى نگرم ، تحقق آرزوهاى خویش را در آن مى یابم و وسعت جود تو موجب مى شود كه آرزوهاى خود را در چیز كوچكى محدود نكنم بلكه آن را تا كرانه هاى ناپیدا براى ادراكات معمولى ، بگسترانم .
البته شناختى كه اولیاى الهى از ((جود)) پروردگار متعال دارند و آرزویى كه به دنبال آن هستند با شناخت و آرزوى ما بسیار متفاوت است . ما معمولاً جود و بخشش الهى را در ابعاد مادى و آن هم به مقدارى كم مى شناسیم و آرزوهاى مانیز (هرچند بلند بالا هم باشد) در همین چارچوب مى گنجد، در صورتى كه جود مادى پروردگار متعال با تمام عظمتش در مقابل جود معنوى او بسیار حقیر مى نماید.
لازم به ذكر است كه بسیارى از مطالبى كه در باب نعمتهاى الهى بیان شد در اینجا نیز جارى است ؛ یعنى جود الهى نیز مراتب مختلفى دارد و خداوند بر اساس حسابى بسیار دقیق به هركسى به مقدار لیاقت و قابلیتش جود مى نماید و مى بخشد. بنابراین ، لازم است كه آدمى تمام سعى و كوشش خود را در راه دستیابى به جود بى انتهاى پروردگار، صرف نماید و با كردار ناشایست ، خود را از آن محروم نسازد.
نكته دیگرى كه جمله ((یا اَجْوَدَ مِنْ كُلِّ جَوادٍ!))، به ما گوشزد مى كند آن است كه مبادا جود و بخشش ‍ دیگران ، ما را از خداى خود غافل كند و گمان كنیم كه فلان فرد یا فلان گروه ، جوادترین افراد هستند پس به دنبال آنان روان شویم و از جودِ اَجود موجودات ، محروم بمانیم .
براى همین ملاحظه مى كنیم كه اولیاى الهى چشم به جود پروردگار متعال دوخته و تمام خواسته هاى خود را از آن بخشنده كریم طلب مى كنند. در دعاى ابى حمزه ثمالى ، حضرت چنین مى فرماید:
((یا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَاَجْوَدَ مَنْ اَعْطى ! اَعْطِنى سُؤْلى فى نَفْسى وَاَهْلى وَوالِدَىَّ وَوَلَدى وَاَهْلِ حُزانَتى وَاِخْوانى فیكَ)).
((اى بهترین درخواست شونده ! و اى بخشنده ترین عطا كننده ! خواسته هایم را در مورد خودم و بستگانم و والدین و فرزندانم و نزدیكان و برادران دینى ام به من عطا كن )).
البته همانطور كه گفته شد، آن بزرگان را به جود الهى معرفتى دگر است ، معرفتى كه چنین مى گوید:
((فَوَعِزَّتِكَ یا سَیِّدى ! لَوْ نَهَرْتنى ما بَرِحْتُ مِنْ بابِكَ وَلا كَفَفْتُ عَنْ تَمَلُّقِكَ، لِمَا انْتَهى اِلَىَّ مِنَ الْمَعْرِفَةِ بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ)).(217)
((به عزتت قسم اى سرورم ! كه اگر مرا از خود برانى و دور كنى ، هرگز از درگاهت نخواهم رفت و از خواهش و تملق به درگاهت دست برنخواهم داشت ؛ زیرا به جود و كرمت آگاهم و معرفت آن به من رسیده است )).
O ((یا ذَاالْجُودِ وَالسَّخاءِ!)).
((اى صاحب بخشش و بلند نظرى !)).
O ((یا ذَاالْجُودِ وَالاِْحْسانِ!)).
((اى صاحب بخشندگى و نیكى نمودن !)).
O ((یا ذَاالْجُودِ وَالنِّعَمِ!)).
((اى دارنده بخشش و نعمت !)).
در این عبارات ، ((جود)) را مى توان منشاء صفات دوّم دانست ؛ یعنى خداوند متعال چون جواد است ، پس سخى و محسن و منعم است .
البته باید دانست كه این صفات و صفات مشابهى مانند فضل ، كرم ، رحمت ، عطاء و ... با یكدیگر قریب المعنى و متناسب مى باشند و بدین جهت در ادعیه نیز معمولاً به همراه یكدیگر ذكر مى شوند، هرچند از لحاظ منطقى نیز رابطه اى دقیق و ظریف ما بین این اوصاف برقرار است .
به هرحال ، تناسب مابین جود و صفات مذكور آشكار است ، ((سخاوت )) به معناى جوانمردى و بلندنظرى و بخشندگى است ((احسان )) نیز به معناى نیكى نمودن است و ((نعمت )) هم به معناى راحتى آورنده و آسایش دهنده مى باشد، حال كسى كه داراى جود، بذل و بخشش ‍ است ، در او بلند نظرى و جوانمردى نیز هست . و چنین شخصى ، البته اهل احسان و نیكى نمودن به دیگران نیز مى باشد. و اعمال و افعال و نیات این شخص نیز براى دیگران نعمت به شمار مى آید.
O ((یا مَنْ اَكْرَمَ بِجُودِهِ!)).
((اى كسى كه با بخشش گرامى مى دارد!)).
((اكرام )) به معناى گرامى داشتن و ارجمند نمودن است . خداوند متعال به وسیله جود خود، بندگانش را كرامت مى بخشد و آنان را بزرگ و گرامى مى دارد. بذل و بخشش ‍ الهى در هربُعد و جهتى كه باشد، چون بخشش و عطایى از جانب پروردگار متعال است ، موجب رفع نقصى از انسان و كسب كمالى براى اوست . و این همان چیزى است كه موجب كرامت و بزرگوارى انسان مى شود؛ مثلاً اگر خداوند متعال به سبب جود خود، انسان را عفو نماید و گناهان او را ببخشاید، در واقع او را اكرام نموده است ؛ زیرا از بین رفتن گناهان و خطاها به منزله از دست دادن نقایص و پستیهاست و این همان گرامى شدن آدمى است .
و یا اگر خداوند متعال با جود و بخشش خود، انسان را در ابعاد مادى یا معنوى مستغنى و بى نیاز سازد، همانگونه كه حضرت ابى عبداللّه (علیه السّلام ) در دعاى روز عرفه مى فرماید:
O ((اَنْتَ الَّذى بِجُودِكَ اَغْنَیْتَنى !)).
((خدایا! این تویى كه با جودت مرا غنا بخشیدى !)).
این غنا موجب كرامت انسان مى شود؛ یعنى خداوند با این غنا آدمى را اكرام نموده است ؛ مثلاً خداوند به جود خودش به افرادى كه شایستگى آن را دارند، بصیرت ، معرفت ، قدرت دستیابى به حقایق و كمالات و... عنایت مى كند و یا از نظر مادى آنان را بى نیاز از دیگران مى سازد كه تمام این امور در واقع اكرام انسان از سوى پروردگار قادر متعال است .
O ((یا مَنْ جادَ بِلُطْفِهِ!)).
((اى كسى كه به سبب لطفش ، مى بخشد!)).
((لطف )) به معناى مهربانى و ملایمت است ، این مهربانى سبب جود و بذل و بخشش ‍ مى شود؛ زیرا وقتى كه شخصى نسبت به دیگرى لطف داشته و مهربان باشد، سعى مى كند نیازمندیهاى او را برطرف نماید و از آنچه در توان دارد به او بدهد و ببخشد. واضح است كه هرمقدار لطف پروردگار متعال نسبت به بنده اى بیشتر باشد، جود الهى نیز نسبت به آن بنده ، فزونى خواهد گرفت .
O ((یا جَواداً لا یَبْخَلُ!)).
((اى بخشنده اى كه تنگ نظرى ندارد!)).
((بخل )) ضد ((جود)) و به معناى تنگ نظرى و امساك و امتناع است . و معلوم است كسى كه جواد باشد هیچگاه بخیل نخواهد بود. اما در ((مناجات شعبانیه )) براى آنكه جود الهى شامل حال آدمى بشود، یك شرط به این جمله اضافه شده است :
((یا جَواداً لا یَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ!)).
((اى بخشنده اى كه از امیدوار به ثوابت ، دریغ نمى كنى !)).
یعنى یكى از شرایط لازم براى رسیدن به جود الهى آن است كه آدمى به پاداش و دِهِش ‍ پروردگار متعال ((امیدوار)) باشد، بنابراین ، كسى كه به هر دلیلى از درگاه بارى تعالى ناامید است ، نمى تواند منتظر بخشش خداوند باشد.
به عبارت دیگر، دستیابى به جود الهى مستلزم داشتن یك حالت و قابلیت خاص روحى به نام ((امید و رجاست ))؛ زیرا كسى كه ناامید از بخششهاى الهى است ، یا خداوند را ناتوان مى داند و یا خود را به لحاظ گناه مستحق نمى داند، كه در صورت اول باید ایمان و عقیده خود را اصلاح نماید و در صورت دوّم باید موانع را برطرف سازد.
در ((دعاى ابى حمزه ثمالى )) نیز در باره نقش ((رجا)) چنین مى فرماید:
((وَاَعْلَمُ اَنَّكَ لِلرّاجى بِمَوْضعِ اِجابَةٍ!)).
((بارالها! من مى دانم كه تو خواسته كسانى را كه امیدوار هستند، اجابت مى كنى و برآورده مى سازى )).
همچنین در دعاى ابى حمزه ثمالى درباره رفتن به سوى جود پروردگار متعال و ترك انسانهاى بخیل ، چنین آمده است :
((وَاَنَّ فِى اللَّهْفِ اِلى جُودِكَ وَالرِّضا بِقَضائِكَ عِوَضاً مِنْ مَنْعِ الْباخِلینَ وَمَنْدُوحَةً عَمّا فى اَیْدِى الْمُستَاءثِرینَ)).
((بارالها! در نالیدن به درگاه جود و بذلت و راضى بودن به قضا و قدرت ، عوضى وجود دارد از ندادن افراد بخیل ، و بى نیازى وجود دارد از آنچه در دست دنیا طلبان است )).
یعنى اگر انسان منتظر بخشش پروردگار متعال و راضى به قضا و قدر الهى باشد، هرچند این انتظار و رضایت سخت باشد، اما آنچه از این رهگذر نصیب انسان مى شود، بسیار بهتر از آن است كه آدمى به انسانهاى بخیل روى آورد و به دنیایى كه در دست دیگران است ، چشم داشته باشد.
اكنون كه سخن از ((بخل )) به میان آمد، باید دانست كه بخلِ آدمى ، وسعت زیادى دارد و یكى از بدترین بخلها، بخل انسان در انجام كارهاى نیك است ؛ یعنى اینكه انسان از بذل و بخشش تواناییها و سرمایه هاى خود در راه پروردگار متعال ، خوددارى و امتناع ورزد، در حالى كه تمام این سرمایه ها و توانمندى ها را خداوند به انسان عنایت نموده است . در همین رابطه در ((تعقیب نماز ظهر)) چنین آمده است :
((اَللّهُمَّ ... اِنْ دامَ بُخْلى فَاَنْتَ اَجْوَدُ ... اَللّهُمَّ وَاقْمَعْ بُخْلِى بِفَضْلِ جُودِكَ)).
((بارالها! ... هرچند من بخیل هستم اما جود تو بیشتر است ، ... بارالها! بخل مرا به فراوانى جود خودت ، از بین ببر)).
یعنى خداوندا! تو به بخل من كه مانع از انجام كارهاى خیر مى شود نظر نكن ، بلكه با جود خودت با من رفتار نما و به سبب آن ، بخل مرا هم از من بگیر تا بتوانم آنگونه كه تو مى خواهى عمل نمایم .
نگاهى دیگر به جود و كرم خداوند
قبلاً درباره وسعت و دامنه ((جود الهى )) سخن گفته شد، اینك به گوشه هاى دیگرى از این مطلب مى پردازیم در دعاى ابى حمزه ثمالى چنین آمده است :
((حجَّتى یا اَللّه ! فى جُرْاءتى عَلى مَسئَلَتِكَ مَعَ اِتْیانى ماتَكْرَهُ، جُودُكَ وَكَرَمُكَ)).
((بارالها! آنچه موجب مى شود كه من با وجود گناه باز هم به درگاه تو بیایم و از تو خواسته هایم را بطلبم ، جود و كرم تو است )).
یعنى جود و كرم تو آنقدر گسترده است كه موجب مى شود من با تمام كردارهاى قبیح وزشتم ازتودست برندارم .درقرآن كریم نیز این سخن به گونه اى دیگر بیان شده است :
(قُلْ یا عِبادِىَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ ... ).(218)
((بگو اى بندگانم كه بر خود ستم كرده اید از رحمت پروردگار ماءیوس و ناامید نباشید)).
چه اینكه جود پروردگار متعال از رحمت او ناشى مى شود. یا به عبارتى ، جود از مصادیق رحمت الهى است .
و در جاى دیگرى از همان دعا چنین آمده است :
((اَنْتَ الْجَوادُ الَّذى لا یَضیقُ عَفْوُكَ)).
((بارالها! تو بخشنده و جوادى هستى كه عفو و گذشتت كم و نارسا نیست )).
بنابراین ، ما جود الهى را نباید منحصر در دادن آب و نان بدانیم ، بلكه دادن و بخشیدنِ عفو مغفرت و ... از جانب خداوند متعال به انسان ، از بارزترین و ضرورى ترین مصادیق جود پروردگار متعال مى باشد؛ همچنانكه تقرب به درگاه الهى نیز با جود الهى میّسر مى شود.
در دعاى كمیل ، حضرت چنین مى فرمایند:
((اَسْئَلُكَ بِجُودِكَ اَنْ تُدنِیَنى مِنْ قُرْبِكَ)).
((به جود و بخششت از تو مى خواهم كه مرا به قرب خویش نزدیك سازى )).
و در جاى دیگرى از همان دعاى شریف ابى حمزه ، وسعت جود و بخشش الهى چنین بیان شده است :
((وَاَىُّ جَهْلٍ یارَبِّ لا یَسَعُهُ جُودُكَ!)).
((و كدامین جهالت و نادانى است خدایا! كه جود تو آن را فرا نگیرد و شامل نشود)).
یعنى همه خلافها و گناهاى ما انسانها، نوعى جهالت و نادانى محسوب مى شود، اما جود پروردگار متعال آنقدر فراوان و وسیع است كه مى تواند تمام این جهالتها را فرا بگیرد. این فراگیرى به این معنا است كه خداوند متعال با جود و بخشش فراوان خود، از این جهالتها مى گذرد و یا با دادن تواناییها و قابلیتهاى لازم به انسان ، آدمى را از این جهالتها خلاصى مى بخشد.
مطلب دیگرى كه قبلاً نیز در باره آن سخن گفته شد، امیدوارى و چشم دوختن به جود و بخشش الهى است . در دعاى ابى حمزه ثمالى چنین مى فریاید:
((وَاِلى جُودِكَ وَكَرَمِكَ اَرْفَعُ بَصَرى )).
((به جود و كرم تو چشم دوخته ام )).
و در جاى دیگر از همان دعا آمده است :
((وَبِجُودِكَ اَقْصُدُ طَلِبَتى )).
((با جود تو به دنبال خواسته هایم مى باشم )).
یعنى چون جود و بخشش تو را در نظر مى گیرم ، در رسیدن به مطلوب خویش امیدوار مى شوم و به دنبال آن روان مى گردم .
در ((دعاى روز عرفه )) نیز درباره نوعى از جود پروردگار متعال چنین آمده است :
((اَنْتَ الْجَوادُ بِالْعَطاءِ قَبْلَ طَلَبِ الطّالِبینَ)).
((بارالها! قبل از اینكه از تو درخواست بشود، تو بخشنده بخششها هستى )).
در واقع بسیارى از سرمایه هاى گوناگون ما در دایره این جود الهى قرار مى گیرد سرمایه ها و داشته هایى كه ما در حال استفاده از آنها مى باشیم اما معمولاً از بخشنده و دهنده آنها غافل هستیم ، سرمایه هایى كه ما براى به دست آوردن و داشتن آنها از خداوند تقاضایى نكرده ایم و خداوند به جود فراوان خود آنها را به ما داده است .
اما نوعى دیگر از جود الهى ، وجود دارد كه رسیدن به آن مستلزم ((درخواست )) از پروردگار متعال مى باشد؛ یعنى بدون یك درخواست واقعى ، انسان سزاوار آن نمى شود. بدین جهت ، چنین درخواستى را در دعاها مشاهده مى كنیم . در ((دعاى كمیل ))، حضرت چنین مى فرمایند:
((وَجُدْلى بِجُودكَ)).
((به بخشش خود بر من ببخش )).
و در دعا ابى حمزه آمده است :
((فَاَنْتَ اَهْلٌ اَنْ تَجُودَ عَلَیْنا ... وَجُدْ عَلَیْنا فَاِنّا مُحْتاجُونَ اِلى نَیْلِكَ)).
((بارالها! تو شایسته آنى كه بر ما جود و بخشندگى نمایى ، ... و بر ما بخشندگى نما كه ما به عطاى تو احتیاج داریم )).
و در این میان ، دسته اى از بندگان الهى آنچنان شایستگى جود و كرم الهى را پیدا مى كنند كه همانند باب الحوایج ؛ حضرت امام موسى كاظم (علیه السّلام ) در ((دعاى جوشن صغیر)) چنین مى فرمایند:
((فَقَدْ فَضَّلْتَنى عَلى كَثیرٍ مِنْ خَلْقِكَ جُوداً مِنْكَ وَكَرَماً لا بِاسْتِحْقاقٍ مِنّى )).
((بارالها! مرا بر بسیارى از خلق خود برترى بخشیدى و این به خاطر جود و كرمى است كه تو دارى ، نه به خاطر استحقاقى كه من دارم )).
خداوند، كریمتر از هر كریم است
(1) ((یا كَریمُ!)).
((اى ارجمند و بزرگوار!)).
(33) ((یا اَكْرَمَ مِنْ كُلِّ كَریمٍ!)).
((اى ارجمندتر از هر ارجمند!)).
(27) ((یا اَكْرَمَ الاَْكْرَمینَ!)).
((اى بزرگوارترین بزرگواران !)).
(91) ((یا اَكْرَمَ الْكُرَماءِ!)).
((اى گرانمایه ترین گرانمایه ها!)).
(23) ((یا ذَاالْكَرامَةِ الظّاهِرَةِ!)).
((اى دارنده كرامت آشكار!)).
(82) ((یا مَنْ اَكْرَمَ بِجُودِهِ!)).
((اى كسى كه با جود و بخشش گرامى مى دارد!)).
(93) ((یا مُكْرِمُ!)).
((اى گرامى دارنده !)).
(30) ((یا مُكْرِمَ مَنِ اسْتَكْرَمَهُ!)).
((اى اكرام كننده آن كس كه از تو طلب اكرام نماید!)).
((كرم و كرامت )) به معناى شرافت ، بزرگوارى ، گرانمایه بودن ، ارجمند بودن ، ارزشمند بودن و با مقدار بودن است . یكى از نتایج بارز چنین صفتى ، بخشش و بخشندگى است . بنابراین ، ((كرم )) با ((جود، سخاوت و فضل )) قریب المعنى مى باشد.
O ((یا كَریمُ!)).
((اى بزرگوار و ارجمند!)).
O ((یا اَكْرَمَ مِنْ كُلِّ كَریمٍ!)).
((اى بزرگوارتر از هر بزرگوار!)).
O ((یا اَكْرمَ الاَْكْرَمینَ!)).
((اى بزرگوارترین بزرگواران !)).
O ((یا اَكْرَمَ الْكُرَماءِ!)).
((اى گرانمایه ترین گرانمایه ها!)).
((كریم )) یعنى داشتن بزرگوارى و ارزشمندى فراوان و همیشگى ، و خداوند متعال ((كریم )) است از آن جهت كه هرآنچه مایه كرامت و ارزش است ، براى پروردگار وجود دارد؛ یعنى خداوند صاحب و مالك همه خوبیها و ارزندگیهاست آن هم در حد اعلى ، بنابراین ، خداوند نه تنها كریم است ، بلكه ((اكرم )) هم مى باشد؛ زیرا دیگران اگر داراى كرم باشند، این كرامت را از خداوند متعال كسب نموده اند و خود فاقد همه چیز مى باشند.
قرآن كریم در سوره الرحمن ، چنین مى فرماید:
(تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الْجَلالِ وَالاِْكْرامِ ).(219)
((پربركت است نام پروردگارت كه داراى جلال و اكرام است )).
((جلال )) در این آیه اشاره به صفات جلالیه پروردگار متعال دارد؛ یعنى صفاتى كه بیان كننده پاكى و تنزیه خداوند از هر عیب و نقصى دارند؛ مانند علوّ، عزّت ، تعالى و... این صفات در واقع علوّ و رفعت بارى تعالى را مى رسانند.
و ((اكرام )) نیز اشاره به صفات جمالیه پروردگار متعال دارد؛ یعنى صفاتى كه بیان كننده وجود خوبیها و حسنها براى پروردگار متعال است ؛ مانند علم ، قدرت ، حیات ، رحمت و ... بنابراین ، هرآنچه موجب كرامتى باشد، در بالاترین مرتبه اش براى ذات اقدس الهى ، وجود دارد.
((در ((دعاى روز عرفه )) نیز حضرت چنین مى فرمایند:
((یا مَنْ لَهُ اَكْرَمُ الاَْسْماءِ!)).
((اى كسى كه باارزشترین و گرانقدرترین اسمها از آن تو است !)).
حال ، آنچه براى ما در این رابطه مهم است این است كه توجه نماییم در مقابل چگونه خدایى قرار گرفته ایم و در برابر پروردگارى با این همه كرامت چگونه باید رفتار نموده و چگونه بایداز این همه كرم الهى استفاده و بهره بردارى كنیم و با جهالتها و غفلتها، خود را از آن محروم نسازیم . بدین جهت ملاحظه مى كنیم كه اولیاى بزرگ الهى چگونه از كرم بى كران خداوند بهره برده و آن را واسطه درخواستهاى خود قرار داده اند:
((جَعَلْتُ بِكَ اسْتِغاثَتى وَبِدعائِكَ تَوَسُّلى مِنْ غَیْرِ اسْتِحْقاقٍ لاِ سْتِماعِكَ مِنّى وَلاَ اسْتیجابٍ لِعَفْوِكَ عَنّى ، بَلْ لِثِقَتى بِكَرَمِكَ وَسُكُونى اِلى صِدْقِ وَعْدِكَ)).(220)
((بارالها! از تو یارى مى طلبم و با خواندنت به تو توسل مى جویم نه از جهت آنكه مستحق آن باشم كه سخنم را بشنوى یا واجب باشد كه عفوت را شامل من گردانى ، بلكه از آن جهت كه به كرم تو اطمینان دارم و به راستى وعده هایت ، خاطر جمع هستم )).
O ((یا ذَاالْكَرامَةِ الظّاهِرَةِ!)).
((اى دارنده كرامت آشكار!)).
ممكن است منظور این باشد كه بزرگوارى و بخشش الهى آنقدر فراوان و فراگیر است كه همگان مى توانند آن را مشاهده و ملاحظه كنند. مقدارى توجه به ابعاد گوناگون زندگى و جهان خلقت ، این مطلب را براى آدمى روشن مى كند. و این در مقابل كرامتهاى غیرظاهرى پروردگار متعال است ؛ یعنى كرامتهایى كه تنها افراد خاص كه داراى قابلیتهاى خاصى مى باشند، قادر به درك و احساس آنها هستند.
در ((تعقیب نماز ظهر)) نیز چنین آمده است :
((اَللّهُمَّ اغْفِرْلى ... كَثیرَ تَفْریطى بِظاهِرِ كَرَمِكَ)).
((بارالها! با كرم و بزرگوارى آشكارت ، از خطاها و لغزشهاى فراوان من درگذر)).
یعنى اگر تفریط و خطاى من فراوان است ، كرم و بخشش تو نیز فراوان و آشكار است .
O ((یا مَنْ اَكْرَمَ بِجُودِهِ!)).(221)
((اى كسى كه با جود و بخششت ، گرامى مى دارى !)).
خداوند چگونه انسان را اكرام مى كند و به او ارزش مى دهد؟ در پاسخ باید گفت : با جود و بخششهاى فراوان خود هر خیر و خوبى كه به سبب جود الهى به انسان برسد، در واقع اكرام انسان از سوى خداوند متعال است . در ((اعمال روزهاى ماه رمضان )) چنین آمده است :
((اَللّهُمَّ ... وَلَم یَسئَلِ الْعِبادُ مِثْلَكَ كَرَماً وَجُوداً!)).
((بارالها! ... بندگانت تاكنون از كسى كه در جود و كرم مانند تو باشد، درخواست نكرده اند)).
O ((یا مُكْرِمُ!)).
((اى گرامى دارنده !)).
((یا مُكْرِمَ مَنِ اسْتَكْرَمَهُ!)).
((اى اكرام كننده آن كس كه از تو طلب اكرام نماید!)).
این جمله بیان كننده یكى از شرایط مهم دستیابى به كرم الهى مى باشد. و آن عبارت است از ((استكرام ))؛ یعنى طلب كرامت نمودن از پروردگار متعال . به عبارت دیگر، باید از انسان ((طلبى )) صورت گیرد تا از خداوند متعال ((بخششى )) به انجام برسد بدین جهت ، ملاحظه مى كنیم كه اولیاى الهى در ادعیه مباركشان با زبانها و بیانهاى گوناگون به دنبال كرم خداى خویش مى باشند. البته واضح است كه هراندازه این درخواست و طلب حقیقى تر باشد و هراندازه معرفت آدمى به كرم پروردگار متعال بیشتر باشد، دستیابى به این مقصود، عملى تر خواهد شد.
البته در اینجا هم مانند بقیه موارد، بسیارى از ما انسانها دچار اشتباه شده و كرامت و ارجمندى را در جاهاى دیگر و در دستان افراد دیگرى جستجو مى كنیم ، در حالى كه حضرت در دعاى ابى حمزه ثمالى چنین مى فرمایند:
((وَالْحَمْدُ للّهِِ الَّذى وَكَلَنى اِلَیْهِ فَاَكْرَمَنى وَلَم یَكِلْنى اِلىَ النّاس فَیُهینُونى )).
((حمد و ستایش خدایى را كه امور مرا به خودش واگذار نمود و در نتیجه مرا گرامى داشت و اكرام نمود و مرا به مردم واگذار نكرد تا آنان مرا خوار و پست نمایند)).
ما معمولاً كرامت و بزرگوارى را در امور دنیوى مى بینیم و با هزار و یك پستى به دنبال این كرامتهاى خیالى ، روان و دوان مى شویم . چه بسیار از پستیها و ذلتها كه در میان ما انسانها رنگ شرافت و كرامت به خود گرفته است و چه بسیار انسانهاى پست و بى ارزش ‍ كه در جایگاه كرامت بخشیدن به دیگران قرار گرفته اند!
به هرحال ، رسیدن به كرامت حقیقى كه همان كرامت الهى است ، آنچنان مهم است كه پیامبر گرامى اسلام (صلّى اللّه علیه و آله ) آن را هدف از بعثت خود بیان مى فرمایند:
((اِنَّما بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخْلاقِ)).(222)
((من برانگیخته شدم تا ارزشهاى اخلاقى را كامل كنم )).
بنابراین ، انبیاى الهى هدفشان از زحمات و تعلیماتشان آن بوده است كه بشر را از پستیها و ذلتهاى گوناگون نجات بخشند و او را به ارزشهاى والا و حقیقى برسانند. و اینجاست كه تمامى دستورات و تعالیم دینى معنا پیدا مى كند.


جمعه 14 آبان 1389

پاداش الهی چگونه است؟ 1

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :عمومی ،

خداوند، بهترین پاداش دهنده است

 ((یا مُثیبُ!)).
((اى پاداش دهنده !)).

 ((یا مَنْ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ!)).
((اى كسى كه پاداش نیكو، نزد اوست !)).

 ((یا مَنْ فى الْجَنَّةِ ثَوابُهُ!)).
((اى كسى كه پاداش او در بهشت است !)).

 ((یا مَنْ لَهُ الْجَنَّةُ الْمَاءْوى !)).
((اى كسى كه بهشت محل سكنى ، از آن اوست !)).

 ((یا شَریفَ الْجَزاء!)).
((اى كه پاداشش بزرگوارانه و شرافتمندانه است !)).

 ((یا دَیَّانُ!)).
((اى جزا دهنده !)).

 ((یا مَنْ لا یُضیعُ اَجْرَالْمُحْسِنینَ!)).
((اى كسى كه پاداش نیكوكاران را ضایع نمى گرداند!)).
 
((یا مُثیبُ!)).
((اى پاداش دهنده )).
((ثواب )) به معناى اجر و پاداش است و آن چیزى است كه در مقابل اعمال نیك آدمى ، به او داده مى شود. در قرآن كریم از دو نوع ثواب نام برده شده است ؛ یكى ((ثواب دنیا)) و دیگرى ((ثواب آخرت )). و در ضمن ، تذكر داده شده كه هردو نوع ثواب ، نزد خداوند و از آن اوست لذا براى كسب آنها چاره اى جز رفتن به سوى حقتعالى نیست .
در این میان ، عده اى تنگ نظرى و غفلت مى كنند و فقط به دنبال پاداشها و نتایج دنیوى مى گردند و اعمال خود را بر طبق رسیدن به چنین نتیجه اى تنظیم مى كنند و بر این اساس ‍ چه بسا از خداوند و راه حق ، فاصله مى گیرند و مرتكب انواع گناه و معصیت و حتى جنایت مى شوند تا به دنیاى خود نایل شوند.
این عده نه تنها خود را از ثواب آخرت محروم مى كنند بلكه حتى مى توان گفت به ثواب واقعى دنیا هم نمى رسند. چه اینكه ((ثواب )) چیزى است كه در آن خیر و خوبى و بركت وجود داشته باشد و آیا با اعمال شر و نادرست مى توان به نتیجه خیر و نیك رسید؟ بنابراین ، براى رسیدن به نتایج و پاداشهاى خوب دنیوى هم راهى جز راه حق وجود ندارد.
و همینطور براى رسیدن به پاداش اخروى باید راهى را كه خداوند متعال در دنیا براى انسان ترسیم نموده پیمود، به عبارت دیگر، ثواب دنیا و آخرت به صورت حساب شده و بر طبق اعمال خاصى نصیب انسان مى شود به طورى كه تا آن اعمال انجام نگیرد، آن نتایج حاصل نمى شود. بنابراین ، به طور كلى مشاهده مى كنیم كه براى رسیدن به ثواب ، چه در دنیا و چه در آخرت ، باید راه حق الهى را پیمود، پس ثواب دهنده و مثیب ، پروردگار قادر است . در سوره نساء، چنین مى فرماید:
(مَنْ كانَ یُریدُ ثَوابَ الدُّنْیا فَعِنْدَاللّهِ ثَوابُ الدُّنْیا وَالاْ خِرَةِ ... ).(197)
((كسى كه خواستار ثواب دنیوى است ، باید بداند كه ثواب دنیوى و اخروى ، نزد خداوند است ...))؛ یعنى براى رسیدن به آن دو باید راه حق الهى را پیمود.
O ((یا مَنْ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ!)).
((اى كسى كه پاداش نیكو، نزد اوست !)).
گفته شد كه ثواب ، پاداشى است كه در قبال اعمال آدمى به او داده مى شود، اما باید دانست كه تمام پاداش اعمال انسان را نمى توان در دنیا به او داد. و این به خاطر آن است كه این دنیا حقیرتر و كوچكتر از آن است كه قابلیت و ظرفیت همه این پاداشها را داشته باشد. پس پروردگار عالمیان ، براى ما خاكیان ، جهانى دیگر با عظمتى غیرقابل تصور، خلق نموده تا انسان را در آن جهان به پاداش اعمالش برساند.
البته این مطلب از طرفى هم عظمت كارها و اعمال آدمى را مى رساند؛ یعنى كارهایى را كه ما در این دنیا انجام مى دهیم و پس از اتمامشان ، آنها را پایان یافته تلقى مى كنیم ، داراى چنان اهمیت و عظمتى هستند كه فقط در آن جهان مى توان به آن پى برد.
به هرحال ، قرآن كریم از ثواب اخروى به نام ((حسن الثواب )) نام مى برد تا انسان به اهمیت آن پى برده و به خاطر دنیاى گذرا از آن غافل نگردد. در سوره آل عمران ، پس ‍ از بیان این مطلب كه مجاهدین و كشته شدگان در راه خدا وارد بهشت خواهند شد، چنین مى فرماید:
(... ثَواباً مِنْ عِنْدِاللّهِ وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْثَّوابِ ).(198)
((... این ورود به بهشت ، ثواب و پاداشى است از سوى پروردگار و ثواب نیكو، نزد خداوند است )).
O ((یا مَنْ لَهُ الْجَنَّةُ الْماءْوى !)).
((اى كسى كه بهشت محل سكنى ، از آن اوست !)).
O ((یا مَنْ فى الْجَنَّةِ ثَوابُهُ!)).
((اى كسى كه پاداش او در بهشت است !)).
قرآن كریم با تعابیر گوناگون ، اوصاف بهشت و بهشتیان را بیان فرموده است ؛ در سوره نحل ، دخول در جنت و بهشت را نتیجه كردار و اعمال بهشتیان ذكر مى كند:
(... سَلامٌ عَلَیْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).(199)
((... سلام بر شما! داخل بهشت شوید به سبب كارهایى كه انجام داده اید)).
و در سوره نازعات ، بهشت ، ماءوى و مسكن چنین افرادى دانسته شده :(وَاَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى # فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَاءْوى ).(200)
((و اما كسى كه از مقام و منزلت پروردگارش بترسد (و مرتكب معصیت شود) و نفس ‍ خویش را از پیروى هوا و هوس باز دارد، پس بهشت براى او مسكن و ماءوى خواهد بود)).
بنابراین ، همانگونه كه ملاحظه مى شود و قبلاً نیز بیان شد، ثواب الهى و بهشت ابدى بر اساس ضوابط و معیارهایى دقیق و مشخص كه از سوى پروردگار متعال وضع شده ، نصیب آدمى مى شود.
در سوره مباركه صافات ، برخى از ثوابهاى الهى در جنّت چنین بیان شده است :
(اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصِینَ # اُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ # فَواكِهُ وَهُمْ مُكْرَمُونَ # فى جَنّاتِ النَّعیمِ # عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلینَ # یُطافُ عَلَیْهِمْ بِكَاءْسٍ مِنْ مَعینٍ # بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ # لا فیها غَوْلٌ وَلاهُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ ).(201)
در چند آیه قبل از این ، قرآن كریم ابتدا عذابها و گرفتاریهاى گوناگون مردم را در روز قیامت و در دوزخ بیان مى كند و سپس چنین مى فرماید:
((بجزبندگان خالص خداوندكه براى آنان دربهشت ،رزق وروزى معیّنى وجود دارد كه آن میوه هاى بهشتى است و ایشان اكرام مى شوند، در بهشتهاى پرنعمت ، آنان در تختها و سریرها در مقابل یكدیگر قرار گیرند، به دست ساقیان بهشتى ، جامى از شراب كه از نهر جارى است ،بر گرد آنان چرخانده شود،شرابى سفید كه براى نوشندگانش لذیذ است ،در آن شراب نه چیزى هست كه سبب كسالتى شود و نه آنان از خوردنش بى عقل مى شوند)).
باید دانست كه اینها گوشه اى از نعمتهاى بهشت است كه براى ما تا اندازه اى قابل درك مى باشد، اما نعمتهاى الهى در روز قیامت ، به این امور اختصاص ندارد بلكه برخى نعمتهاى بالاتر وجود دارد كه براى ما خاكیان قابل درك و تصور نیست .
O ((یا شَرِیْفَ الْجَزاءِ!)).
((اى آنكه داراى جزایى بلند مرتبه هستى !)).
جزایى كه از كسى به دیگرى مى رسد، هرچند متناسب با شخص گیرنده جزا مى باشد، اما از سوى دیگر و بلكه مى توان گفت مهمتر از آن ، این جزا متناسب با شخص جزا دهنده است ؛ براى همین ملاحظه مى كنیم افرادى كه كار یكسانى انجام داده اند از سوى افراد مختلف به پاداش و جزاى متفاوتى مى رسند.
و اما در مورد جزاى الهى ، از آنجایى كه خداوند خود اشرف از هر شریفى مى باشد: ((یا اَشْرَفَ مِنْ كُلِّ شَریفٍ!))، بنابراین ، جزاى او هم جزایى شریف و متناسب با شرافت خود او مى باشد، در ضمن باید توجه كرد كه وقتى جزا شریف باشد، گیرنده آن نیز به نوعى شرافت ، دست مى یابد، به همین جهت ، بهشت براى بهشتیان یك شرافت بزرگ محسوب مى شود، همانگونه كه دوزخ براى اهلش مایه ذلّت و خوارى است .
O ((یا دَیّانُ!)).
((اى جزا دهنده !)).
((دیان )) یك معنایش پاداش و جزا دهنده است و خداوند متعال ((دیان )) است از آن جهت كه عادل ، حكیم و رحیم است . پروردگار متعال جزاى اصلى را در روز قیامت به انسانها مى دهد و به همین خاطر، روز قیامت ((یوم الدین )) نامیده شده و خداوند متعال نیز در قرآن كریم خود را ((مالك یوم الدین )) معرفى نموده . به هرحال ، این عبارت نیز با عبارات قبلى ، قریب المعنى است .
((یا مَنْ لا یُضیعُ اَجْرَالْمُحْسِنینَ!)).
((اى كسى كه اجر و پاداش نیكوكاران را هدر نمى دهد!)).
این عبارت نیز در بحث ((حسنات )) آمده است .
پاداش الهى در دیگر دعاها و آیات
در ((دعاى روز چهارشنبه )) چنین آمده است :
((اَللّهُمَّ ... اِجْعَلْ ... رَغْبتى فى ثَوابِكَ)).
((پروردگارا! ... رغبت مرا در كسب ثواب خودت قرار ده )).
به عبارت دیگر، رغبت هركس به چیزى تعلق مى گیرد، اما اگر این رغبت به ثواب الهى تعلق گیرد، موجب مى شود كه انسان راه كسب ثواب الهى را بپیماید و آن همان راه حق و راه صحیح زندگانى است .
و در ((دعاى روز شنبه )) آمده است :
((اَسْئَلُكَ ... اَنْ تُعِینَنى عَلى طاعَتِكَ وَلُزُومِ عِبادَتِكَ وَاسْتِحْقاقِ مَثُوبَتِكَ)).
((از تو مى خواهم ... كه مرا بر اطاعت و عبادت خودت و سزاوار شدن براى ثوابت ، یارى نمایى )).
نكته اى كه در این جمله هست آن است كه براى نایل شدن به ثواب الهى باید استحقاق آن را داشت ، به همین جهت ، قبل از استحقاق ثواب مى فرماید مرا بر اطاعت و عبادت یارى نما؛ چون این امر در واقع ، مقدمه اى است براى مستحق شدن . شبیه این جمله در ((دعاى روز پنجشنبه )) آمده است :
((اَللّهُمَّ اقْضِ لى ... عِبادَةً اَسْتَحِقُّ بِها جَزیِلَ مَثُوبَتِكَ)).
((خدایا! ... عبادتى را براى من مقدر فرما كه به واسطه آن به ثواب بزرگ تو نایل گردم )).
بنابراین ، كسب پاداش ، بدون عمل لازم براى آن معنا ندارد.
مطلب دیگر،((امیدداشتن ))به ثواب الهى است ،در((مناجات شعبانیه ))چنین آمده است :
((یا جَواداً لا یَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ!)).
((اى بخشنده اى كه ثواب خود را از شخص امیدوار به ثوابت ، دریغ نمى كنى !)).
واضح است كه امید داشتن به ثواب الهى ، لازمه اش قطع امید از ثوابهاى غیرخدایى است ؛ یعنى كسى كه منتظر پاداش از دست این و آن است و یا به خویشتن مغرور است و مى گوید: ما خود به پاداش خویش خواهیم رسید، چنین كسى را نمى توان امیدوار به ثواب الهى دانست .
درباره جزاى شریف الهى نیز در قرآن كریم چنین آمده است :
(وَاَمّا مَنْ امَنَ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى ... ).(202)
((آن كس كه ایمان آورده و عمل شایسته و صالح انجام بدهد، برایش پاداش و جزایى نیكوست ...)).
در این آیه نیز جزاى الهى ، به ایمان و عمل صالح مشروط شده است .
مطلب دیگرى كه از آن مى توان به شرافت و بزرگوارى پروردگار متعال در جزا دادن ، پى برد آن است كه پروردگار متعال جزایى بیشتر و بهتر از اعمال آدمى به او مى دهد، یعنى جزایى بالاتر از استحقاق انسان (البته اگر بتوان نام آن را استحقاق گذاشت ؛ چون همان عملى را هم كه انسان انجام مى دهد با توفیق و فضل الهى انجام مى شود) در سوره نمل ، چنین مى فرماید:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیوةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِ یَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما كانُوا یَعْمَلُونَ ).(203)
((كسى كه با حالت ایمان ، عمل صالح انجام بدهد اعم از زن و مرد، ما به او زندگانى پاكیزه اى مى بخشیم و پاداش او را به بهتر از آن چیزى كه انجام داده مى بخشیم )).
به هرحال ، مخازن بخشش الهى محدود نیست تا خداوند نتواند زیاد ببخشد، اگر محدودیتى هست از جانب ماست كه نمى توانیم دریافت خودمان را بسیار كنیم ، لذا ما باید در صدد افزایش ظرفیت خود باشیم ، همچنین این آیه از سوره انعام ، مضامین بالا را مى رساند:
(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها ... ).(204)
((آن كس كه كار نیكى انجام دهد برایش ده برابر آن خواهد بود ...)).
خداوند صاحب تمام روزیها و نعمتهاست
(8) ((یا ذَاالاْ لاءِ وَالنَّعْماءِ!)).
((اى صاحب روزیها و نعمتها!)).
(76) ((یا مَنْ لا تُحصى الائُهُ!)).
((اى كسى كه نعمتهایش قابل شمارش نیست !)).
(55) ((یا مَنْ لا تُحْصِى الْعِبادُ نِعَمَهُ!)).
((اى كسى كه بندگانش ، نعمتهاى او را نتوانند شمرد!)).
(76) ((یا مَنْ لا تُعَدُّ نَعْمائُهُ!)).
((اى كسى كه نعمتهایش به عدد نیاید!)).
(71) ((یا مَنْ لَهُ نِعَمٌ لا تُعَدُّ!)).
((اى كسى كه نعمتهایش بى شمار است !)).
(11) ((یا وَلِیّى عِنْدَ نِعْمَتى !)).
((اى صاحب و ولى نعمت من !)).
(23) ((یا ذَاالنِّعْمَةِ السّابِغَةِ!)).
((اى صاحب نعمت فراگیر!)).
(90) ((یا مَنْ لا یُتِمُّ النِّعْمَةَ اِلاّ هُوَ!)).
((اى كسى كه جز او كسى نعمت را كامل و تمام نمى كند!)).
(82) ((یا مَنْ اَنْعَمَ بِطَولِهِ!)).
((اى كسى كه به سبب فضلش ، نعمت مى بخشد!))
راه رسیدن به نعمتهاى الهى
((نعمت )) در لغت به معناى نرمى ، لطافت و خوشى مى باشد. و معلوم است كه هرچیزى كه چنین باشد، موجب آسایش ، راحتى و لذّت براى انسان مى شود. اما در این موضوع ، نكته اى هست كه لازم است انسان در آن تفكر و تاءمل نماید:
آن نكته این است كه : مقصود از نعمت چیست و این نعمت ، شامل چه چیزهایى مى شود؟ و به عبارت دیگر، مصادیق نعمت كدامند؟
در پاسخ باید گفت : خداوند متعال ، نخست همه چیز را به عنوان نعمت براى انسان خلق نموده است ، اما این انسان است كه با عملكرد نامطلوب خویش بسیارى از نعمتهاى الهى را تغییر مى دهد و آنها را از حالت نعمت بودن خارج مى سازد. و شاید بتوان گفت یكى از علل مهم این عملكرد نامطلوب ، عدم درك صحیح مفاهیم ((رفاه و آسایش و لذّت )) باشد، به این معنا كه انسان معمولاً آسایش و لذایذ ظاهرى و زودگذر را خوب درك مى كند، اما از ادراك بسیارى از راحتیها و لذایذ معنوى و باطنى ، عاجز و یا غافل است . اینجاست كه آدمى دچار خطا و اشتباه مى شود به طورى كه از بسیارى نعمتها دورى مى كند و از آنها استفاده نمى نماید و بسیارى دیگر از نعمتها را هم در غیر جاى خود و در مسیرى باطل ، مورد استفاده قرار مى دهد و به نتایج ناخوش و ناگوار آن مى رسد. براى همین است كه ملاحظه مى كنیم یكى از وظایف مهم انبیا، شناساندن نعمتها به انسان و معرفى راه صحیح استفاده از آنها به آدمى بوده است .
O ((یا ذَاالاْ لاءِ وَالنَّعْماءِ!)).
((اى صاحب راحتیها و نعمتها!)).
((الاء)) جمع ((اِلْى )) و به معناى نعمت مى باشد، در اینجا سخن از ((دارنده و صاحب )) اصلى نعمتها مى باشد، چه كسى این نعمتها را خلق نموده و به وجود آورده است ؟ این نعمتها از كجا سرچشمه مى گیرد و صادر مى شود؟ و این نكته اى است كه بسیارى از ما انسانها نسبت به آن جاهل و یا غافل هستیم ، در حالى كه قرآن كریم موضوع ((نعمتهاى الهى )) را بارها و بارها به انسان تذكر مى دهد، این تذكرات چند فایده دارد:
اوّل اینكه : انسان به رابطه رحمانى پروردگار با خود پى ببرد و توجه نماید كه خداى رحمان و رحیم چقدر به او نظر داشته و چه مقدار امكانات گوناگون و فراوان در اختیار او قرار داده است پس به دنبال كسب و استفاده از آنها برآید.
دوّم اینكه : انسان متوجه باشد كه اگر خواستار نعمتى است ، براى به دست آوردن آن به صاحب اصلى آن ؛ یعنى پروردگار متعال مراجعه نماید؛ چه اینكه در این مرحله نیز بسیارى دچار گمراهى شده و براى كسب نعمتهاى مختلف به بیراهه مى روند.
سوم اینكه : انسان به جایگاه نعمت در نظام هستى توجه نماید و ملاحظه كند كه خداوند این نظام هستى را بر اساس نعمت بودن ؛ یعنى بر این اساس كه انسان را به آسایش و راحتى حقیقى برساند، خلق نموده است . بنابراین ، ما اگر سوء ظنى داریم باید این سوء ظن نسبت به اعمال و كردار خود ما باشد نه نسبت به خالق جهان هستى . در سوره مباركه الرحمن ، پروردگار متعال نعمتهاى گوناگون خود را بیان مى فرماید:
(اَلرَّحْمنُ # عَلَّمَ الْقُرانَ # خَلَقَ الاِْنْسانَ # عَلَّمَهُ الْبَیانَ # اَلشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بحُسْبانٍ # ... وَالاَْرْضَ وَضَعَها لِلاْ نامِ # فِیها فاكِهَةٌ وَالنَّخْلُ ذاتُ الاَْكْمامِ # وَالْحَبُّ ذُوالْعَصْفِ وَالرَّیْحانُ ).(205)
و سپس چنین مى فرماید:
(فَبِاَىِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ ).(206)
((پس كدامیك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذیب مى كنید)).
یعنى هیچ یك از نعمتهاى بارى تعالى قابل انكار و چشم پوشى نیست . در این سوره دنیا و آخرت با تمام شئونات و مراحل و مراتبش به عنوان ((نعمت ))، از سوى پروردگار متعال معرفى شده است .
O ((یا مَنْ لا تُحْصى الائُهُ!)).
((اى كسى كه نعمتهایش به شماره نیاید!)).
O ((یا مَنْ لا تُحْصِى الْعِبَادُ نِعَمَهُ!)).
((اى كسى كه بندگانش نعمتهاى او را نتوانند شمرد!)).
O ((یا مَنْ لا تُعَدُّ نَعْمائُهُ!)).
((اى كسى كه نعمتهایش به عدد نیاید!)).
O ((یا مَنْ لَهُ نِعَمٌ لا تُعَدُّ!)).
((اى كسى كه براى او نعمتهاى غیر قابل شمارش وجود دارد!)).
در این چند جمله سخن از مقدار و اندازه نعمتهاى الهى مى باشد در این باره باید گفت : از آنجایى كه نعمتهاى الهى از چشمه جوشان فضل و رحمت پروردگار متعال سرچشمه گرفته است و خداوند هم داراى فضل عظیم و رحمت واسعه است ، بنابراین ، براى این نعمتها هم حد و حصرى نیست . به عبارت دیگر، خداوند متعال در هیچ بعدى ، داراى محدودیت نیست تا در زمینه آفرینش و بخشش نعمتها، دچار محدودیت شود قرآن كریم مى فرماید:
(وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها... ).(207)
((اگر نعمتهاى الهى را شماره كنید، مقدار آن را به دست نخواهید آورد ...)).
در دعاى روز عرفه هم حضرت اباعبداللّه (علیه السّلام ) مى فرمایند:
((وَاِنْ اَعُدَّ نِعَمَك ... لا اُحْصیها)).
((اگر نعمتهایت را شماره كنم نمى توانم آنها را حساب نمایم .
اگر فقط به مادیّات نظر كنیم باید بگوییم كه هر ذرّه اى از مواد، یك نعمت جداگانه محسوب مى شود. حال ما مادیات را تا چه اندازه شناخته ایم و چه مقدارى از آن براى ما ناشناخته باقى مانده است ؟ گذشته از خود ماده ، قوانین و قواعد حاكم بر جهان ماده ، خود، نعمت جداگانه اى محسوب مى شود؛ زیرا بر اساس این قوانین است كه جهان مادّه نظام خود را حفظ كرده و به حركت خود ادامه مى دهد. شناخت ما از این قوانین و اصول چه مقدار است ؟ از عالم ماده كه بگذریم ، در عوالم معنوى و فوق مادى چه خبر است ؟ و ما تا چه اندازه نسبت به آن عوالم و مافیها شناخت و اطلاع داریم ؟ در جهان آخرت چه نعمتهایى وجود دارد و مقدار آنها چه اندازه است ؟
گذشته از همه اینها هرشناختى كه ما نسبت به یكى از نعمتهاى الهى پیدا مى كنیم ، خود این شناخت ، نعمت جدیدى براى ما محسوب مى شود علاوه بر اینكه این شناخت نیز با نعمتهاى دیگرى همچون عقل و فكر و ... به دست مى آید با این حساب ما كجا و احصاى نعمتهاى الهى كجا؟
در دعاى ((روز عرفه )) مى فرماید:
((وَلَوْ حَرَصْتُ اَنَا وَالْعادُّونَ مِنْ اَنامِكَ اَنْ نُحْصِىَ مَدى اِنْعامِكَ سالِفِهِ وَانِفِهِ ماحَصَرْناهُ عَدَدَاً وَلا اَحْصَیْناهُ اَمَداً)).
((اگر من و بندگان حسابگرت ، سعى كنیم نعمتهاى گذشته و آینده ات را حساب كنیم ، هرگز نخواهیم توانست آنها را بشماریم و به نهایت آنها برسیم )).
اما سخن اصلى در اینجا، شمردن یا نشمردن نعمتهاى الهى نیست ، بلكه منظور آن است كه انسان توجه نماید كه چه مقدار نعمت درون و پیرامون او را فراگرفته است و او با این نعمتها چگونه برخورد مى كند و در چه راهى از آنها استفاده مى كند و چه عقیده اى نسبت به آنها دارد؟
O ((یا وَلیّى عِنْدَ نِعْمَتى !)).
((اى صاحب و ولى نعمت من !)).
((ولى نعمت )) عنوانى است كه بسیارى از ما انسانها در شناخت مصداق حقیقى آن گرفتار خطا و اشتباه هستیم . ما معمولاً نعمتهاى خود را به این و آن نسبت مى دهیم ؛ مثلاً پدر، مادر، خویشان ، اساتید، دانشمندان ، عقل و فكر و استعداد خود، طبیعت ، روزگار، شانس ‍ و... چیزها و كسانى هستند كه ما نعمتهاى گوناگون خود را از آنان مى دانیم ، غافل از اینكه خالق و بخشنده این افراد و اشیا چه كسى است . و غافل از اینكه این نعمتها تحت چه نظامى و چگونه به دست ما رسیده است ؟
شناخت ((ولى نعمت )) از امور واجب و لازم براى دارنده نعمت است ؛ زیرا این امر موجب مى شود كه دارنده نعمت بتواند وظایف خود را در قبال ولى نعمت انجام دهد و به مراحل بالاترى از نعمتها برسد و به نعمتهاى بیشترى دست یابد.
البته انسان چه خداوند را به عنوان ولى نعمت بشناسد و چه نشناسد، مى تواند از بسیارى نعمتهاى مادى استفاده كند، اما اگر پروردگار متعال را ولى نعمت خویش بداند، اولاً: راه صحیح استفاده از نعمتها را پیدا مى كند و ثانیا: مى تواند به نعمتهاى عظیم معنوى و فوق مادى هم دست یابد، چه اینكه دستیابى به آنگونه نعمتها، بدون شناخت ولى نعمت اصلى ، امكان ندارد. براى همین ، ملاحظه مى كنیم كه اولیاى الهى هنگام دعا و مسئلت ، خداوند را با صفاتى مانند صفات ذیل مورد خطاب قرار مى دهند:
((یا مُنزِلَ نعمتى !؛ اى فرستنده نعمت من !))، (در دعاى نماز حضرت امام موسى كاظم ( علیه السّلام ).
و یا مانند:((یا وَلیِّى عِنْدَ نِعْمَتى !؛ اى مالك و عهده دار نعمت من !))، (در دعاى نماز حضرت رضا (علیه السّلام ) ).
و در ((تعقیب نماز مغرب )) نیز چنین آمده است :
((اَللّهُمَّ اَنْتَ وَلِىُّ نِعْمَتى )).
((بارالها!توولى نعمت من هستى )).(یعنى رساننده و بخشنده نعمت به من ، تو هستى ).
O ((یا ذَاالنِّعْمَةِ السابِغَةِ!)).
((اى صاحب نعمت فراگیر و گسترده !)).
((سبغ ))، به معناى وسعت و گستردگى و كامل شدن است .
قرآن كریم در سوره لقمان ، چنین مى فرماید:
(... وَاَسْبَغَ عَلَیْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَباطِنَةً ... ).(208)
((...خداوندنعمتهاى ظاهرى وباطنى (پیداوناپیدا)را براى شما گسترانید و تمام كرد...)).
یعنى خداوند متعال چیزى از نعمتها را كم نگذاشت بلكه هرآن چیزى كه براى راحتى و آسایش انسان لازم بود، براى آدمى خلق نموده است .
و در دعاى هر روز ((ماه رجب )) نیز چنین آمده است :
((یا مَنْ اَنْعَمَ فَاَسْبَغَ!)).
((اى خدایى كه نعمت بخشیدى و آن را فراگیر و گسترده نمودى !)).
البته بر آدمى لازم است كه خود، مرتكب اعمالى نشود كه او را از این نعمتهاى فراوان محروم نماید. بدین خاطر حضرت در عمل دهم از ((اعمال شب نیمه شعبان )) چنین مى فرمایند:((اَللّهُمَّ ... لا تُؤْیِسْنى مِنْ سابِغِ نِعَمِكَ)).
((بارالها! ... مرا از نعمتهاى گسترده خود ناامید مكن )).
به عبارت دیگر، ممكن است انسان مرتكب كردار ناشایستى بشود كه او را از دستیابى به این نعمتها ناامید و محروم بگرداند.
بنابراین ، دادن و بخشیدن نعمتهاى گوناگون از سوى بارى تعالى بر اساس یك نظام و حساب دقیق انجام مى گیرد، هرچند ما نسبت به این نظام و قوانین حاكم بر آن ، جاهل یا غافل باشیم .
O ((یا مَنْ لا یُتِمُّ النِّعْمَةَ اِلاّ هُوَ!)).
((اى كسى كه نعمت را به آخر نمى رساند مگر او!)).
((تمام شدن )) با ((كامل شدن )) قریب المعنى مى باشد، تمام شدن یك چیز به آن است كه آن چیز به مرحله اى برسد كه دیگر نیازى به اضافه كردن چیز دیگر به آن نباشد.
نعمتهاى الهى نیز داراى مراحل گوناگونى مى باشند كه از ناقص ترین مرحله كه همان مرحله عدم است شروع مى شود و تا مرحله اى كه دیگر نقص و نیازى در آن نعمت نباشد، ادامه مى یابد. در چنین مرحله اى (مرحله اتمام ) غرض نهایى از آن نعمت نیز قابل حصول است .
از مطالب گفته شده معلوم مى شود كه ((تمام كننده )) نعمت كسى جز ((به وجود آورنده )) آن نمى تواند باشد؛ زیرا تمام كردن نعمت به وسیله به وجود آوردن مراحل بالاترى از همان نعمت صورت مى گیرد و این ایجاد و به وجود آوردن ، تنها به وسیله كسى ممكن است كه مراحل قبلى را به وجود آورده باشد. بنابراین ، تنها خداوندى كه اصل نعمت را خلق و ایجاد نموده است ، مى تواند آن را تمام و كامل بنماید.
علت اتمام نعمت از سوى خداوند نیز آن است كه خداوند متعال مى خواهد بشر به نهایت سعادت و كمال دست یابد و این جز با اتمام نعمت براى انسان امكان ندارد. قرآن كریم درباره اتمام نعمت از سوى پروردگار متعال ، چنین مى فرماید:
(...اَلْیَوْمَاَكْمَلْتُلَكُمْدِیْنَكُمْوَاَتْمَمْتُعَلَیْكُمْنِعْمَتى وَرَضیتُ لَكُمُالاِْسْلامَ دیناً... ).(209)
((... امروز دین شما را كامل و نعمت خودم را بر شما تمام نمودم و دین اسلام را براى شما پسندیدم ...)).
این آیه شریفه همانگونه كه دربحث تفسیرى وتاریخى آن آمده است ،مربوطبه ولایت و خلافت امیرمؤ منان حضرت على (علیه السّلام ) مى باشد؛ یعنى پروردگار متعال مى فرماید با نصب حضرت على (علیه السّلام ) به عنوان ولى امر مسلمین پس از پیامبر اكرم (صلّى اللّه علیه و آله ) دین شما را كامل نمودم ونعمت خودم راكه همان دین مبین اسلام باشد،براى شمابه آخررساندم و تمام كردم .
بنابراین ، اگر نقصى باشد در مردم است كه قسمتى از این نعمت را گرفتند و قسمتى دیگر را رها نمودند، اما از سوى خداوند هیچگونه نقص و كمبودى در این نعمت قرار داده نشده است .
به هرحال ، همانگونه كه اصل نعمت را باید از خداوند درخواست نمود، اتمام و كامل شدن آن را هم باید از او طلبید؛ چه اینكه كامل كننده نعمت ، همان بخشنده نعمت است . در اعمال روز ((عید غدیر)) نیز در این باره چنین آمده است .
((اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذى جَعَلَ كَمالَ دینِهِ وَتَمامَ نِعْمَتِهِ بِوِلایَةِ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِىّ بْنِ اَبیطالبٍ (علیه السّلام )).
((حمد و سپاس خداى را كه كامل شدن دینش و اتمام نعمتش را به وسیله ولایت حضرت امیرمؤ منان على (علیه السّلام ) انجام داد)).
O ((یا مَنْ اَنْعَمَ بِطَولِهِ!)).
((اى كسى كه با فضل و غنایش نعمت مى بخشد!)).
((طَول )) به معناى فضل و غنا مى باشد؛ یعنى انعام پروردگار متعال به بندگانش از آن جهت است كه خداوند داراى ذخایرى بى كران ، بخششى بى پایان و قدرتى لایتناهى است . بنابراین ، بر بندگانش منّت نهاده و آنان را از خزائن نامحدود نعمتش سیراب مى سازد. به عبارتى دیگر، ((نعمت ))، حقى براى بندگان نیست بلكه فضل و كرمى از سوى پروردگار متعال است . در قرآن كریم نیز خداوند متعال به (... ذِى الطَّوْلِ ... ) معرفى شده است :
(غافِرِ الذَّنْبِ وَقابِلِ التَّوْبِ شَدیدِ الْعِقابِ ذِى الطَّوْلِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ ... ).(210)
((آمرزنده گناه و قبول كننده توبه ، داراى مجازات سخت ، صاحب بخشش و نعمت خدایى جز او نیست و...)).
خداوند متعال آفریننده و بخشنده نعمتهاست . اما در این آفرینش و بخشش هم مانند هركار دیگرى ، نظم ، حساب و هدفى كاملاً دقیق و مشخص وجود دارد. هر نعمتى به هر كسى داده نمى شود و هركس هم بدون حساب و كتاب نمى تواند به هر نعمتى برسد به طور كلى نعمتهاى الهى را مى توان به دو بخش اصلى تقسیم نمود:
اوّل : نعمتهایى كه به صورت عمومى در اختیار همگان قرار داده شده است و دستیابى به آنها نیازمند تلاش خاصى نیست .
و دوّم : نعمتهایى كه دستیابى به آنها مستلزم استفاده از نعمتهاى دسته اوّل ، آن هم به گونه اى خاص مى باشد؛ مثلاً حیات ، آب ، هوا، خاك ، عقل ، فكر، چشم ، گوش ، پدر، مادر، و... از نعمتهاى دسته اول مى باشند و چیزهایى مانند: علم ، ثروت ، اخلاق ، قدرت ، معرفت ، و... از نعمتهاى دسته دوّم مى باشند. اما این نعمتها نیز در یك رتبه قرار ندارند بلكه در اینجا نیز برخى از نعمتها، وسیله اى هستند براى رسیدن به برخى دیگر از نعمتها كه در مرتبه اى بالاتر قرار دارند؛ مثلاً علم و ثروت و قدرت ، وسیله اى هستند براى رسیدن به كمالات اخلاق انسانى و معارف والاى الهى . و یا به طور كلى مى توان گفت كه دنیا نعمت بزرگى است براى دستیابى به نعمتهاى بزرگتر در جهان آخرت .
اشتباه بزرگ انسان نیز در همین نكته است كه نمى داند از هر نعمتى چگونه و در چه راهى باید استفاده كند. اینجاست كه آدمى از رسیدن به بسیارى از نعمتهاى بزرگ الهى باز مى ماند و همان نعمتهاى موجود نیز تبدیل به وسیله اى براى تباهى انسان مى شوند؛ یعنى دیگر از حالت نعمت بودن خارج مى شوند. در ((اعمال شب جمعه )) مى فرماید:
((اَبُوءُ بِنِعْمَتِكَ وَاَبُوءُ بِذَنْبى )).
((از تو به من نعمت مى رسد و از من گناه صادر مى شود)).
و در دعاى ابى حمزه ثمالى آمده است :
((تَتَحَبَّبُ اِلَیْنا بِالنِّعَمِ وَنُعارِضُكَ بِالذُّنُوبِ)).
((توبانعمتهاى خودت بامادوستى مى كنى اماما با گناهان خویش باتومعارضه مى كنیم )).
بنابراین ، پروردگار متعال ، انبیا را به سوى بشر فرستاده است تا هم نعمتهاى گوناگون الهى را به بشر معرفى نمایند و هم راههاى دستیابى به آنها را به انسانها بیاموزند و هم راههاى به مصرف رساندن این نعم را به او یاد بدهند، بدین جهت قرآن كریم كسانى را كه اطاعت خدا و رسول را بنمایند، از كسانى مى داند كه خداوند متعال به آنها نعمت بخشیده است :
(وَمَنْ یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیّینَ وَالصِّدِّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحینَ وَحَسُنَ اُولئِكَ رَفیقاً ).(211)
((كسانى كه خدا و رسول را اطاعت مى كنند با كسانى هستند كه خداوند به آنها نعمت بخشیده است و آنها عبارتند از پیامبران و صدیقین و شهیدان و نیكوكاران و آنها رفیقان و همراهان خوبى هستند)).
به عبارت دیگر، انسان باید همه نعمتهاى الهى را در راه اطاعت از خدا و رسول به كار بندد تا به مقامى برسد كه نعمتهاى والا و عالى الهى نصیب او بشود.
مطلب دیگرى كه قرآن كریم خیلى بر روى آن تاءكید مى كند، عبارت است از به یاد داشتن و ((توجه )) به نعمتهاى پروردگار متعال ؛ یعنى انسان این نعمتها را از یاد نبرد و آنها را به فراموشى نسپارد. عباراتى مانند:
(... وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْكُمْ ... ).(212) در قرآن كریم زیاد آمده است . ذكر نعمتهاى الهى موجب مى شود كه انسان خود را در قبال این نعمتها مسؤ ول ببیند و در نتیجه در طریق الهى گام بردارد.
و اساسا یكى از صفات مردان الهى آن است كه همیشه خود را غرق در نعمتهاى الهى احساس مى كنند و جهان را سراسر نعمت الهى مى بینند، در ((دعاى عشرات )) حضرت چنین مى فرمایند:
((اَللّهُمَّ ... وَبِنِعْمَتِكَ اَصْبَحْتُ وَاَمْسَیْتُ)).
((بارالها!...بانعمت توصبح وشام مى كنم (یعنى سراسرزندگى مان بانعمتهاى تومى گذرد) )).
مشابه این سخن در ((دعاى روز پنجشنبه )) آمده است :
((اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذى اَذْهَبَ اللَّیْلَ مُظْلِماً بِقُدْرَتِهِ وَجاءَ بِالنَّهارِ مُبْصراً بِرَحْمَتِهِ وَكسانى ضِیائَهُ وَاَنَا فى نِعْمَتِهِ)).
((حمد و سپاس خداى را كه با قدرت خود شب ظلمانى را برد و با رحمت خود روز روشن را آورد و پرتو آن مرا فرا گرفت و اكنون من در نعمت او هستم )).
و این برخلاف نظر جاهلان و بدبینانى است كه یا معتقد هستند خداوند اصلاً نعمتى به آنان نداده است و خود را فاقد هرگونه نعمتى مى دانند و یا اعتقاد دارند كه نعمتهایى كه به آنان رسیده ، از غیر خداوند است و منشاء این نعمتها را اشخاص و اشیاى دیگرى مى دانند. این افراد در واقع منكر نعمتهاى الهى هستند. این انكار، موجب مى شود كه اینگونه افراد یا دچار یك نوع بدبینى شدید نسبت به زندگى بشوند به طورى كه امیدى به هیچ گونه ترقى و پیشرفتى در هیچ زمینه اى نداشته باشند و یا اینكه از نعمتهاى الهى در راه باطل و راهى كه مطابق میل آنان باشد، استفاده كنند؛ زیرا این نعمتها را از خود مى دانند نه از خداوند. در حالى كه اولیاى الهى هرگونه نعمتى را كه به آنان برسد از جانب ، خداوند مى دانند و چنین مى گویند:
((اَللّهُمَّ ما بِنا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْكَ)).(213)
((بارالها! هر نعمتى كه براى ما هست از جانب تو است )).
و البته واضح است كه بر طبق چنین عقیده اى ، از هر نعمتى فقط در راهى كه مورد رضایت پروردگار متعال است ، استفاده مى كنند. كسانى كه نعمتهاى الهى را انكار مى نمایند در واقع مرتكب كفران نعمتهاى پروردگار متعال مى شوند. قرآن كریم درباره آنانكه نعمتهاى الهى را كفران مى كنند، چنین مى فرماید:
(... فَكَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كانُوا یَصْنَعُونَ ).(214)
((... آنان به نعمتهاى الهى كافر شدند، پس خداوند هم در مقابل این كار، ترس و گرسنگى را نصیب آنان كرد)).
در واقع ، هر نوع ناسپاسى و بى توجهى به نعمتهاى الهى نتایج سوء دنیوى و اخروى خاصى دارد؛ مثلاً كسانى كه نعمت ((هدایت و هدایت كنندگان )) را نادیده مى گیرند و به آن پشت پا مى زنند، گرفتار ((ضلالت و گمراهى )) مى شوند و از تشخیص حقایق باز مى مانند و در نتیجه به انواع ذلتهاى دنیوى و اخروى گرفتار مى شوند.
و یا كسانى كه از نعمتهاى مادى در طریق صحیح آن استفاده نمى كنند، همین نعمتهاى مادى از حالت نعمت بودن خارج مى شوند و تبدیل به وسایلى در جهت خسران آدمى مى گردند. به همین جهت ، حضرت در ((دعاى كمیل )) از خداوند متعال تقاضاى بخشش ‍ گناهانى را مى كند كه موجب تغییر نعمت مى شوند:
((اَللّهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَیِّرُ النِّعَمَ)).
((بارالها! گناهانى را كه باعث تغییر نعمت مى شوند بر من ببخشاى )).
یعنى انسان با اعمال خلاف خود موجب مى شود كه نعمتهاى الهى تغییر كرده و به جاى آنكه باعث آسایش و راحتى براى انسان شوند، موجبات انواع ناراحتیها و گرفتاریها را در دنیا و آخرت براى آدمى فراهم سازند؛ مثلاً علم و ثروت ، دو نعمت بزرگ براى انسان مى باشند، اما هنگامى كه در طریق خلاف و گناه به كار گرفته شوند، باعث گرفتاریهاى گوناگون براى خود و دیگران مى گردند و دیگر فایده اى حقیقى از آنها حاصل نمى شود. بنابراین ، این بشر است كه با دست خود، خود را از نعمتهاى الهى محروم مى كند و الاّ در نعمتهاى پروردگار متعال هیچگونه كمبود و نقصانى وجود ندارد. قرآن كریم در این باره چنین مى فرماید:
(ذلِكَبِاءَنَّ اللّهَ لَمْ یَكُ مُغَیِّراً نِعْمَةً اءَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا مابِاءَنْفُسِهِم ... ).(215)
((این (عقاب الهى ) بدان خاطر است كه خداوند نعمتى را كه به افرادى بخشیده است ، دگرگون نمى سازد مگر آنكه آنها، خود را تغییر دهند ...)).
یعنى از بین رفتن نعمتها به خاطر اعمال خود انسانها مى باشد، به همین جهت ، حضرت از زوال نعمت به خدا پناه مى برند و در عمل سیزدهم از((اعمال شب نیمه شعبان )) چنین مى فرمایند:
((اَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ ... مِنْ زَوالِ نِعْمَتِكَ)).
((بارالها! از زوال و نابودى نعمتت به نور وجه تو پناه مى برم !)).
به عبارت دیگر، همانگونه كه خداوند به انسانها نعمت مى بخشد، به همان ترتیب هم ممكن است كه این نعمتها را از انسان بگیرد و آنان را زایل نماید،پس براى حفظ نعمتها و عدم زوال آنها هم باید از خود خداوند متعال یارى طلبید و در طریق الهى گام برداشت .
قبلاً درباره نعمتهاى مادى و معنوى یا به عبارتى ، نعمتهایى كه وسیله هستند و نعمتهایى كه هدف مى باشند، سخن به میان آمد، در ((مناجاة الذاكرین )) درباره برخى از نعمتهاى معنوى ، چنین آمده است :
((اِلهى ... وَمِنْاَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَیْنا جَرَیانُ ذِكْرِكَ عَلى اَلْسِنَتِنا وَاِذْنُكَ لَنا بِدعائِكَ وَتَنْزیهِكَ وَتَسْبِیحِكَ)).
((بارالها! از بزرگترین نعمتهاى تو بر ما، جارى شدن یاد و ذكرت بر زبانهاى ماست و همچنین اجازه اى است كه به ما براى خواندنت و پاك و منزه دانستن و تسبیح گویى خودت ، عنایت نموده اى )).
اینها نعمتهایى است كه خداوند به بندگان خاص خود مى بخشد، نعمتهایى كه بسیارى از ما انسانهاى ظاهربین و مادیگرا از آنها غافل هستیم . البته هركس به مقدار توان و زحمتى كه مى كشد، مى تواند به این نعمتهاى عظیم دست یابد و از فواید آنها بهره مند شود. در واقع اولیاى الهى آسایش و راحتى حقیقى را در چنین نعمتهایى مى یابند و احساس ‍ مى كنند.
همچنین انبیاى الهى و دستورات حیاتبخش آنان كه تضمین كننده سعادت مادى و معنوى انسان است ، از بزرگترین نعمتهاى الهى بر انسان به شمار مى روند، به طورى كه پروردگار متعال ، خلافت و ولایت حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) را كه ضامن بقاى راه و دین پیامبر اكرم (صلّى اللّه علیه و آله ) مى باشد را ((اتمام نعمت )) خود بر بشریت مى خوانند اما دریغا! كه این بشر، بسیارى از نعمتهاى الهى را كفران نموده و خود را از بهره هاى عظیم دنیوى و اخروى آنها بى بهره كرده است .
در ((دعاى روز دوشنبه )) نیز حضرت چنین نعمتى را از پروردگار متعال مى طلبند:
((اَللّهُمَّ اَوْلِنى ... سَعادَةً فى اَوَّلِهِ بِطاعَتِكَ وَنِعْمَةً فى اخِرِهِ بِمَغْفِرَتِكَ)).
((بارالها! در چنین روزى (روزهاى دوشنبه ) دو چیز به من عطا كن ؛ اوّل سعادتى در ابتداى روز كه با اطاعت از تو حاصل شود و دوّم ، نعمتى در پایان روز كه مغفرت تو باشد)).
یعنى حضرت ، مغفرت الهى را به عنوان یك نعمت از خداوند متعال طلب مى نماید.
به هر حال ، نعمتهاى بى كران و گوناگون الهى ، بشر را احاطه نموده است ، تا این بشر چه مقدار قابلیت درك و برداشت از این نعمتها را داشته باشد.
نكته دیگر آنكه ، همانگونه كه قبلاً گفته شد، نعمتهاى الهى ، حقى براى انسان نیستند بلكه فضل و رحمتى از جانب پروردگار مى باشند.
در دعاى ((نماز حضرت زین العابدین (علیه السّلام ) )) در این باره چنین مى فرماید:
((یا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها!)).
((اى آغاز كننده به نعمتها، قبل از استحقاق آنها!)).
و در ((دعاى روز عرفه (دعاى امام حسین (علیه السّلام ) ) )) آمده است :
((اِبْتَدَاْتَنى بِنِعْمَتِكَ قَبْلَ اَنْ اَكُونَ شَیْئاً مَذْكُوراً)).
((قبل از آنكه من چیزى قابل ذكر باشم ، تو نعمتت را بر من شروع كردى (یعنى نعمت حیات و زندگى را به من بخشیدى ) )).
مطلب مهم دیگر در باب نعمتهاى الهى ، ((شكر این نعمتهاست )) در ((دعاى جوشن صغیر)) مى فرماید:
((اِلهى ... وَاجْعَلْنى لِنَعْمائِكَ مِنَ الشّاكِرینَ وَلاِ لائِكَ مِنَ الذّاكِرینَ)).
((بارالها! مرا از شكرگزاران و در یاد دارندگان نعمتها و بخششهاى خودت قرار ده )).
این مطلب ان شاء اللّه در بحث ((شكر)) مستقلاً خواهد آمد.
قبلاً درباره نعمتهاى الهى و اتمام آنها از سوى خداوند متعال بر بندگان سخن به میان آمد و گفته شد كه هركس در این رهگذر، به مقدار لیاقتى كه دارد از این نعمتها استفاده مى كند، اما در این میان بندگان خاصى هستند كه به تمام نعمتهاى الهى دست یافته اند و بهره اى تمام از نعمتهاى تام الهى برده اند. امام حسین (علیه السّلام ) در ((دعاى روز عرفه )) درباره خویش چنین مى فرمایند:
َیا رَحیمُ یا رَحْمنُ! ... اَتْمَمْتَ عَلَىَّ سَوابِغَ اْلاَنْعامِ...ثُمَّ اِذْ خَلَقْتَنى مِنْ خَیْرِ الثَّرى لَمْ تَرْضَ لى یا اِلهى نِعْمَةً دُونَ اُخْرى ... حَتّى اِذا اَتْمَمْتَ عَلَىَّ جَمیعَ النِّعَمِ وَصَرَفْتَ عَنّى كُلَّ النِّقَمِ ... فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى وَاِن سَئَلْتُكَ اَعْطَیْتَنى ... كُلُّ ذلِكَ اِكْمالٌ لاَِنْعُمِكَ عَلَىَّ وَاِحْسانِكَ اِلَىَّ)).
حضرت اباعبداللّه (علیه السّلام ) پس از ذكر بسیارى از نعمتهاى الهى در حق خویش ، چنین مى فرمایند:
((بلند مرتبه اى ، اى خداى رحمان و رحیم ! ... نعمتهاى بى كرانت را بر من تمام نمودى ... آنگاه كه مرا از بهترین خاك خلق نمودى ، به بخشش بعضى از نعمتهایت به من راضى نشدى ...تااینكه همه نعمتهارا برمن تمام كردى و همه بدیها را از من دور نمودى ... اگر تو را بخوانم ، پاسخم مى دهى و اگر از تو درخواست نمایم ، عطایم مى نمایى ... تمام اینها بدین خاطر است كه نعمتهایت و خوبیهایت براى من كامل شود)).
بنابراین ، این اولیاى بزرگ الهى ، مصداق حقیقى ((انعمت علیهم )) مى باشند، همان كسانى كه در سوره حمد از خداوند مى طلبیم كه ما را به راه آنان هدایت نماید:
(اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ # صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ... ).(216)
((بارالها! ما را به راه راست هدایت كن ؛ راه كسانى كه به آنان نعمت بخشیدى ...)).
امنه جود و بخشش خداوند
(45) ((یا اَجْوَدَ مِنْ كُلِّ جَوادٍ!)).
((اى بخشنده تر از هر بخشنده !)).
(8) ((یا ذَاالْجُودِ وَالسَّخاء!)).
((اى بخشنده و بلند نظر!)).
(15) ((یا ذَاالْجُودِ وَالاِْحْسانِ!)).
((اى دارنده بخشش و نیكى !)).
(80) ((یا ذَاالْجُودِ وَالنِّعَمِ!)).
((اى صاحب بخشش و نعمت !)).
(82) ((یا مَنْ اَكْرَمَ بِجُودِهِ!)).
((اى كسى كه با جود و بخشش ، گرامى مى دارد!)).
(82) ((یا مَنْ جادَ بِلُطْفِهِ!)).
((اى كسى كه به سبب لطفش مى بخشد!)).
(100) ((یا جَواداً لا یَبْخَلُ!)).
((اى بخشنده اى كه تنگ نظرى نمى كند!)).
((جود)) به معناى ((سخاوت و بخشندگى )) است . كسى كه داراى چنین صفتى است ، مایل است از آنچه دارد به دیگران ببخشاید و آنها را از داشته هاى خویش بهره مند سازد. و خداوند ((جواد)) است به این معنا كه از هیچگونه بخشش و دِهِشى به مخلوقات و بندگان خود دریغ ندارد.


جمعه 14 آبان 1389

فضل خداوند

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :مسائلی درباره دعا ،عمومی ،

دایمى بودن فضل خداوند

 ((یا ذَاالْفَضْلِ وَالْكَرَمِ!)).
((اى دارنده فزونى و بزرگوارى !)).

 ((یا مَنْ فَضْلُهُ عَمیمٌ!)).
((اى كسى كه فضلش فراگیر و گسترده است !)).

 ((یا قَدیمَ الْفَضْلِ!)).
((اى آنكه فضلش همیشگى است !)).

 ((یا مُفْضِلُ!)).
((اى فضل دهنده !)).

 ((یا مَنْ لا یُرْجى اِلاّ فَضْلُهُ!)).
((اى آنكه جز به فضلش امیدى نیست !)).
((فضل )) به معناى فزونى و فراوانى و زیادتى است . و معلوم است هرچیزى كه چنین باشد، بر دیگرى كه چنین نیست ، داراى برترى و كمال است . همچنین كسى كه داراى فضل در چیزى باشد، مى تواند از آن چیز به دیگران بدهد و ببخشاید. بنابراین ، فراوانى ، برترى و بخشش ، امورى هستند كه ((فضل )) بر آنها دلالت دارد.
O ((یا ذَاالْفَضْلِ وَالْكَرَمِ!)).
((اى صاحب فزونى و بزرگوارى !)).
خداوند متعال دارنده همه كمالات به مقدار فراوان و بلكه نامتناهى است . و چون خداوندداراى چنین خزائن نامتناهى مى باشد،عطاوبخشش اوبردیگران ،امرى ساده و آسان است و چنین دِهِش و بخششى چیزى از خزائن الهى نمى كاهد و خداوند از آنچه به دیگران مى دهد و عطا مى كند، غنى و بى نیاز است و این همان معناى ((فضل )) پروردگار متعال است بنابراین ، تمام خوبیهایى كه خداوند به ما بخشیده ، مصادیقى از فضل الهى مى باشند.
نكته اى كه در قرآن كریم بر آن تاءكید شده است ، عظیم بودن فضل پروردگار است عباراتى مانند:(... وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ )(225) در قرآن كریم بارها تكرار شده است . و این بدان خاطر است كه این فضل ، از ناحیه باعظمت الهى سرچشمه گرفته است .
درباره ((كرم الهى )) نیز در بحث خود، سخن به میان آمد. و ذكر این صفت در كنار فضل ، به خاطر تناسبى است كه بین آن دو وجود دارد.
O ((یا مَنْ فَضْلُهُ عَمیمٌ!)).
((اى كسى كه فضلش فراگیر و گسترده است !)).
فضل پروردگار متعال ، فضلى است فراگیر و گسترده ؛ زیرا همگان به فضل خداوند احتیاج دارند و از آن استفاده مى كنند به طورى كه بدون فضل الهى ، هیچ موجودى قادر به انجام كارى و بلكه قادر به ادامه هستى نیست . تمام نعمتهاى الهى را مى توان از فضل الهى دانست ؛ یعنى فضل الهى ، اقتضاى چنین انعام نعمتى مى كند و هیچ موجودى نیست كه به گونه اى از نعمتهاى الهى برخوردار نباشد.
قرآن كریم درباره عمومیت فضل الهى چنین مى فرماید:
(... اِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا یَشْكُرُونَ ).(226)
((... خداوند نسبت به بندگان داراى فضل و بخشش است اما بیشتر مردم سپاسگزار نیستند)).
و در آیه دیگر آمده است :
(... وَلكِنَّ اللّهَ ذُوفَضْلٍ عَلَى الْعالَمینَ ).(227)
((... ولكن خداوند را بر همه اهل عالم ، فضل و بخشش است )).
درباره عمومیت فضل الهى باید گفت : در فضل پروردگار متعال ، نقص و كمبودى نیست تا نتواند شامل همگان شود، اگر نقصى باشد در ماست كه به دنبال فضل الهى نمى رویم . البته در مقابل فضل عمومى پروردگار باید دانست كه خداوند داراى فضل خاصى نیز مى باشد همانگونه كه در نعمتهاى الهى نیز چنین است (در واقع بسیارى از مطالب كه در بحث نعمتهاى الهى مطرح است در اینجا نیز جارى و سارى مى باشد).
در این باره قرآن كریم چنین مى فرماید:
(... وَاللّهُ ذُوفَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ ).(228)
((... خداوند بر بندگان مؤ من ، داراى فضل است )).
واضح است كه این فضل ، نسبت به فضل عمومى پروردگار بر تمام بندگان ، یك ((فضل خاص )) محسوب مى شود.
و در آیه اى دیگر چنین مى فرماید:
(... قُلْ اِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّهِ یُؤْتِیه مَنْ یَشاءُ .... ).(229)
((... بگو بخشش در دست خداوند است ، آن را به هركس كه بخواهد مى دهد ...)).
در واقع به دست آوردن هر فضلى ، شرایط و قابلیتهاى خاص خود را مى طلبد و خداوند از فضل بى كران خود برحسب لیاقت افراد به آنها عنایت مى كند.
O ((یا قَدیمَ الْفَضْلِ!)).
((اى كه فضلش همیشگى است !)).
یعنى هیچگاه نبوده است كه خداوند فاقد فضل باشد؛ زیرا خداوند خود قدیم است و صفات و كمالات او نیز تغییر پذیر نیستند؛ چنانچه فضل الهى را نسبت به خود در نظر بگیریم ، تا آنجا كه فكر و گمان ما مى رسد، مى توانیم فضل الهى را مشاهده كنیم و اساسا هستى ما از فضل الهى است در ((دعاى معروف شب جمعه )) نیز چنین آمده است :
((یا دائِمَ الْفَضْلِ عَلىَ الْبَریَّةِ! یا باسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّةِ! ...)).
((اى خدایى كه فضلش برخلائق ، دایمى است و دستان عطا و بخشش براى دادن و عطا كردن ، باز است ! ...)).
O ((یا مُفْضِلُ!)).
((اى فضل دهنده !)).
خداوند داراى فضل است و آن را به دیگران (در حد لیاقتشان ) مى دهد و مى بخشد، بنابراین ، بدین جهت ، خداوند مفضل ؛ یعنى دهنده و بخشنده فضل است .
نكته اى كه براى ما مهم است این است كه خداوند را به مفضل بودن بشناسیم و به این صفت الهى ، مؤ من باشیم . در این صورت است كه به دنبال فضل الهى خواهیم رفت و فضل الهى را خواستار خواهیم شد. در دعاى ابى حمزه ثمالى ، حضرت چنین مى فرمایند:
((یا مُفْضِلُ! لَسْتُ اَتَّكِلُفِى النَّجاةِ مِنْ عِقابِكَ عَلى اَعْمالِنا بَلْ بِفَضْلِكَ عَلَیْنا)).
((اى فضل كننده ! ما براى نجات از عذاب تو بر اعمال و كردار خود، تكیه نمى كنیم بلكه تمام توكل و امیدوارى ما به فضل و بخششهاى تو است )).
یعنى اعمال ما قادر به نجات ما نیست بلكه این فضل و بخششهاى بى كران تو است كه مى تواند ما را از این عواقب سوء، نجات بدهد و حفظ نماید؛ همچنانكه ملاحظه مى شود، ابتدا حضرت ، خداوند را به چنین نامى مى خوانند و مى شناسند و آنگاه خواسته خود را در این رابطه بیان مى فرمایند.
O ((یا مَنْ لا یُرْجى اِلاّ فَضْلُهُ!)).
((اى كسى كه جز به فضلش امیدى نیست !)).
امید انسان همیشه به كارسازترین امور تعلق مى گیرد و حق مطلب نیز همین است ؛ زیرا امید به چیزى كه فایده اى بر آن مترتب نباشد، معقول نیست .
اما اشتباهى كه معمولاً رخ مى دهد، در تشخیص مصادیق امور مفید و كارساز مى باشد. در این میان آنانكه فضل الهى را شناخته اند و به عظمت آن پى برده اند، نمى توانند به غیر آن چشم امیدى داشته باشند. و این برخلاف افراد جاهل یا غافلى است كه تمام امیدشان به داشته هاى خود و یا دیگران است . در واقع آنانكه به فضل الهى پى برده اند و از سوى دیگر، اهداف والا و عالى بشریت را شناخته اند و به پرتگاههاى هولناكى كه در سر راه انسان قرار دارد، واقف شده اند، به عیان مى بینند كه تنها با فضل الهى مى توان از این پرتگاههاى هلاك كننده نجات یافت و به آن قلّه هاى رفیع دست یافت ؛ زیرا این فضل الهى است كه تمام سرمایه هاى لازم را در اختیار انسان قرار مى دهد و تواناییهاى لازم براى حركت در چنین راه خطیرى را به آدمى مى بخشد.
در واقع ، اشتباه ما این است كه یا به عظمت فضل الهى پى نبرده ایم و یا به آن اهداف عالى آشنا نیستیم ؛ یعنى به اهداف پایین دنیوى بسنده كرده ایم و تواناییهاى خود را هم براى رسیدن به چنین اهدافى كافى مى بینیم ، هرچند كه همین تواناییها هم از فضل الهى بر ما انسانهاست و ما از شكر آن غافل هستیم .
به هرحال ،همانگونه كه دردعاى اخیر گفته شد:((یا مُفْضِلُ لَسْتُ اَتَّكِلُ فِى النَّجاةِ مِنْ عِقابِكَ...))، ما براى رهایى از زشتیها و ظلمتها و رسیدن به پاكیها و نورها، نباید به داشته هاى خود مغرور شویم و خود را از فضل الهى بى نیاز ببینیم همانگونه كه نباید از كمبود داشته هاى خود ماءیوس و ناامید شویم و فضل پروردگار متعال را فراموش نماییم . در ((دعاى شریف جوشن كبیر)) پس از جمله ((یا مَنْ لا یُرْجى اِلاّفَضْلُهُ!))، این جمله آمده است :
((یا مَنْ لا یُخافُ اِلاّ عَدْلُهُ!)).
((اى كسى كه ترسى نیست مگر از عدل او!)).
یعنى خداوندا! ترس ما از آن است كه تو با عدل خودت با ما رفتار نمایى ؛ زیرا در این صورت است كه حساب ((اعمال )) ما به میان مى آید و این اعمال هم چیزهایى نیستند كه بتوانند ما را نجات بدهند، اما امید ما آن است كه تو با فضل و بخششهاى خود با ما رفتار نمایى تا ما با تكیه بر فضل تو بتوانیم نجات یابیم .
البته باید دانست كه این مطلب اختصاصى به جهان آخرت ندارد بلكه در دنیا نیز چنین است ؛ یعنى در دنیا هم براى رستگارى نیاز به فضل الهى است ؛ زیرا اگر فضل الهى نباشد، از موجودى چون انسان جز شر و بدى ، چیزى صادر نمى شود. در ((دعاى روز عرفه )) حضرت اباعبداللّه (علیه السّلام ) چنین مى فرماید:
((اِلهى اِنْ ظَهَرَتِ الْمَحاسِنُ مِنّى فَبِفَضْلِكَ وَلَكَ الْمِنَّةُ عَلَىَّ وَاِنْ ظَهَرَتِ الْمَساوى مِنّى فَبِعَدْلِكَ وَلَكَ الْحُجَّةُ عَلَىَّ)).
((بارالها! اگر محاسن و نیكیها از من سر بزند، این به خاطر آن است كه فضل تو شامل حال من شده است و در این حالت تو را بر من منّت است و اگر زشتیها و بدیها از من آشكار شود، به خاطر آن است كه عدل تو چنین اقتضا نموده و در این صورت تو را بر من حجت است )).
یعنى خدایا! اگر فضل تو شامل من شود، در این صورت تو تمام نیكیها را به من بخشیده اى و سرمایه هاى لازم براى انجام خوبیها را به من عنایت كرده اى ، پس در این صورت از من هم جز خوبى چیزى صادر و ظاهر نمى شود، اما اگر مرا به خود واگذار كنى تا با داشته ها و سرمایه هاى خود، فعالیت نمایم ؛ چنانكه عدل تو چنین اقتضا دارد، در این صورت از موجودى فقیر و ناقص چون من ، چیزى جز بدى ظاهر نخواهد شد. در دعاى بعد از زیارت حضرت امام رضا (علیه السّلام ) نیز چنین آمده است :
((جَلَلْتَ اَنْ یُخافَ مِنْكَ اِلا الْعَدْلُ وَاَنْ یُرْجى مِنْكَ اِلا الاِْحْسانُ وَالْفَضْلُ فَامْنُنْ عَلَىَّ بِما اَوْجَبَهُ فَضْلُكَ وَلا تَخْذُلْنى بِما یَحْكُمُ بِهِ عَدْلُكَ)).
((تو برتر از آنى كه جز به خاطر عدل ، ترسى از تو باشد و جز فضل و احسان ، از تو امیدى باشد، پس پروردگارا! بر من منت بگذار با چیزى كه فضلت اقتضا مى كند و مرا رسوا مساز با چیزى كه عدلت حكم مى كند)).
پس ما آدمیان نباید به چیزى كه آنها را سرمایه ها و داشته هاى خود مى دانیم بنازیم و مغرور شویم ، نباید علم و عقل و هوش و استعداد و ثروت و مقام و دیگر امكانات خودرا براى فلاح و رستگارى در دنیا و آخرت كافى بدانیم و گمان كنیم مستقلاً مى توانیم ره یابیم و به جایى برسیم ، بلكه در كنار تمام این داشته ها و امكانات باید دست طلب به سوى درگاه بارى تعالى بلند كنیم و خود را فاقد همه چیز معرفى نماییم و از او بخواهیم كه با فضل و عطاى خودش ما را مستغنى نماید و به سرمنزل مقصود رهسپار كند.
تمامى امكانات و سرمایه ها تنها زمانى به كار مى آیند كه لطف و عنایت الهى شامل حال آدمى باشد، در غیر این صورت ، خود این امكانات تبدیل به وسایلى براى نابودى و هلاكت آدمى مى شوند. قرآن كریم نتیجه عدم فضل و رحمت الهى را چنین بیان مى فرماید:
(... فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسرینَ ).(230)
((... اگر فضل و رحمت پروردگار بر شما نباشد، هرآینه از زیانكاران و خسارت دیدگان خواهید بود)).
راه رسیدن به بخشش الهى
((فضل ))درچیزهایى است كه خداوندبه آدمى مى بخشاید بدون آنكه انسان سزاوار و مستحق آن باشد و در برابر آن كارى انجام داده باشد، بلكه به صورت زیادى و اضافى در اختیار انسان قرار مى گیرد. و این به خاطر رحمت فراوانى است كه خداوند نسبت به بندگان خود دارد، بنابراین ، از رحمت واسعه خود چنین بخششى را نصیب انسان مى فرماید؛ مثلاً گاهى اوقات انسان براى كسى كارى انجام مى دهد و در مقابل آن ، مزدى مى گیرد، این مقتضاى عدل است ، اما گاهى انسان براى دیگرى كارى انجام نمى دهد، بلكه صرفا از او تقاضا و درخواست مى كند، در این صورت ، اگر آن شخص ‍ چیزى به انسان بدهد بر طبق فضل و بخشش خود چنین نموده است . معامله خداوند با انسان نیز چنین است ؛ اگر خداوند عادلانه با ما رفتار نماید، چیزى نصیب ما نمى شود بلكه سرتاپا بدهكار هم خواهیم بود، اما خداوند رحیم ، دریاى بى كران فضل خود را براى آدمیان قرار داده است تا بلكه از این طریق ، ما انسانها به جایى برسیم و نصیبى بیابیم .
اما دستیابى به فضل الهى نیز خود شرایطى دارد؛ یكى از این شرایط سؤ ال و درخواست فضل از خداوند متعال است ؛ زیرا درخواست ، نشانه شدت احتیاج و نشانه ایمان به قدرت الهى مى باشد و تا انسان این دو صفت و حالت را نداشته باشد، سزاوار فضل الهى نمى شود. بدین جهت ملاحظه مى كنیم كه خداوند، خود امر به سؤ ال از فضل خویش ‍ نموده است :
(... وَاسْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیماً ).(231)
((... از فضل الهى درخواست نمایید، خداوند به همه چیز آگاه است )).
و بر طبق این آیه ، حضرت در ((دعاى ابى حمزه )) چنین مى فرمایند:
َنْتَ الْقائِلُ وَقَولُكَ حَقُّ وَوَعْدُكَ صِدْقٌ وَاَسْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُمْ رَحیماً وَلَیْسَ مِنْ صِفاتِكَ یا سَیِّدى اَنْ تَاءْمُرَ بِالسُّؤ الِ وَتَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ وَاَنْتَ الْمَنّانُ بِالْعَطیّاتِ عَلى اَهْلِ مَمْلَكَتِكَ)).
((بارالها! تو خود فرمودى ، در حالى كه فرمایش تو حق و وعده تو راست است كه از فضل الهى سؤ ال ودرخواست كنید،هماناخداوندنسبت به شمارحیم و مهربان است .بارالها! تو چنین نیستى كه خود امر به سؤ ال نمایى و آنگاه از دادن پاسخ و عطا خوددارى نمایى . آن هم در حالى كه تو بخشنده بخششها بر اهل مملكت خود مى باشى )).
براى همین ملاحظه مى كنیم كه اولیاى الهى به بیانهاى گوناگون ، فضل الهى را درخواست مى كنند. در ((تعقیبات مشتركه )) چنین آمده است .
((اَللّهُمَّ ... اَفِضْ عَلَىَّ مِنْ فَضْلِكَ)).
((بارالها! از فضل خودت بر من جارى ساز)).
و در ((تعقیب نماز عشا)) چنین آمده است :
((اَللّهُمَ ... جُدْ عَلى عَبْدِك بِفَضْلِكَ اِنَّكَ ذُوفَضْلٍ عَظیمٍ)).
((بارالها!...ازفضل خودبربنده ات ببخشاى به درستى كه تو داراى فضل عظیم هستى )).
یكى دیگر از شرایط آن است كه آدمى به فضل پروردگار امیدوار باشد. در ((دعاى روز یكشنبه )) چنین آمده است :
((بِسْمِ اللّهِ الَّذى لا اَرْجُو اِلاّ فَضْلَهُ)).
((به نام خدایى كه جز به فضلش امید ندارم )).
و در ((دعاى ابى حمزه ثمالى )) آمده است :
((اَللّهُمَّ اِنّى اَجِدُ ... الاِْسْتِعانَةَ بَفَضْلِكَ لِمَنْ اَمَّلَكَ مُباحَةً)).
((بارالها! من یارى جستن از فضلت را براى كسى كه به تو آرزومند است ، مباح و آسان مى یابم )).
و در ((دعاى شریف كمیل )) آمده است .
((فَبِعِزَّتِكَ! ... بَلِّغْنى مُناىَ وَلا تَقْطَعْ مِنْ فَضْلِكَ رَجائى )).
((پس به عزتت قسم !...كه مرابه آرزویم برسان و امیدم را از فضل خودت قطع مكن )).
و در ((دعاى صباح )) چنین آمده است :
((وَحَقِّقْ بِفَضْلِكَ اَمَلى وَرَجائى )).
((بارالها! امید و آرزویم را با فضل خود، محقق فرما)).
نكته قابل توجه در این زمینه آن است كه انسان هنگام درخواست و طلب نباید پستى و حقارت خود را بنگرد و ناامید شود، بلكه باید به عظمت و قدرت پروردگار توجه نماید. در ((اعمال روزهاى ماه مبارك رمضان )) چنین آمده است :
((اَللّهُمَّ ... اِنْ لَمْ اَكُنْ لِلاِْجابَةِ اَهْلاً فَاَنْتَ اَهْلُ الْفَضْلِ)).
((بارالها!...اگرمن سزاواربرآورده شدن حاجتهایم نیستم ،اماتوسزاوارفضل نمودن هستى )).
اینك ببینیم دستیابى به فضل الهى چه نتایجى براى انسان دارد. در ((دعاى روز عرفه ))، حضرت چنین مى فرمایند:
((وَاغْننى بِفَضْلِكَ حَتَّى اسْتَغْنى بِكَ عَنْ طَلَبى )).
((بارالها! با فضل خودت مرا غنى و سیراب كن تا به وسیله تو از طلب خودم بى نیاز شوم )).
بنابراین ، مهمترین نتیجه فضل پروردگار، خروج از فقر در زمینه هاى گوناگون و غنى شدن است . غنایى كه تنها از راه فضل الهى حاصل مى شود و بس . و در ((دعاى ابى حمزه ثمالى )) در این باره چنین مى فرماید:
((وَبِفَضْلِكَ اسْتَغْنَینا)).
((و با فضل تو ما مستغنى و بى نیاز شدیم )).
از دیگر نتایج فضل پروردگار متعال ، دستیابى به مراحل و مقامات بالاى معنوى است . در ((دعاى شریف كمیل ))، حضرت در این باره چنین مى فرمایند:
((اَللّهُمَّ ... وَاجْعَلْنى مِنْاَحْسَنِعَبیدك نَصیباًعِنْدَكَوَاَقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةًمِنْكَوَاَخَصِّهِمْ زُلْفَةً لَدَیْكَ فَاِنَّهُ لا یُنالُ ذلِكَ اِلاّ بِفَضْلِك )).
((بارالها!...مراازبهترین بندگانت از نظر نصیبى كه از تو به ایشان رسیده است ، قراربده و مرا از نزدیكترین بندگانت به خود قرار بده و مرا از خاص ترین بندگانت از لحاظ جایگاهشان نسبت به خودت ، قرار بده ، به درستى كه جز با فضل تو به این امور نتوان دست یافت )).
مطلب دیگر، نتایج اخروى فضل الهى است ؛ یعنى همچنانكه ما در این جهان به فضل پروردگار محتاجیم و باید به دنبال آن باشیم ، در جهان آخرت نیز تنها فضل و كرم پروردگار متعال است كه مى تواند ناجى ما باشد. بدین جهت است كه حضرت در دعاى ابى حمزه چنین مى فرمایند:
((یا مُفْضِلُ لَسْتُ اَتَّكِلُ فىِ النَّجاةِ مِنْ عِقابِكَ عَلى اَعْمالِنا بَلْ بِفَضْلِكَ عَلَیْنا))، كه بیان آن قبلاً گذشت و در ((دعاى كمیل ))، حضرت در این رابطه چنین مى فرمایند:
((یامَوْلاى !...كَیْفَتُؤْلِمُهُالنّارُوَهُوَیَاءْمُلُفَضْلَك وَرَحْمَتَكْ...اَمْكَیْفَیَرْجُوفَضْلَكَ فى عِتْقِهِ مِنْها فَتَتْرُكُهُ فیها، هَیْهاتَ ما ذلِكَ الْظَّنُ بِكَ وَلاَ الْمَعْرُوفُ مِنْ فَضْلِكَ)).
((بارالها!...چگونه آتش ،بنده ات را فراگیرد در حالى كه او در آرزوى فضل و رحمت تواست ... یا چگونه تو او را در آتش رها مى كنى در حالى كه او به فضل تو امید رهایى از آن را دارد، هیهات ! كه چنین گمانى به تو نمى رود و از فضل تو چنین امرى به دوراست )).
قرآن كریم نیز درباره طریقه دستیابى به فضل الهى و نتیجه آن ، چنین مى فرمایند:
(یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَتَّقُوااللّهَ یَجْعَلْ لَّكُمْ فُرْقاناً وَیُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیِّئاتِكُمْ وَیَغْفِرْ لَكُمْ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ ).(232)
((اى اهل ایمان ! اگر تقواى الهى را پیشه كنید، خداوند راه را به شما مى نمایاند، بدیهاى شما را مى پوشاند و گناهانتان را مى آمرزد و خداوند داراى فضل عظیم است )).
یعنى تقواى الهى موجب مى شود كه فضل الهى شامل حال انسان شود و خداوند هم با فضل خود چنین امورى را براى انسان به انجام مى رساند.
فضل الهى نه تنها بدیهاى آدمى را از بین مى برد بلكه خوبیهاى انسان را هم چند برابر مى كند، در دعاى بعد از زیارت حضرت رضا (علیه السّلام ) چنین آمده است :
((فَكَمْ مِنْ ... حَسَنَةٍ ضاعَفَها فَضْلُكَ حَتّى عَظُمَتْ)).
((بارالها! چه بسیار خوبیهایى كه فضل تو آنها را زیاد نمود تا جایى كه آن خوبیها بزرگ و با عظمت شدند)).
((وصلى اللّه على سیدنا محمد وآله الطّاهِرین ))


جمعه 14 آبان 1389

خداوند، مونس دلها

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :مسائلی درباره دعا ،عمومی ،

خداوند، مونس دلها

 ((یا اَنیسَ الْقُلُوبِ!)).
((اى مونس و آرامبخش دلها!)).

 ((یا اَنیسَ مَنْ لاْاَنیسَ لَهُ!)).
((اى مونس آن كس كه مونسى ندارد!)).

 ((یا اَنیسَ الاَْصْفیاءِ!)).
((اى مونس پاكان و برگزیدگان !)).

 ((یا اَنیسَ الذّاكِرینَ!)).
((اى مونس آنان كه به یادت هستند!)).

 ((یا مَنْ بِهِ یَسْتَاءْنِسُ الْمُریدُونَ!)).
((اى كسى كه خواستارانت به تو انس گیرند و آرام یابند!)).

 ((یا اَنیسَ الْمُریدینَ!)).
((اى مونس خواهندگان !)).

 ((یا خَیْرَ الْمُسْتاءنِسینَ!)).
((اى بهترین موجودى كه به او انس گرفته مى شود!)).

 ((یا خَیْرَ مونِسٍ وَاَنیسٍ!)).
((اى بهترین همدم و مونس !)).

 ((یا مُونِسى عِنْدَ وَحْشَتى !)).
((اى مونس من به هنگام و حشتم !)).

 ((یا مَنْ انَسَنى وَاوانى !)).
((اى كسى كه مرا آرامش و قرار بخشیدى !)). ((انس )) به معناى ((خوگرفتن و همدم شدن )) است . و خوگرفتن هم یكى از حالات روحى انسان مى باشد. حال ببینیم چه امرى موجب انس گرفتن آدمى با دیگرى مى شود؟
در پاسخ مى توان گفت كه انسان داراى یك سرى نیازهاى روحى مى باشد كه اگر این نیازها و احتیاجات از سوى شخص یا چیزى برآورده بشود، انسان خود به خود با آن چیز انس مى گیرد و ماءنوس مى شود؛ مثلاً مادر و كودكى كه نیازهاى عاطفى یكدیگر را برآورده مى سازند نسبت به هم داراى انس و الفت مى باشند و به همین ترتیب دودوست ، دو همسر، استاد و شاگرد و... با همدیگر ماءنوس مى باشند. باید توجه داشت كه انس ‍ گرفتن انسان اختصاص به انس گرفتن با انسانهاى دیگر ندارد، بلكه انسان ممكن است با جمادات هم انس بگیرد، آن هم انسى بسیار عمیق و ناگسستنى ، كما اینكه ملاحظه مى شود بعضیها نسبت به مادیات مانند طلا و نقره یا اشیاى عتیقه و گرانبها و یا حتى اشیاى بى ارزش و معمولى ، چنین انسى دارند.
و از سوى دیگر، انسان مى تواند با چیزهاى مافوق طبیعى هم ماءنوس شود كه نمونه بارز آن انس آدمى با خداى خویشتن است .
یكى ازشرایطلازم براى انس گرفتن باچیزى ،آن است كه انسان نسبت به آن چیز داراى ((معرفت و شناخت )) باشد، به همین جهت انسان نسبت به امورى كه برایش ((مجهول )) است ، ((ناماءنوس )) مى باشد و یا حتى ممكن است با آن دشمنى هم بنماید. و از آنجایى كه شناخت افراد از چیزهاى دیگر بسیار متفاوت و مختلف است ، مشاهده مى كنیم كه نوع مونسهایى هم كه بشر براى خود انتخاب مى كند متفاوت و غیر همسطح مى باشند.
((یا اَنیسَ الْقُلُوبِ!)).
((اى مونس و آرام دلها!)).
((قلب آدمى )) مركز اصلى انس او با دیگر چیزهاست . این قلب اگر شرایط لازم را داشته باشد، مى تواند با خداى خویش انس بگیرد و خداى را انیس خود قرار بدهد. یكى از شرایط مهمّ همانگونه كه قبلاً گفته شد آن است كه این قلب ، نسبت به خداى خود معرفت داشته باشد و او را بشناسد. آنگاه كه قلب نسبت به پروردگار متعال شناخت و معرفت داشته باشد، آدمى احساس مى كند كه تمام نیازهاى روحى ، روانى و قلبى او از سوى خدایش برآورده و تاءمین مى گردد، احساس مى كند كه روحش از جانب خدایش ‍ سیراب مى شود و آنچنان نسبت به او احساس عشق و علاقه مى نماید كه نمى تواند با غیر او به سر برده و همنشین و همراز گردد. و این همان انسى است كه چنین قلبى با خدایش ‍ پیدا مى كند.
O ((یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیِسَ لَهُ!)).
((اى مونس آنكه مونسى ندارد!)).
این جمله را در واقع مى توان یكى دیگر از شرایط مهمّ انس با پروردگار متعال دانست ؛یعنى قلبى كه مى خواهدباخدایش انس داشته باشد،باید تمام مونسهاى دیگر را كنار بگذارد تا بتواند خدایش را مونس خود قرار بدهد. به عبارت دیگر: قلب آدمى نمى تواندبادوچیزمتضادماءنوس شود،بنابراین ،بایدهرآنچه را كه غیرخدایى است از خود دور كند تا بتواند به خداى خود نزدیك شود. (البته انس با چیزها و كسانى كه رنگ الهى دارند، منافاتى با انس الهى ندارد و در طول همان انس با پروردگار متعال قرار مى گیرد).
بنابراین ، انسانى كه هركس و هرچیزى را مونس خود قرار داده است چگونه مى تواند با خداى خود انس بگیرد و ماءنوس شود؟ و شاید به همین معنا باشد این جمله كه در ((اعمال شب عرفه )) آمده است :
((یا مُونِسَ كُلِّ وَحیدٍ!)).
((اى مونس هر تنها!)).
O ((یا اَنیسَ الاَْصْفِیاءِ!)).
((اى مونس پاكان و خالصان !)).
یكى دیگر از شرایط، ((خلوص و پاكى )) است به عبارت دیگر: انسان با چیزى مى تواند انس بگیرد كه از لحاظ قلبى و درونى ، تناسبى با آن چیز داشته باشد؛ مثلاً انسانى كه داراى قلب ناپاكى است ، طبعا با اشخاص و اشیاى ناپاك ماءنوس مى شود. و در مقابل ، انسان پاك هم با پاكها و پاكیها انس مى گیرد.
به بیان دیگر: انسان براى ماءنوس شدن با خداى خود باید قابلیتهاى لازم را داشته باشد و یكى از این قابلیتها پاكى و صفاى باطن آدمى است . چه اینكه پروردگار متعال ((پاكترین پاكان )) است . و جز پاكان با او ماءنوس نگردند.
O ((یا انیسَ الذّاكِرینَ!)).
((اى مونس آنانكه یادآورت هستند!)).
((ذكر حقیقى )) عبارت است از ((توجه قلبى )) و انسانى كه توجهات قلبى او همواره معطوف به چیزى باشد، كم كم با آن چیز انس مى گیرد. عكس این مطلب نیز صادق است ؛ یعنى انسانى كه با چیزى ماءنوس است ، همواره به یاد و متوجه آن چیز است .
بنابراین ، آنانكه ذاكر حقیقى خداى خود هستند، خدایشان انیس و مونس است . و آنانكه خداوند مونس آنان است ، ((ذاكرین حقیقى )) خداوند هستند.
اینان هرمقدار كه بر ذكر خویش بیفزایند، انس شان افزوده گردد و هرقدر كه انس ایشان بیشتر شود، ذكرشان بیشتر مى شود. اینان دایما بر ((ذكر الهى )) خویش مواظبت مى كنند؛ چون نیك مى دانند كه اگر چیز دیگرى ذكر آنان را برباید، مونس بى همتاى خود را از دست خواهند داد و آنگاه اسیر مونسهاى ذلّت آور خواهند شد.
O ((یا مَنْ بِهِ یَسْتَاءنِسُ الْمُریدُون !)).
((اى كسى كه خواستارانش به او انس و آرام گیرند!)).
O ((یا انیسَ الْمُریدین !)).
((اى مونس خواستاران !)).
((مرید)) كسى را گویند كه دیگرى را به عنوان تمام خواسته خود، قرار داده است . حال ، كسى كه مرید پروردگارش باشد، معنایش این است كه چیز دیگرى را جز خدایش ‍ نمى خواهد و نمى طلبد. و البته كسى كه واقعا ((خواهان )) چیزى باشد و به دنبال آن روان گردد و اراده اش به چیز دیگرى غیر از آن تعلق نگیرد، با آن چیز ((انس )) خواهد گرفت و ماءنوس خواهد شد.
بنابراین ، كسانى كه اراده قلبى آنان به غیر پروردگار متعال تعلق دارد، هیچگاه نمى توانند انس الهى را درك كنند؛ زیرا انسان چگونه مى تواند با چیزى كه خواستارش نیست ، خو بگیرد و ماءنوس شود؟ و البته باید دانست كه علت اینكه انسان مرید چیزهاى دیگرى غیر از خدا مى شود و با آنان انس مى گیرد، این است كه چنین انسانى ، انس با پروردگار خویش را نچشیده و درك ننموده است ؛ زیرا امكان ندارد انسان با وجود چنین انسى به دنبال امور دیگر برود و مرید آنها بشود. در ((مناجاة المحبین )) مى فرماید:
((اِلهى ... مَنْ ذَاالَّذى اَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلاً)).
((بارالها! آن كیست كه به نزدیكى تو اُنس گرفت و آنگاه دیگرى را به جاى تو برگزید)).
O ((یا خَیْرَ الْمُسْتَاءْنِسینَ!)).
((اى بهترین كسى كه به او انس گرفته مى شود!)).
O ((یا خَیْرَ مُونِسٍ وَاَنیسٍ)).
((اى بهترین آرام جان و راحت دل !)).
هر اُنسى نتایج و پیامدهاى خاص خود را دارد. و این بستگى دارد به اینكه آن مونسى كه انسان با او اُنس گرفته است چه مونسى باشد. اگر این مونس ، مونس ناقص و معیوبى باشد، از انس با او جز عیب و نقص براى آدمى حاصل نمى شود، اگر مونس ، مونس ناپاك و آلوده اى باشد، انس با او جز ناپاكى و آلودگى نتیجه اى براى انسان ندارد. اگر مونس ، فاسد و منحرف باشد و یا پست و بى ارزش ، اُنس با او سبب انحراف ، فساد، پستى و بى ارزشى آدمى مى شود.
اما در مقابل ؛ اُنس با مونسى كه داراى صفات پسندیده و نیكویى مى باشد، سبب نكویى و زیبایى صفات آدمى مى گردد.
حال ببینیم خداوند چگونه مونسى است ؟ خداوند مونسى است كه خالق ماست ، بر همه چیز قادر و به همه امور، عالم است . خداوند مونسى است كه داراى همه خوبیها و بخشنده آنهاست ، واجد تمام كمالات و دهنده آنهاست ، بنابراین ، اُنس با او سبب كسب طهارت و نور است ، سبب به دست آوردن علم ویقین است ، سبب رهایى از ظلمات و تاریكیهاست و خلاصه ، موجب كسب همه خوبیها و دفع تمام بدیهاست .
بنابراین ، آیا مونسى بهتر از پروردگار متعال مى توان یافت كه خود داراى چنین صفاتى باشد و اُنس با او هم موجب چنین نتایجى بشود؟
در ((مناجاة العارفین )) یكى از نتایج اُنس با پروردگار متعال چنین بیان شده است :
((اِلهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذینَ ... طابَ فى مَجْلِسِ الاُْنْسِ سِرُّهُمْ)).
((پروردگارا! مرا از كسانى قرار ده كه محفل انس شان با تو، موجب پاكى ضمیر و باطنشان گردیده است )).
O ((یا مُونِسى عِنْدَ وَحْشَتى !)).
((اى آرامش بخش من به هنگام وحشتم !)).
((وحشت )) به معناى ترس و هراس است . ترس و هراسى كه از تنهایى و بى كسى ، و بیگانگى ناشى مى شود و یا از ضعف و ناتوانى حاصل مى گردد. و یا به خاطر هجوم سختیها، بلاها، گرفتاریها و ... به وجود مى آید. در تمام این موارد، انسان احتیاج به كسى یا چیزى دارد كه به او آرامش و راحتى خیال ببخشد. و اساسا یكى از علل مهم انس ‍ گرفتن و گرایش به مونس همین است كه آدمى احساس مى كند با وجود آن مونس ، به آرامش و راحتىِ دست مى یابد كه بدون آن مونس هرگز چنین آرامشى را به دست نمى آورد. و از آنجایى كه علل و عوامل هراس و وحشت همواره در زندگى آدمى وجود دارند، بنابراین ، انسان همواره به دنبال مونسهایى مى گردد كه بتوانند او را در مقابل ترسها و وحشتها یارى نمایند و به او آرامش خاطر و راحتى خیال ببخشند.
و اینجاست كه هركس طبق آگاهى و تمایلات و شناختى كه دارد مونس خاصى را براى خود برمى گزیند. در این میان ، آنانكه معرفتى الهى و قلبى نورانى دارند، با خداى خود ماءنوس مى شوند. اُنسى كه در سخت ترین حوادث وحشت آور، موجب آرامش و اطمینان آنان مى شود، و آنان را در برابر بزرگترین ترس و هراسها حفظ مى كند. به همین جهت ، ملاحظه مى شود كه مردان بزرگ الهى ، در برابر سهمناكترین طوفانها و گردبادهاى زندگى ، به آرامى و با اطمینان خاطر، ایستادگى مى كنند و استوار باقى مى مانند.و این تنهااُنس با پروردگار متعال است كه مى تواند چنین اثرى داشته باشد و بس .
قرآن كریم درباره چنین افرادى مى فرماید:(اَلا اِنَّ اَوْلِیاءَ اللّه لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ ).(42)
((دوستان پروردگار را نه خوف و ترسى هست و نه حزن واندوهى ))(چه اینكه ترس و اندوه ،هردوازنتایج وحشت مى باشند.و اولیاى الهى در وحشت ،بهترین مونس را دارند.)
در ((مناجاة المریدین )) نیز حضرت چنین درخواست مى نمایند:
((فَكُنْ اَنیسى فى وَحْشَتى )).
((در وحشت من ، مونس من باش )).
یعنى پروردگارا! من نمى خواهم براى دفع وحشت خود، به مونسهاى دیگرى جز تو پناه ببرم و با آنان اُنس بگیرم ، بلكه از تو مى خواهم كه به من توفیق و قابلیت انس با خودت را عنایت نمایى تا به وسیله اُنس با تو، از تمام وحشتها در امان باشم .
O ((یا مَنْ انَسَنى وَاَوانى !)).
((اى كسى كه مرا آرامش و قرار بخشیدى !)).
و این سخن كسانى است كه با خداى خویش ماءنوس هستند؛ یعنى بارالها! این تو بودى كه در این جهان پرآشوب و غوغا، انس خودت را بر دلم نشاندى و مرا از انس با غیر خودت كه نتیجه اى جز خسران ندارد، حفظ نمودى . بسیارند كسانى كه لحظه اى از اُنس ‍ تو را درك نكردند و با تو آرام نگرفتند، آرامش را در غیر تو جستجو كردند و هرگز بدان دست نیافتند، ذلّت هر انسى را پذیرا شدند و به عزّت انس تو نرسیدند.
بنابراین ، آدمى باید اُنس با خداى را از خود او بطلبد چه اینكه هم اوست كه ((مقلب القلوب )) است . محبتها را بر دل مى نشاند یا از آن بر مى ستاند. دلها را با چیزى ماءنوس مى كند و یا از آن متوحش مى سازد.
انس با خداوند مایه آرامش انسان است
قرآن كریم گفتار بعضى را در روز قیامت چنین بیان مى كند:
(یا وَیْلَتى ! لَیْتَنى لَمْ اَتَّخِذْ فُلاناً خَلیلاً ).(43)
((واى بر من ! اى كاش ! فلانى را به عنوان دوست انتخاب نمى كردم )).
روشن است كه آدمى با دوستان خود داراى اُنس مى باشد. اما در روز قیامت كه حقایق آشكار مى گردد، انسان از بسیارى از انسها و مونس گرفتنها پشیمان مى شود؛ زیرا ملاحظه مى كندكه از آن مونسها چیزى جز ضرر و خسارت ، نصیب او نشده است .
نكته دیگر آنكه : قبلاً درباره وحشت آدمى و اُنس وى با خدایش سخن به میان آمد، اینك از زاویه دیگر دعاها، به این قضیّه نگاه مى كنیم : در دعاى بعد از نماز حضرت جواد (علیه السّلام ) چنین مى خوانیم :((وَارْحَمْ ذُلّى بَیْنَ یَدَیْكَ وَتَضَرُّعى اِلَیْكَ وَوَحْشَتى مِنَ النّاسِ وَاُنسى بِكَ)).
((پروردگارا! بر ذلّتى كه در پیشگاه تو دارم و بر ناله و زارى اى كه به سوى تو دارم وبر وحشتى كه از مردم و انسى كه به تو دارم ، ترحم فرما)).
حال ببینیم معناى وحشت از مردم چیست ؟ و چرا اولیاى الهى داراى چنین وحشتى هستند؟ آیا این وحشت به این معناست كه آنان از مردم بر جان و مال خود هراس دارند، یا منظور چیز دیگرى است ؟
((وحشت )) ضد اُنس و به معناى ناماءنوس بودن و بیگانگى است كه نتیجه آن ترس و هراس و اضطراب و دلهره و آرام نیافتن و تنها شدن و امثال این امور است . قبلاً گفته شد كه انس براى برآورده كردن نیازهاى روحى و پیدا كردن آرامش و راحتى خاطر است كه هركس این نیازها را با مونس خاصى تاءمین مى كند.
اما در این میان ، مردان بزرگ الهى ، داراى آنچنان روح بزرگى هستند كه هرگز افراد عادى و توده مردم ، قادر به سیراب كردن آن نمى باشند. دیگران هیچگاه نمى توانند آرامش و راحتى لازم و حقیقى را به اینگونه افراد ببخشند. و در نتیجه هیچگاه اینان نمى توانند با دیگران اُنس واقعى بیابند. چیزهایى كه دیگران دارند براى این روحهاى بزرگ ، آنقدر حقیر و كوچك مى نماید كه هرگز، آنان را راضى و قانع نمى سازد.
این روحها و قلبهاى باعظمت ، تنها با عظمت الهى پُر و سیراب مى شوند و در نتیجه ، فقط در كنار پروردگار خویش احساس راحتى و آرامش مى نمایند. به عبارت دیگر: فقط غذا و رزق الهى است كه مى تواند این افراد را تغذیه نماید و نزد دیگران براى چنین افرادى غذا و رزقى وجود ندارد. بنابراین ، طبیعى است كه این افراد، تنها با خداى خود انس ‍ حقیقى بیابند و با دیگران ناماءنوس ، ناآشنا و ناآرام باشند و این همان انس با پروردگار و ناماءنوسى و وحشت از ماسواى پروردگار است .
در روایات نیز آمده است كه :
((مَنْ انَسَ بِاللّهِ اِسْتَوْحَشَ مِنَ النّاسِ)).(44)
((آن كس كه با خدا انس و آرام گیرد، از دیگران بیگانه شود!)).
همچنین عبارات :
((یا مُونِسَ كُلِّ وَحیدٍ!)).
((اى مونس هر تنها!)).
و:((یا مُونِس كُلِّ مُسْتَوْحشٍ!)).
((اى مونس هروحشت زده )) كه در ((اعمال شب عرفه )) آمده است را مى توان در همین رابطه معنا كرد.
در اینجا لازم است به یك سوءتفاهم بزرگ نیز خاتمه داده شود:
آیا انس مردان الهى با خداوند و ناماءنوسى آنان با غیر خداوند به این معناست كه این اشخاص از مردم بریده و فرارى هستند و در گوشه اى از این دنیا تنها و دورافتاده از دیگران زندگى مى كنند به طورى كه نه آنان با كسى كارى دارند و نه كسى با آنان ؟
در پاسخ باید گفت كه ابدا و هرگز چنین نیست . پیامبران و اوصیاى الهى كه ماءنوس ترین اشخاص نسبت به پروردگار متعال بوده اند، در میان همین اجتماعات زندگى مى كرده اند. آنان بهترین اخلاق و رفتار را با دیگران داشته اند به طورى كه همین اخلاق آنان باعث جذب دیگران مى شده است . آنان ، مهربانترین و خیرخواهترین افراد نسبت به مردم جامعه خود بوده اند و مردم در كنار آنان احساس راحتى و آرامش داشته اند. اما همین اشخاص به هنگام خلوت و تنهایى و به هنگام راز و نیاز، تنها با خداى خویش ماءنوس ‍ بودند و همان زمانى هم كه با دیگران سروكار و رفت و آمد داشتند، قلب و روحشان متصل به پروردگار متعال و منقطع از غیرخدا بوده است .
مطلب دیگر آنكه : انس گرفتن با چیزهایى كه انسان را به خداوند متعال مى رساند، در واقع یك نوع انس با خداوند محسوب مى شود، همانند انس با پیامبر و معصومین (علیهم السّلام و انس با اولیاى الهى ، همچنین انس با عبادات و قرآن كریم و امثال آن . به عنوان مثال در زیارت جامعه ((ائمة المؤ منین )) مى فرماید:
((اَللّهُمَّ وَاجْعَلِ ... الْفِكْرَةَ وَالْعِبْرَةَ اُنْسى وَعِمادى )).
((تفكر و عبرت گرفتن را مایه انس و پشتوانه من قرار ده )).
یعنى چنین نباشد كه من از تمام امور و جریانات مختلف غافل باشم و حقایق را تشخیص ‍ ندهم و وظایف خود را نشناسم ، بلكه دایم در حال تفكر و فهم امور و نیز عبرت گرفتن و تشخیص وظیفه باشم . و از آنجایى كه تفكر از بالاترین عبادات است ، بنابراین ، انس با تفكر، انس با عبادت و انس با عبادت هم ، انس با پروردگار متعال است .
مطلب مهمّ دیگر، انس با پروردگار متعال در عالم دیگر است . مسلّماً آدمى در جهان پس از مرگ و مراحل مختلف آن ، احتیاج بیشترى به مونس براى آرامش دارد، چه اینكه موجبات ترس و هراس در آن جهان بسیار بیشتر از این جهان است . بنابراین ، كسانى كه در این دنیا خدایشان مونس بوده است ، در آن جهان هم مونس خود را دارند، آن هم مونسى كه تمام امور به دست اوست . اما دیگران كه مونسهاى غیرالهى ، برگزیده اند، پس از مرگ از تمام مونسهاى خود جدا گشته و تنها و بى یاور مى شوند. مونسهایى چون مال و ثروت و مقام و دوستان و خانواده و ... از انسان جدا مى شوند و دیگر خبرى از آنان نیست . بنابراین ، اهمیت اُنس با خداوند متعال اختصاصى به این جهان ندارد، بلكه آثار این اُنس در آن جهان براى آدمى بسیار مهمتر و سرنوشت سازتر است . حضرت در دعاى ((ابوحمزه ثمالى )) چنین مى فرماید:
((وَارْحَمْ فى ذلِكَ الْبَیْتِ الْجَدید غُرْبَتى حَتّى لا اَسْتَاْنِسَ بِغَیْرِكَ)).
((در این خانه جدید (پس از مرگ ) بر غربت و تنهاییم رحم فرما به طورى كه با غیر تو ماءنوس نباشم )).
و در ((اعمال شب اوّل )) ماه مبارك رمضان ، در نوزدهمین عمل ، درباره قرآن كریم چنین مى فرماید:
((اَللّهُمَّ ... وَاجْعَلْهُ لى اُنْساً فى قَبرى وَاُنْساً فى حَشْرى )).
((بارالها!...قرآن كریم رامونس من در قبر و مونس من به هنگام برپایى قیامت قرار ده )).
مطلب را با كلامى از حضرت سیدالساجدین زین العابدین (علیه السّلام ) در ((مناجاة الذاكرین )) به پایان مى بریم :
((وَاسْتَغْفِرُكَ مِنْ ... كُلِّ راحَةٍ بِغَیْرِ اُنْسِكَ)).
((بارالها! از هر آرامش و راحتى كه بدون انس با تو حاصل شود، استغفار مى نمایم )).
چه اینكه راحتى كه از غیر تو باشد، راحتى غفلت ، راحتى بى خبرى ، راحتى بى دردى ، راحتى سكون و جمود، و ... مى باشد كه سرانجامى جز انحراف و گمراهى و ظلمت و ذلّت ندارد.
اما آرامشى كه از جانب تو باشد، آرامش سعادت ، آرامش ترقى و تكامل ، آرامش ‍ داشتن همه خوبیها، آرامش به یقین رسیدن ، آرامش دستیابى به نور، آرامش اطمینان ، آرامش عزّت و آرامشى كه حاصل از بهترین دوست است ، مى باشد.
یاد خداوند، بهترین یادها
(39) ((یا خَیْرَ الْمَذْكُورِینَ!)).
((اى بهترین یاد شده !)).
(86) ((یا اَعَزَّ مَذْكُورٍ ذُكِرَ!)).
((اى عزیزترین یاد شده !)).
(75) ((یا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفٌ لِلذَّاكِرینَ!)).
((اى كسى كه یادش براى یادآوران ، مایه شرافت است !)).
(48) ((یا مَنْ ذِكْرُهُ حُلْوٌ!)).
((اى كسى كه یادش ، شیرین است !)).
(87) ((یا اَنیسَ الذّاكِرینَ!)).
((اى مونس و آرام یادآوران !)).
(3) ((یا خَیْرَ الذّاكِرینَ!)).
((اى بهترین یاد كننده !)).
(95) ((یا خَیْرَ ذاكِرٍ وَمَذْكُورٍ!)).
((اى بهترین یاد كننده و یاد شونده !)).
(40) ((یا ذاكِرُ!)).
((اى یاد كننده !)).
(97) ((یا مُذَكِّرُ!)).
((اى به یاد آورنده !)).
(71) ((یا مَنْ لَهُ ذِكْرٌ لا یُنْسى !)).
((اى كسى كه فراموشى در یاد او نیست !)).


جمعه 14 آبان 1389

آیة الله شاه آبادى

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

آیة الله شاه آبادى


زندگى نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
در سال 1292 ق . در محله حسین آباد اصفهان در خانه آیة الله میرزا محمد جواد بیدآبادى طفلى پا به عرصه وجود نهاد كه او را ((محمد على )) نامیدند.
محمد على ، مقدمات علوم را نزد پدر آموخت و آنگاه در كلاس درس برادر بزرگترش (شیخ احمد مجتهد) كه یكى از اساتید معروف آن روز اصفهان بود حاضر شد و چون به دهمین بهار عمر قدم نهاد در درس آیة الله میرزاهاشم خوانسارى (نویسنده كتاب مبانى الاصول ) شركت نمود و معلم درس ریاضیات وى نیز آقا میرزاعبدالرزاق سرتیپ بود.
آیت حق ، شاه آبادى بعد از هشت سال اقامت در عراق به رغم میل باطنى خود و به خاطر درخواست مادرش كه دورى از دیگر فرزندان كاسه صبرش را لبریز كرده بود به طرف ایران حركت كرد و آنگاه كه علماى سامرا دریافتند كه ایشان در حال آماده سازى وسایل سفر براى حركت به طرف ایران است با اصرار زیاد از ایشان خواستند كه در سامرا بماند ولى ایشان ((رضایت مادر)) را كه ((رضایت خداوند )) در آن بود به تدریس و اقامت در سامرا ترجیح داده و به طرف اصفهان به راه افتاد.



چون مردم تهران از ورود آیة الله شاه آبادى به ایران مطلع شدند از ایشان خواستند كه به تهران برود و وى پذیرفت و چون منزل ایشان در خیابان شاه آباد (جمهورى اسلامى كنونى ) بود به آیة الله شاه آبادى معروف شد.
یكى از افرادى كه از محضر این عالم بزرگ كسب فیض نمود امام امت (ره ) است كه نزد آیة الله شاه آبادى كتابهاى عرفانى فصوص الحكم ، مفتاح الغیب و منازل السائرین را فراگرفت . امام (ره ) چگونگى آشنایى خود با آیة الله شاه آبادى را چنین توضیح مى دهد:
((من پس از آنكه توسط یكى از منسوبین مرحوم شاه آبادى با ایشان آشنا شدم ، در مدرسه فیضیه ایشان را ملاقات كردم و یك مساءله عرفانى از ایشان پرسیدم . شروع كردند به گفتن ، فهمیدم اهل كار است . به دنبال ایشان آمدم و اصرار مى كردم كه با ایشان یك درس داشته باشم و ایشان در ابتدا قبول نمى كردند تا به گذر ((عابدین )) یكى از محلات قم رسیدیم و بالاخره ایشان كه فكر مى كرد من فلسفه مى خواهم قبول كردند.
ولى من به ایشان گفتم كه فلسفه خوانده ام و عرفان مى خواهم و ایشان دوباره بنا را گذاشتند بر قبول نكردن و من باز هم اصرار كردم ، تا بالاخره ایشان قبول كردند و من حدود هفت سال نزد ایشان فصوص و مفتاح الغیب خواندم .))
بجز حضرت امام (ره )،(( آیة الله حاج شهاب الدین مرعشى نجفى ، آیة الله حاج میرزا هاشم آملى ، آیة الله شیخ محمد رضا طبسى نجفى ، آیة الله حاج محمد ثقفى تهرانى (پدر همسر حضرت امام ) و...)) از محضر ایشان استفاده نموده اند.
مرحوم شاه آبادى آثار فراوانى دارند كه تعدادى از آنها عبارتند از:
1. شذرات المعارف نام دیگر این كتاب حرام الاسلام است
2. رشحات البحار.
3. مفتاح السعاده فى احكام العبادة (توضیح المسائل ) .
4. حاشیه نجاة العباد.
5. منازل السالكین .
6. حاشیه كفایة الاصول آخوند خراسانى .
7. حاشیه فصول الاصول .
8. رسالة العقل والجهل .
9. تفسیرى مشتمل بر توحید، اخلاق و سیر و سلوك .
سرآنجام در ساعت 2 بعدازظهر روز پنجشنبه سوم آذر 1328 شمسى در سن 77 سالگى روح او به ملكوت اعلى پیوست و جنازه پاك او در حرم حضرت عبدالعظیم در مقبره شیخ ابوالفتوح رازى مدفون گشت .

دستورالعملها


بسم الله الرحمن الرحیم

بدان كه تو هستى و نمى میرى . بدنست كه مى میرد، تو هستى و زنده . حساب كار خودت را بكن كه چه تهیه دیده اى براى زندگى آخرت . ببین براى این دو روزه ، كه مى دانى ثباتى در آن نیست ، چه كوششها و تقلاها مى كنى . براى آن جا كه به حكم فطرت هستى و زندگى ابدى است ، چه كوشش كرده و چه تهیه دیده اى ؟ در آن جا زندگى انفرادى است ، احتیاجات را خودت منفردا باید رفع كنى ؛ باب استقراض و استعداد مسدود است . این جا آمده اى كه تهیه براى آن جا ببینى .
معصوم مى فرماید: ((ما كانت الدنیا مرنین .))
باید به اراده كارت درست شود به صرف اراده اداره شود، زندگى آخرت .
آن جا، نتیجه تحصیلات عقلى و نفسى و حسى است ؛ یعنى ، باید عقلت منور باشد به معارف حقه و عقاید صحیحه و صالحه . مقیاس مقاصد مهمه عالم برزخ و ماوراء این عالم ، همانا شخص شخیص وجود مقدس پیغمبر اكرم (ص ) و ائمه هدى (ع ) هستند.
عقاید وقتى صحیح و اخلاق در صورتى نیكو و اعمال هنگامى درست است كه مطابق عقاید و اخلاق و اعمال محمد(ص ) باشد؛ میزان صحتش ‍ این است . تشكیل عالم برزخ بر این منوال است كه آنچه این جا عمل كرده اى ، آن جا یابى ، چنانچه قرآن مجید مى فرماید: ((و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له یوم القیمة كتابا یلقیه منشورا.))
این مرحله به حكم ((ملك دوران )) است كه سلطان حس است و آنچه از حس سرزده محكوم به حكم اوست ، لیكن صورت برزخى آن . در این جا نظر به نامحرم كرده ، فاصله میان باصره و صورت حسى در این جانور است و در آن جا نار است .
در این جا میل به وصال و نزدیكى بود، در آن جا به طورى كریه المنظر است كه مى گویى :
((با لیت بینى و بینك بعد المشرقین ))
در این جا مرغ بریان كرده حرام خوردى و تمام حواست از آن ملتذذ بود و در آن جا مرغ بریان كرده آتشین است و تمام حواست معذب . لذا كشف خاتم انبیاء براى نجات بشر كه مى فرماید:
((الذین یا كلون اموال الیتامى ظلما انما یكون فى بطونهم نارا.))
مثال است ولى صورت كلیه دارد. در این جا رنج و تعب است . براى پرستش حق : در هواى سرد وضو گرفتن است و در هواى گرم روزه گرفتن و صرف نظر از مال ، و در برزخ صورت خشنودى حق را ملاحظه كردن و متنعم به نعم الهى بودن است .
خلاصه ، تامین حیات آخرت به علم و ادب است ، چه عملى و چه قلبى و چه حسى . فلاح و رستگارى تابع ایمان و عمل است : ((یا ایها الذین آمنوا)) یعنى در مرتبه پرستش نبینید الا معبود را. حریت آن جا، نتیجه بندگى در این جاست . كه نه خود را بیند و نه عبادت خود را.
لذا مى فرماید: ((عبدتك )) عبادت مى كنم ترا. این یكى از مراتب نازله ولایت و جلوه معبود و تجلیبات ربوبى و كبریاى حق است و حرارت فطرت عشق است كه موجب پرستش و فناء در معبود و عدم ادراك عبادت مى شود.
یكى از سلاطین عالم برزخ ((ملك فتان )) است . كثیرالفتن و كثیرالامتحان كه ممتحن اعمال قلبى است و سنگینى و سبكى انسان را مى رساند. مى بیند این كه در دنیا بوده ، آیا داراى ملكه صبر بوده است یا نه ؟ آیا داراى ملكه حیاء و عفت و ملكه عدالت بوده یا خیر؟ اگر داراست سنگین و خیلى عظیم الشاءن است . و اگر واجد نباشد سبك و بى وزن است .
یكى دیگر از سلاطین عالم برزخ ، كه عظیم ترین سلاطین است ، ((سلطان عقل )) است كه بشیر و مبشر است ، به اعتبار مواجه شدنش با مؤ من كه داراى عقاید حقه صحیحه و واجد معارف الهیه است . نكیر و منكر است ، به اعتبار مواجه شدنش با منافق و كافر كه داراى عقاید باطله فاسده است .
خلاصه ، از جمله مقامات عالم برزخ ، كه باطن ایمن عالم است ، ملك مبشر و بشیر است كه سلطان عقل است . پس سلاطین عالم برزخ تشكیل شده از سلطان حسن ، سلطان نفس ، سلطان عقل ، اینها مامور محصلات حس ، نفس و عقل اند.
خداوند عالم ، انسان را مدرك حقایق گردانیده كه مبدء عالم را بفهمد و مرجعش را بداند كه كیست ؟ و موجد این موجودات كیست ؟ عقل را به انسان عطا فرموده كه كشف این حقایق كند و به عالم السماء و صفات ، بر احدیت و مقام غیب الغیوى مطلع شود. اینها معقولات انسان است ؛ لذا در عالم برزخ یك سلطنت عظمى براى امتحان عقول است كه در مدرسه دنیا بیست سال ، چهل سال ، هفتاد سال یا بیشتر مانده ، چه تحصیل كرده ؟ و در این مدت چه بوده ؟ و چه شده ؟ و چقدر معارف آموخته است .
1. دنیا مدرسه است و انبیاء و علماء مدرسین و كتب سماوى كتب تدریسى كه بالاترین آنها قرآن كریم است . مى پرسند با این كیفیات چه كردى ؟ نسبت به مؤ منین ((بشیر)) و نسبت به منافقین ((ترساننده )) و نذیر است . عالمى است وحشت انگیز وحشت آور؛ لذا دارد: وقتى علیا مخدره ، فاطمه بنت اسد را در قبر مى گذارند، (از شدت وحشت است یا خجالت مى كشد) در پاسخ مقام ولایت لكنتى در لسان مباركشان پیش مى آید؛ (نه این كه نعوذ بالله معتقد نبوده ، معاذ الله ) لذا حضرت رسول (ص ) تلقین مى فرماید:
((هذا القائم على شیفر قبرك ، لا جعفر و لا عقیل .))
یعنى على است واجد ولایت مطلقه .
تلقین به معناى تعلیم نیست زیرا جاى یاد گرفتن نیست ؛ بلكه یادآورى و تذكر است :
مى فرماید: (ابنك ، ابنك ) پسر تو، پسر تو.(179)
برزخ ، عالم ماندن نیست ؛ بلكه عالمى است براى تصفیه اعمال و اخلاق و عقاید تا رجوع به عالم قیامت كند و توحید ذاتى و صفاتى و افعالى را تكمیل كرده ، تحصیل لباس تقوا نموده و از مسارعت به سوى حق ، واجد مقامى شود كه دیگران حسرت برند؛ زیرا ستایش و پرستش عابد و زنش به معارف اوست .
پس معلوم شد كه مایحتاج مادر عالم برزخ ، افعال و اعمال صالحه و حسنه و عقاید صحیح است و در آن جا درست و نادرست آنها نمایش داده مى شود، لكن مساءله عبودیت و ثناء و قرب حق معارفى كه در عبادت است ، وجه ملكوتیش در عالم قیامت كبرى ظاهر خواهد شد.
یكى از علماء، مجلسى ، رحمة الله علیه ، را در عالم رویا مشاهده نمود: در مراتب عالیه و دستگاه مرتب و منظمى . از وى پرسید بر شما چه گذشت ؟
مجلسى ، علیه الرحمه ، مى فرماید: سوال كردند چه هدیه و تحفه اى براى ما آورده اى ؟
عرض كردم : بحارالانوار، جوابى براى آن داده نشد.
آنان گفتند: پیش ما چیزى دارى و آن سیبى است كه به آن بچه یهودى دادى براى رضاى ما.
آن كس كه خواب دیده بود، گمان كرد كه ((بحار را رد كردند لكن اشتباه نموده بود؛ زیرا ((بحارالانوار)) مسكوت عنه واقع شد؛ یعنى ، ((بحارالانوار)) چون علم است محل ظهورش در برزخ نیست و همان سیب ، صورت ملكى اش كه التذاذ طفل بوده ، در برزخ ظهور كرده است بنابراین به حكم تناست هر چیزى اگر نظر التفات به عالم انبیاء كنى كه غرض و مقصود این یكصد و بیست و چهار هزار پیغمبر چه بوده خواهى یافت كه همه داعى الى الله بوده اند تا مردمانرا عابد و عارف به حق كنند و جز این ، مقصد دیگر نداشتند. به قسمى كه احدى از این مطلب خارج نبوده ، لكن معلوم است دماغهاى آنان فرق مى كند در بسط معارف : یكى ماءمور شخصى است نسبت خودش و یكى دیگر ماءمور به بسط معارف است در خانواده اش و دیگرى عالى تر و ماءمور به محله اش مى باشد در این مقصد و یكى به مملكتى تا مى رسد به آن كه دماغش منورتر و فكرش بازتر و مى تواند عالمى را اداره كند. روحش به حدى نورانى و بسیط است كه مى تواند عالم را منور كند و همه اهل عالم ماءمور به اطاعت او شوند، حتى مثل امیر مؤ منان كه مى فرماید: ((انا عبد من عبید محمد(ص ))) تا مى رسد به معلم كل و استاد انبیاء و المرسلین ، وجود مقدس ‍ ختمى مرتبت (ص )، لكن نحوه اداره این بزرگ مرد كه مدیر كل است در دار تحقیق و عالم بشریت ، به نفس او، كه وحى اوست ؛ یعنى على بن ابیطالب (ع ) مى باشد و او هم به همین نحوه تا امام حسن عسكرى (ع ). همه اینان در این عالم ، بسط معارف و حقایق فرمودند. این وظیفه ، بعد از امام حسن عسكرى (ع ) با فرزند اوست . حقایق و اسرار، به وسیله او در زمان او آشكار مى شود، چنانكه امیرالمؤ منین (ع ) به كمیل فرمود:
((ما من علم الا و انا افتحه و ما من سر الا و القائم یختمه .))(180)
هر مدعى كه ادعاى این مقام كند، حاصلش براى او رسوائى خواهد بود، چنانكه ادعا كردند و رسوا شدند و جهالت خود را آشكار كردند.


جمعه 14 آبان 1389

آقا سید احمد كربلائى (ره )

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

آقا سید احمد كربلائى (ره )


دستورالعملها

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت یكم
زنده باد حضرت دوست و مرده باد هر چه غیر اوست .
اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت بنگر كه از كجابه كجا مى فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست مى بینمت عیان و دعا مى فرستمت
هر صبح و شام قافله اى از دعاى خیر در صحبت شمال و سبا مى فرستمت
اى غایب از نظر كه شدى همنشین دل مى گویمت دعا و ثنا مى فرستمت
فداى حقیقت كه شوم كه از او خبر ندارى . دستورالعمل آن است كه از خود و خودرایى دست بردارى ، جان من به لب آمد از گفتن این كه راه نجات و خلاص در استغراق ذكر الهى و تفكر در معرفت نفس و خودشناسى است و ذكر و فكر، خود راهنماى تو خواهد شد.


((یا من اسمه دواء و ذكره شفاء)) : (اى كه نام او دواى دردها و یا او شفابخش نمى بینى و داروى تو هم نزد خود توست فهم نمى كنى )
تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز. جناب عالى در همه چیز اهتمام دارید، مگر در همین یك كلمه ، پس حالا كه چنین است :
تو و تسبیح و مصلى و ره زهد و ورع من و میخانه و ناقوس وره دیرو كنشت
بارى جناب حاج میرزا... سلمه الله ، انشاء الله از آب و گل بیرون آمده است و رشته معرفت نفس به دست آورده و آقا میرزا... هم ماشاءالله خوب مشغول است بحسب ظاهر، امید پیش آمد، بزودى انشاء الله در او هست .
بارى نوشته بودى در تضرع و ابتهال هم چیزى بنویس تا این كه نوشتجات ناقص نماند. نمى دانم بر این حرف خنده كنم یا گریه ، ایكاش بر دل مباركت زده مى شد و نوشته مى شد و الا بر كاغذ خیلى زده اند و نوشته اند.
فدایت این مساله و باقى مسائل راه آخرت آموختنى نیست ، بلكه نوشیدنى است . تضرع و ابتهال نخواهد بود. ((فهم والنار كمن راوها و هم فیها معذبون )).(168) طرفه این كه با این همه بى التفاتى تعجبم كه از كجا یك مطلب را خوب فهمیده اى و آن این است كه جهالت این حقیر را خوب فهمیده و به رشوه ناقص نماندن نوشتجات ، دل مرا شاد فرموده اى . با وجود این ، باز مى گوئى كشف و شهودى برایم نشده و علمى بحقایق اشیاء نیافته ام . در این خیال بوده باشید!
و السلام علیكم و رحمة الله و بركاته


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت دوم

طالب حضرت حق جل و علا را شایسته آنست كه چون عزم برخوابیدن نماید، محاسبه اعمال و افعال و حركات و سكنات صادره از خود را از بیدار شدن شب سابق ، تا آن زمان تمام و كمال نموده ، و از معاصى و اعمال ناشایسته واقعه از خود پشیمان شده ، و توبه حقیقى نموده ، و عزم بر آنكه ان شاء الله در ما بعد بنماید، و متذكر شود كه ((النوم اخ الموت )) (169)(خواب برادر مرگ است ) و ((الله یتوفى الانفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها)) (170)(خداوند جانها را به هنگام مرگ مى گیرد، جان زندگان را نیز بهنگام خواب مى گیرد...)
تجدید عهد به ایمان و شهادتین و عقاید حقه نموده با طهارت رو به قبله ((كما یجعل المیت فى قبره )) (بدان سانى كه میت را در قبر مى نهند.) به نام خدا استراحت نموده و به مقتضاى آیه شریفه در مقام تسلیم روح خود به حضرت دوست جل و علا بر آمده ، بگوید:
این جان عاریت كه به حافظ سپرده دوست روزى رخش ببینم و تسلیم وى كنم
مشغول به توجه به حضرت حق جل و علا و تسلیم خود به او شده تا او را خواب بر باید و ملتفت آن باشد، كه چون خواب رود به شراشر وجودش ، از روح و بدن ، در قبه قدرت حضرت حق جل و علا خواهد بود به حدى كه حتى از خود غافل و بى شعور مى شود و اگر اعاده روح به بدن نفرماید، موت حقیقى خواهد بود. چنانكه در آیه شریفه مى فرماید:
((... فیمسك التى قضى علیها الموت و یرسل الاخرى الى اجل مسمى ))
آنرا كه اجل او فرارسیده است نگه مى دارد، و روح آن را كه باید زنده بماند، تا وقت معین به دنیا مى فرستد)
چه بسیار كسانى كه خوابیدند و بیدار نشده تا روز قیامت سربرنداشتند. پس ‍ امید برگشتن به دنیا، دوباره نداشته باشد مگر به تفضل جدیدى از حضرت حق جل و علا به برگردانیدن روح او را به بدن به لسان حال وقال : ((رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فیما تركت )) (171) (پروردگارا! باز گردانم شاید در این فرصت باقى مانده كار شایسته اى كنم ). بگوید.
لهذا، چون از خواب برخیزد، اولا: متذكر نعمت اعاده روح كه بمنزله حیات تازه ایست از از حضرت حق جل و علا شده حمد و شكر الهى بر این نعمت چنانكه فرموده سجده شكرى بر این نعمت ، چنانكه حضرت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود، ادا نموده ، ملتفت آن شود كه چندین هزارها، این خواهش را از او در خواست نموده و بغیر از ((كلا انها كلمه هوقائلها...)) (انه چنین است این فقط حرف است ) جوابى نشنیده اند، كمال مرحمت از حضرت حق جل و علا درباره او شده كه خواهش او را اجابت فرموده ، و او را دوباره به دنیا ارجاع فرموده ، این حیات تازه را غنیمت شمرده و كمال همت بر آن گماره كه ان شاء الله تعالى تجارت رابحه نموده كه براى دفعه دیگر كه به این سفر رود، او را مدد حیات ابدى بوده باشد.
پوشیده نباد بر طالب حضرت حق جل و علا كه علاوه بر اینكه سایر اشیاء و موجوادت ، غیر از حضرت حق جل و علا در معرض فنا وزوال است و لهذا شایسته مطلوبیت ندارد، ممكن بما هو ممكن را هیچ موجودى نافع و مفید نیست جز حضرت حق جل و علا ؛ چه هر آنچه فرض كنى غیر او، چون ممكن است ، محتاج است من جمیع الجهات به حضرت او جل و علا و در قبضه قدرت اوست جل و علا و لهذا هیچ موجودى غیر از او نه در زمین و نه در آسمان و نه در دنیا و نه در آخرت ، شایسته مطلوبیت براى شخص عاقل و دانا ندارد جز حضرت او جل و علا و اگر فرض شود كه شخص عاقل ، چیزى غیر از او طلب نماید، پس بالضرورة و الیقین مطلوب بالذات نخواهد بود، بلكه مطلوب بالغیر خواهد بود مانند مطلوبیت دین و ایمان و آخرت و محبت و معرفت او جل و علا و دوست او چون پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم و ائمه هدى علیهم السلام و رضا و تسلیم و سایر اخلاق محموده و ملكات پسندیده ، كه محبوبیت و مطلوبیت و مفید بودن آنها به اعتبار اضافه به حضرت اوست جل و علا نه بالذات و فى نفسه .
لهذا، شایسته براى عاقل چنان است كه صرف نظر و همت طلب از جمیع اشیاء غیر از او نموده و به مقتضاى ((قل الله ثم ذرهم )) ، همت طلب را، منحصر در او نموده و او را بذاته و بنفسه قرار داده ، بگوید:
ما از تو نداریم بغیر از تو تمنا حلوا به كسى ده كه محبت نچشیده
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
پس غنیمتى را در این حیات تازه جز از طلب جل و علا منظور نداشته باشد و در تمام آنات و لحظات و حركات و سكنات نظر به او جل و علا داشته و او را حاضر و ناظر در جمیع اوقات بداند، تا وقت خوابیدن در شب آینده و هكذا و از این بیان معلوم شد كه قبیح ترین قبائح براى چنین كسى ، صرف همت نمودن است به ((مشتهیات )) و ((مستلذات )) و امور معاش خود مانند بطن و فرج و غیر ذالك . و لذا شایسته است با المره غفلت از امور مزبوره و به هیچ وجه التفات به امورات مذكوره ننماید و اگر من باب ضعف نفس ، قهرا التفات به امورات مزبوره بشود، چون نه از او نه از غیر او جز از حضرت حق جل و علا كارى برنمى آید، پس امورات خود را تسلیم و تفویض به حضرت او جل و علا بنماید.
به جد و جهد چوكارى نمى رود از پیش به كردگار رها كرده به مصالح خویش
بربنده بندگیست و روزى و سایر مصالح او بر عهده آقاى اوست و اقبح قبایح دست برداشتن از بندگى و اهتمام او در امور خویش ‍ مى باشد.(172)
پس لازم و واجب بر طالب حق كمال اهتمام است در اطاعت و بندگى و رفتن به حضور و دربار او جل و علا به كمال شوق و تضرع و تذلل و ابتهال و چون توجه به حضرت او به قلب است . و حضور و ظهور و جلوه گاه او جل و علا قلب است ، بلكه در تمام موجودات مظهرى و مجلائى اتم واكمل از قلب مومن براى او جل و علا نیست كه :
((لا یسعنى ارضى و لاسمائى بل یسعنى قلب عبدى المومن ))
(زمین و آسمان قدرت پذیرش مرا ندارند، ولى قلب بنده با ایمان گنجایش ‍ پذیرش مرا دارد).
آسمان بار امانت نتوانست كشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند
((انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و حملها الانسان ...)) (173)
(ما امانت (ولایت ) را بر آسمانها و زمین عرضه كردیم توان پذیرش ‍ نداشتند، انسان این امانت را پذیرفت )
كمال اهتمام طالب بعد از توجه به حضرت حق جل و علا كه تعبیر از آن به ذكر میشود، معرفت قلب و نفس است كه تعبیر مى شود، به تفكر در نفس ‍ كه :
((من عرف نفسه فقد عرف ربه )) (174) (هر كه خو را شناخت رب خود را شناخته است ).
((و فى انفسكم افلا تبصرون و آیاتنا فى الافاق وفى النفسهم حتى یتبین لهم انه الحق )) (175) (ما نشانه هاى خو را در هر سوئى از جهان و در جان هاى ایشان مى نمائیم تا حق بر آنها روشن گردد)
لهذا، طالب حق را به غیر از دل و دلبر، كارى نیست . بلى من باب المقدمه بر او لازم است تطهیر و تنظیف قلب از ((ارجاس )) و ((انجاس ))، كه مقصود اخلاق رذیله بوده باشد، بلكه از ما سوى حق جل و علا كه تعبیر از آن مى شود به تخلیه و آرایش قلب و صیقل دادن آنست به اطاعات و عبارات و صفات حسنه و اخلاق كریمه تا قابلیت ظهور و حضرت حق جل و علا را بیاید كه تعبیر از آن مى شود ((تجلیه )) و ((تحلیه ))
((انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا))(176)
((اراده خدا بر این قرار گرفت كه پلیدى را از شما اهل بیت بدور دارد و شما را پاك گرداند (تا الگوى انسانها باشید)))
فدایت ! اگر عمل كنى ، همین قدر بس است ، و اگر عاملى نباشد، درد و غصه در دل باشد، بهتر از آنست كه ((عبث )) اظهار كند، و كسى گوش به درد دل او نكند. امید چنانست كه در خلولت با حبیب ، این روسیاه در گاه اله را فراموش نكرده و اظهار شوق مندى این روسیاه را به دربار منیع او جل و علا بنماید.


 


جمعه 14 آبان 1389

فیض كاشانی

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

فیض كاشانی


زندگى نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
((محمد)) مشهور به ((ملامحسن )) و ملقب به فیض در چهاردهم صفر سال 1007 قمرى در كاشان بدنیا آمد پدرش رضى الدین شاه مرتضى (950 - 1009 ق ) بوده است و مادر او زهرا خاتون (متوفى 1071 ق ) بانویى عالم و شاعر بوده است .
شاگردان این بزرگ عبارتند از:
1 - محمد مشهور به علم الهدى 2 - احمد مشهور به معین الدین 3 - محمد مؤ من فرزند عبدالغفور 4 - شاه مرتضى دوم 5 - ضیاءالدین محمد 6 - ملاشاه فضل الله و ملا علامى 7 - ملا محمد باقر مجلسى 8 - سید نعمت الله جزایرى 9 - قاضى سعید قمى 10 - ملا محمد صادق خضرى و...


علامه فیض آثار بسیار زیادى در تفسیر، كلام ، عرفان و اخلاق دارند كه مهمترین آنها عبارتند از: تفسیر صافى ، تفسیر اصفى ، تفسیر مصفى ، الوافى ، الشافى ، النوادر، المحجة البیضاء و مفاتیح الشرایع ، اصول المعارف ، اصول العقائد، علم الیقین ، الحق الیقین ، عین الیقین و الحق المبین ، الجبر و الاختیار و ... بوده است .
علامه دست توانایى نیز در نظم و نثر داشته و اشعار وى حاوى نكات دقیق اخلاقى مى باشد.
شیخ در 84 سالگى در كاشان بدرود حیات گفت و روح ملكوتش به دیار باقى شتافت .
دستورالعملها


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت یكم
الحمدلله و سلام على عباده الذین اصطفى .
امابعد، این رساله ایست موسوم به ((زادالسالك ))، در جواب سئوال یكى از برادارن روحانى نوشته شده كه از كیفیت سلوك راه حق پرسیده بود.
بدان ((ایدك الله بروح منه ))(70)، همچنانكه سفر صورى را مبدئى و منتهائى و مسافتى و مسیرى و زادى و راحله و رفیقى و راهنمایى مى باشد، همچنین سفر معنوى را كه سفر روح است ، بجانب حق سبحانه و تعالى ، همه هست .
مبداءش جهل و نقصان طبیعى است ، كه با خود آورده از شكم مادر: ((والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شیئا)). (71)
و منتهایش كمال حقیقى است ، كه فوق همه كمالات است ، و آن وصول است به حق سبحانه و تعالى : ((وان الى ربك المنتهى ))، ((یا ایها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقیه )). (72)
و مسافت راه درین سفر، مراتب كمالات علمیه و عملیه است كه روح ، طى آنها مى كند ((شیئا فشیئا))، هر گاه بر صراط مستقیم شرع ، كه مسلوك اولیا واصفیا است سایر باشد: ((وان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه ، و لا تتبعوا السبل فتقرق بكم عن سبیله )). (73) و این كمالات مترتب است بعضى بر بعضى ، تاكمال متقدم طى نشود به متاخر منتقل نتوان شد، چنانكه در سفر صورى تا قطعه مسافت متقدمه طى نشود، به متاخر، نتوان رفت .(74)
و منازل این سفر، صفات حمیده و اخلاق پسندیده است ، كه احوال و مقامات روح است از هر یك به دیگرى ، كه فوق آنست منتقل مى شود به تدریج ، منزل اول یقظه است كه آگاهى است و منزل آخر توحید است كه مقصد اقصى است ازاین سفر(75)، و تفاصیل این منازل و درجات آن در كتاب ((منازل السائرین ))(76) مذكور است .
و مسیر این سفر جد تمام و جهد بلیغ نمودن و همت گماشتن است ، در قطع این منازل به مجاهده و ریاضت نفس به حمل اعباء(77) تكالیف شرعیه از فرائض و سنن و آداب و مراقبه و محاسبه نفس آنا فآنا و لحظه فلحظة و هموم را واحد گردانیدن (78)، و منقطع شدن به حق سبحانه و تعالى : ((و تبتل الیه تبتیلا، والدین جاهدوا فینا لنهدینهم سلبنا)) (79) و زاد راه این سفر تقوى است : ((و نزودوا فان خیر الزاد التقوى )) (80) و تقوى عبارتست از قیام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده است ، و پرهیز كردن از آنچه نهى از آن كرده از روى بصیرت (81)؛ تا دل به نور شرع و صیقل تكالیف آن ، مستعد فیضان معرفت شود از حق عزوجل : ((واتقوا الله و یعلمكم الله )) (82)، و همچنانكه مسافر صورى تا قوت بدن از زاد حاصل نكند قطع راه نتواند كرد، همچنین مسافر معنوى تا به تقوى و طهارت شرعیه ، ظاهرا و باطنا قیام ننماید و روح را تقویت به آن نكند، علوم و معارف و اخلاق حمیده كه بر تقوى مترتب مى شود و تقوى از آن حاصل مى شود، (نه بر سبیل دور) بر او فائض نمى گردد(83) و مثل این ، مثل كسى است كه در شب تار، چراغى در دست داشته باشد و به نور آن ، راهى را مى بیند و مى رود؛ هر یك گام كه بر مى دارد قطعه از آن راه روشن مى شود و بر آن مى رود، و هكذا،... و تا گام بر ندارد و نرود، روشن نشود و تا روشن نشود نتواد رفت ، آن دیدن به منزله معرفت است و آن رفتن به منزله عمل و تقوى : ((من عمل بما علم ، اورثه الله علم ما لم یعلم (84)، العلم یهنف بالعمل ، فان اجابه والا ارتحل (85)، لا یقبل الله عملا الا بمعرفة و لا معرفة الا بعمل فمن عرف ، دلته المعرفة على العمل و من لم یعمل ، فلا معرفة له ، الا آن الایمان بعضه من بعض )) (86) و كذا عن الصادق علیه السلام ... و همچنانكه در سفر صورى ، كسى كه راه نداند به مقصد نمى رسد، هم چنین در سفر معنوى كسى كه بصیرت در عمل ندارد به مقصد نمى رسد: ((العامل على غیر بصیرة كالسائر على غیر الطریق لایزیده ، كثرة السیر الا بعدا)). (87)
و راحله این سفر، بدن است و قواى آن ، و همچنانكه در سفر صورى ، اگر راحله ضعیف و معلول باشد، راه را طى نتواند كرد، همچنین در این سفر صحت بدن و قوت قوى نباشد، كارى نتوان ساخت . پس تحصیل معش از این جهت ضرورى است و آنچه از براى ضرورتست به قدر ضرورت یابد، پس طلب فضول در معاش ، مانع است از سلوك ، و دنیاى مذموم كه تحذیر از آن فرموده اند، عبارت از آن فضول است كه بر صاحبش و بال است ، و اما قدر ضرورى از آن ، داخل امور آخرتست و تحصلیش عبادت ، و همچنانه اگر كسى راحله را در سفر صورى در اثناى راه سر دهد، تا خود سر مى چرد، راه او طى نمى شود؛ همچنین در این سفر معنوى اگر بدن و قوى را بگذارند تا هر چه مشتهاى آنها است به فعل آورند و به آداب و سنن شرعیه مقید نگرداند و و لجام آنرا در دست نداشته باشد، راه حق طى نمى شود.
و رفیقان اى راه ، علماء و صلحاء، و عباد سالكانند، كه یكدیگیر را ممد و معاونند، چه هر كسى بر عیب خود زود مطلع نشود، اما بر عیب دیگرى زود واقف مى شود، پس اگر چند كس با هم بسازنند، و یكدیگر را از عیوب و آفات با خبر سازند، زود راه برایشان طى مى شود و از دزد و حرامى دین ایمن مى گردند، چه ((الشیطان الى المنفرد اقرب منه الى الجماعة ، و یدالله على الجماعة )) (88). اگر یكى از راه بیرون مى رود، دیگرى او را خبردار مى گرداند، و اگر تنها باشد تا واقف مى شود، هیهات است . و راهنمایى این راه پیغمبر است ، (صلى الله و علیه و آله و سلم ) و سائر ائمه معصومین (صلوات الله علیهم )، كه راه نموده اند و سنن و آداب وضع كرده و از مصالح و مفاسد راه خبر داده اند و خود به این راه رفته اند، و امت را به تاسى و اقتفاى خود فرموده اند: ((لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه .(89) قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى یحببكم الله )). (90)
و محصل آنچه ایشان مى كرده اند و امر به آن مى فرموده اند چنانكه از روایات معتبره به طریق اهل بیت ، علیهم السلام ، مستفاد مى شود از امورى كه سالك را لابد است ، از آن ، و اخلال به آن به هیچ وجه جائز نیست ، بعد از تحصیل عقائد حقه بیست و پنج و چیز است :
قسمت دوم
نامه اى از عالم متبحر فیض كاشانى
و محصل آنچه ایشان (پیامبر و ائمه معصومین ) مى كرده اند و امر بآن مى فرموده اند چنا كه از روایات معتبره بطریق اهل البیت (علیهم السلام ) مستفاد مى شود از امورى كه سالك را لابد است از آن و اخلال بآن بهیچ وجه جایز نیست بعد از تحصیل عقاید حقه بیست و پنج چیز است .
اول . محافظت بر صلوات خمس ؛ اعنى گزاردن آن در اول وقت بجماعت و سنن و آداب ؛ پس اگر بى علتى و عذرى از اول وقت تاخیر كند، یا بجماعت حاضر نشود، یا سنتى از سنن یا ادبى از آداب آنرا فرو گذارد الا نادرا از سلوك راه بیرون رفته و با سایر عوام كه در بیداى جهالت و ضلالت سر گردان مى چرند و از راه و مقصد بیخبرند و ایشان را هرگز ترقئى نیست مساوى است .
دوم : محافظت بر نماز جمعه و عیدین و آیات با اجتماع شرائط الا مع العذر المسقط(91) كه اگر سه جمعه متوالى ترك نمار كند بى علتى دل اوزنگ گیرد بحیثیتى كه قابل اصلاح نباشد.
سوم : محافظت بر نماز معهوده رواتب یومیه ؛ كه ترك آنرا معصیت شمرده اند الا چهار ركعت از نافله عصر و دو ركعت از نافله مغرب و وتیره كه ترك آن بى عذرى نیز جایز است .
چهارم : محافظت بر صوم ماه رمضان و تكمیل آن چناچنه زبان را از لغو و غیبت و دورغ و دشنام و نحو آن و سایر اعضا را از نظم و خیانت و فطور را از حرام و شبهه بیشتر ضبط كند كه در سایر ایام مى كرد.
پنجم : محافظت بر صوم سنت كه سه روز معهود است از هر ماهى كه معادل صوم دهر است چنانچه بى عذرى ترك نكند و اگر ترك كند قضا كند و یا بمدى از طعام تصدق نماید.
ششم : محافظت بر زكوة بر وجهى كه تاخیر و توانى جایز ندارد مگر عذرى باشد مثل فقد مستحق یا انتظار افضل مستحقین و نحو آن .
هفتم : محافظت بر انفاق حق معلوم از مال ؛ اعنى مقرر سازد كه هر روز یا هر هفته یا هر ماه بسائل یا محروم مى داده باشد بقدر مناسب مال چنانچه اخلال بآن نكند و اگر كسى را نیز بر آن مطلع نسازد بهتر است ((والذین فى اموالهم حق معلوم ؛ للسائل والمحروم )) ففى الحدیث انه غیر الزكوة )).
هشتم : محافظت بر حجة الاسلام چنانچه در سال وجوب بفعل آورد و بى عذرى تاخیر روا ندارد.
نهم : محافظت بر زیارت قبور مقدسه پیغمبر و ائمه معصومین (صلوات الله علیهم ) خصوصا امام حسین (علیه السلام ) چه در حدیث آمده كه زیارت حسین (علیه السلام ) فرض است بر هر مومن كه هر كه ترك كند حقى از خدا و رسول ترك كرده باشد، و در حدیث دیگر وارد است كه هر امامى را عهدیست بر گردن اولیاء و شیعه خود را از جمله تمامى وفاى بعهد؛ زیارت قبور ایشان است .
دهم : محافظت بر حقوق اخوان و قضاى حوائج ایشان چه تاكید بلیغه در آن شده بلكه بر اكثر فرائض مقدم داشته اند.
یازدهم : تدارك نمودن هر چه از مذكورات فوت شده باشد وقتى كه متنبه شده باشد مهما امكن .
دوازدهم : اخلاق مذمومه مثل كبر و بخل و حسد و نحو آنرا از خو سلب كردن بریاضت و مضادت ، و اخلاق پسندیده مثل حسن خلق و سخا و صبر و غیر آن بر خود بستن تا ملكه شود.
سیزدهم : ترك منهیات جملة : و اگر بر سبیل ندرت معصیتى واقع شود زود باستغفار و توبه و انابت تدارك نماید تا محبوب حق باشد ((ان الله یحب التوابین و ان الله یحب كل مفتتن ثواب )).
چهاردهم : ترك شبهات كه موجب وقوع در محرماتست ؛ و گفته اند: ((هر كه ادبى را ترك كند از سنتى محروم مى شود؛ و هر كه سنتى را ترك كند از فریضه اى محروم مى شود)).
پانزدهم : در مالا یعنى خوض نكردن كه موجب قسوت خسران است و فى الحدیث ((من طلب مالا یعنیه فاته ما یعنیه )) و اگر از روى غفلت صادر شود، بعد از تنبه تدارك نماید باستغفار و انابت ان الذین اتقوا ادا مسهم طائف من الشیطان تذكروا فاذا هم مبصرون ، و اخوانهم یمدونهم فى الغى ثم لا یقصرون و تا ترك مجالست بطالین و مغتابین و آنهائى كه سخنان پراكنده گویند و روز مى گذرانند نكند از مالا یعنى خلاص ‍ نشود چه هیچ مثل این نیست در ایجاب قسوت و غفلت و تضییع وقت .
شانزدهم : كم خوردن و كم خفتن و كم گفتن را شعار خود ساختن كه دخل تما در تنویر قلب دارد.
هفدهم : هر روز قدرى از قرآن تلاوت كردن و اقلش پنجاه آیه است بتدبر و تامل و خضوع و اگر بعضى از آن در نماز واقع شود بهتر است .
هیجدهم : قدرى از اذكار و دعوات ورد خود ساختن در اوقات معینه خصوصا بعد از نمازهاى فریضه ؛ و اگر تواند كه اكثر اوقات زبان را مشغول ذكر حق دارد و اگر چه جوارح در كارهاى دیگر مصروف باشد زهى سعادت ؛ از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقولست كه زبان مبارك ایشان اكثر اوقات تر بوده است بكلمه طیبه لااله الا الله اگر چیزى مى خورده اند و اگر سخن مى گفته اند و اگر راه مى فته اند، الى غیر ذلك ؛ چه این ممد و معاونى قوى است مرسالك را، و اگر ذكر قلبى را نیز مقارن ذكر لسانى سازد باندك زمانى فتوح بسیار روى مى دهد؛ تا مى تواند سعى نماید كه دم بدم متذكر حق مى بوده باشد تا غافل نشود كه هیچ امرى باین نمى رسد در سلوك و این مددى است قوى در ترك مخالفت حق سبحانه و تعالى بمعاصى .
نوزدهم : صحبتن عالم و سوال از او و استفاده علوم دینیه بقدر حوصله خود تا مى تواند كه علمى بر علم خود بیافزاید ((اكیس الناس من جمع علم الناس الى علمه )) صحبت اعلم از خود را فوزى عظیم شمرد، و اگر عالمى یابد كه بعلم خود عمل كند متابعت او را لازم شمرد و از حكم او بیرون نرود و پیرى كه صوفیه مى گویند عبارت از چنین كسى است ، و مراد از علم ، علم آخرت است نه علم دنیا، و اگر چنین كسى نیابد و اعلم از خود نیز نیابد با كتاب صحبت دارد و با مردم نیكو سیرت كه از ایشان كسب اخلاق حمیده كند، و هر صحبتى كه او ار خوشوقت و متذكر حق و نشاه آخرت مى سازد از دست ندهد.
بیستم : با مردم بحسن خلق و مباسطت معاشرت كردن تا بر كسى گران نباشد و افعال ایشان را محملى نیكو اندیشیدن و گمان بد به كسى نداشتن .
بیستم و یكم : صدق در اقوال و افعال را شعار خود ساختن .
بیست و دوم : توكل بر حق سبحانه و تعالى كردن در همه امور؛ و نظر بر اسباب نداشتن ، و در تحصیل رزق اجمال كردن و بسیار بجد نگرفتن در آن ، و فكرهاى دور بجهت آن نكردن ؛ تا مى توان بكم قناعت كردن و ترك فضول نمودن .
بیست و سوم : بر جفاى اهل متعلقان صبر كردن ، و زود از جا در نیامدن و بدخوئى نكردن ، كه هر چند جفا بیشتر مى كشد و تلقى بلا بیشتر مى كند زودتر بمطلب مى رسد.
بیست و چهارم : امر بمعروف و نهى از منكر بقدر وسع و طاقت كردن و دیگران را نیز بر خیر داشتن و غمخوارى نمودن و با خود در سلوك شریك ساختن اگر قوت نفسى داشته باشد؛ والا اجتناب از صحبت ایشان نمودن با مدارا و تقیه ؛ تا موجب وحشت نباشد.
بیست و پنجم : اوقات خود را ضبط كردن و در هر وقتى از شبانه روزى وردى قرار دادن كه بآن مشغول مى شده باشد تا اوقاتش ضایع نشود ((چه هر وقتى تابع موقوت له است )) و این عمده است در سلوك .
اینست آنچه از ائمه معصومین (صلوات الله علیهم ) بما رسیده كه خود مى كرده اند و دیگرانرا مى فرموده اند.
اما چله داشتن و حیوانى نحوردن و ذكر چهار ضرب كردن و غیر آن كه از صوفیه منقولست از ایشان (ع ) وارد نشده و ظاهرا بعضى از مشایخ امثال اینها را بجهت نفوس بعضى مناسب مى دیده اند در سهولت سلوك بنا بر آن امر بآن مى فرموده اند و ماخذ چله شاید حدیث من اخلص لله اربعین صاحبا ینابیع الحكمة من قلبه على لسانه باشد، و ماخذ ترك حیوانى ((لا تجعلوا بطونكم مقابر الحیوانات )) و نحو آن ؛ و شكى در این نیست كه گوشت كم خوردن و در خلوت نشستن و بفراغ بال و توجه تام مشغول ذكر بودن دخلى تمام در تنویر قلب دارد و لیكن بشرط آنكه مانع جمعه و جماعت نباشد.
و از جمله امورى كه عمده است در سلوك جریت است اعنى آزاد بودن از شوائب طبیعت و وساوس عادت و نوامیس عامه ؛ چه سالك را هیچ سدى عظیم تر از این سه امر نیست و بعضى از حكماء اینها را روساى شیاطین نامیده اند و هر قبیحى كه از هر كسى سر مى زند چون نیكو مى نگرى بیكى از این سه منتهى مى شود.
و اما شوائب طبیعت مثل شهوت و غضب و توابع آن را از حب مال و جاه و غیر آن ((تلك الدار الاخرة نجعلها للدین لا یریدون علوا فى الارض ‍ ولا فسادا)).
و اما وساوس عادت مانند تسویلات نفس اماره و تزیینات او و اعمال غیر صالحه بسبب خیالات فاسده و اوهام كاذبه و لوازم آن از اخلاق رذیله و ملكات ذمیمه ((قل هل ننبئكم بالاخسرین اعمالا، الدین سعیهم فى الحیواة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسبون صنعا)).
اما نوامیس عامه مانند متابعت غولان آدمى پیكر و تقلید جاهلان عالم آسا و اجابت استغوا و استهواى شیاطین جن و انس و مغرور شدن بخدع و تلبیسات ایشان ((ربنا رانا الدین اضلانا من الجن والانس نجعلهما تحت اقدامنا لیكونا من الاسفلین )).
اما بعضى رسوم و اوضاع و در مانند لباس و معاشرت با ناس كه در عرف زمان مقرر شده باشد متابعت جمهور در آن باید كرد بحسب ظاهر تا در پوستین این كس نیفتند، چه امتیاز باعث وحشت و غیبت مى شود، مگر آنكه متابعت ایشان در آن مخالفت با امر مهم دینى كه تركش ضرر بسلوك داشته باشد كه در آن هنگام متابعت لازم نیست مگر از باب تقیه ، و امثال این امور را براى بصیر زمان منوط باید داشت و هر كه این بیست و پنج چیز مذكور را بر خود لازم گرداند و بجد مى كرده باشد از روى اخلاص اعنى ((ابتغاء لوجه الله لالغرض دنیوى عاجل )) روز بروز حالش در ترقى باشد؛ حسناتش متزاید و سیئاتش مغفور و درجاتش مرفوع ، پس اگر از اهل علم باشد اعنى مسائل علمیه الهیه از احوال مبداء و معاد و معرفت نفس و امثال آنها بر گوشش خورده و دانستن آن را كما هو مقصد اقصى داند و كمال اهتمام بمعرفت آن دارد و از اهل آن هست كه بفهمد روز بروز معرفتش متزاید مى گردد بالهام حق بقدر كسب استعدادى كه از عبادت و صحبت علماء و سخنان ایشان او را حاصل مى شود، والا صفاى باطنى و دعاى متسجابى و نحو آن از كمالات در خور سعى و توجه خود مى یابد و بر هر تقدیر او را قربى بحق سبحانه حاصل مى شود و محبت و نورى ؛ و محبت كامل و نور وافر ثمره و معرفت است ، و معرفت گاه بحدى مى رسد كه اكثر امور آخرت او را مشاهده مى شود و در این نشاه ، چنانكه از حارثة بن نعمان منقول است و حدیث او در كافى مذكور است ، و محبت هر گاه كه اشتداد یافت و بحد عشق رسید و بذكر حق ، مستهتر گشت تعبیر از ن بلقاء، و وصول ، و فناء فى الله و بقاء بالله ، و نحو آن مى كنند.
و اینست غایت و غرض از ایجاد خلق چنانكه در حدیث قدسى وارد است ((كنت كنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف ، و فى التنزیل و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون قیل : اى لیعرفون و انما عبر عن المعرفة بالعبادة لانها لا تنفك عنها و انما عبر عن اللازم بالملزوم ، لئلایتوهم ان المقصود ایه معرفة كانت بل المعرفه الخاصه التى لا تحصل الا من جهة العبادة )) چه معرفت را انواع متعدده و طرق متكثره است و هر معرفتى موجب قرب و وصول نمى شود چه اكثر عامه را نیز معرفتى از راه تقلید حاصل است و متكلمین را نیز معرفى از راه دلائل جدلیه كه مقدمات آن از مسلمات و مقبولات و مظنونات تركیب یافته هست و فلاسفه را نیز معرفتى از راه براهین عقلیه كه مقدمات آن از یقینیات مركب شده هست و هیچ یك از اینها موجب وصول و محبت نمى گردد پس هر كه معرفت از راه عبادت او را حاصل شده او ثمره شجره آفرینش است و مقصود از ایجاد عالم و دیگران همه بطفیل او موجود شده اند و از براى خدمت او؛
طفیل هستى عشقند آدمى و پرى ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
و لهذا در حدیث قدسى وارد است ((خطابا للنبى صلى الله و علیه و آله وسلم كه لولاك لما خلقت الافلاك )).
پس هر كه همتى عالى دارد و در خود جوهرى مى یابد باید كه بكوشد تا از راه عبودیت و تقوى و طهارت خود را باین مرتبه نزدیك سازد.
گرچه وصالش نه بكوشش دهند      آنقدر اى دل كه توانى بكوش
هاتفى از گوشه میخانه دوش      گفت ببخشید گنه مى بنوش
اگر بمقصد رسیدى زهى سعادت      و اگر در این راه مردى زهى شهادت
اگر در راه او مردى شهیدى      و گر بردى سبق زین العبیدى
و من یخرج من بیته مهاجرا الى الله و رسوله ثم یدركه الموت فقد وقع اجره على
در غرور این هوس گر جان دهم      به كه دل در خانه و دكان دهم
و التوفیق من الله العزیز الحكیم والحمدلله رب العالمین و الصلوة على محمد وآله اجمعین .


جمعه 14 آبان 1389

محقق حلی

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

محقق حلی


زندگى نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
جعفر بن حسن حلى در یكى از روزهاى 602 قمرى به دنیا آمد. كه بعدها لقب محقق گرفت در دوران تحصیل از اساتیدى نظیر پدرش - ابن زهره حلى ، تاج الدین حسن بن على دربى ، شیخ مفیدالدین محمد بن جهم حلى و... سودهاى بسیار برد تا بتواند شاگردان بزرگى چون علامه حلى ، ابن داوود حلى ، عبدالعزیز السرایا صفى الدین حلى ، سید غیاث الدین عبدالكریم ، معروف به ((ابن طاووس ))، سید جلال الدین محمد بن على بن طاووس و ابن زكریا نجیب الدین ، معروف به ((ابن سعید هذلى حلى )) را تربیت نماید.
آثار محقق حلى كه یك ستاره تابناك در آسمان علم و معرفت است كه مهمترین آنها عبارتند از:
1 - شرائع الاسلام در فقه استدلال
2 - المختصر المنافع فى فقه الامامیه
3 - المعتبر فى شرح مختصر المنافع
4 - المعارج فى اصول الفقه
5 - نهج الوصول الى معرفة علم الاصول
6 - تلخیص الفهرست



محقق از گروه فقیهان شاعرى است كه اشعار وى حاوى نكات اخلاقى و عرفانى و حكمت آمیز است و اغلب بصورت مشاعره و مكاتبه و خطاب به پدر و دوستانش مى باشد.
سرانجام محقق در 13 جمادى الآخر روز پنج شنبه سال 676 قمرى در شهر حله دار فانى را وداع گفت كه سبب مرگ ایشان سقوط از پشت بام خانه اش ‍ نوشته اند.
دستورالعملها


بسم الله الرحمن الرحیم

(هان ، اى طالب علم ) باید از دانشجوئى ، رهائى از نادانى و رستگارى باشد؛ تا ریاكارى و ستیزه گوئى علمى در امان باشى .
براى رسیدن به حق ، كنكاوش و پرس وجو كن ؛ تا از رهزنى هواهاى نفسانى و جذبه هاى دنیائى رها گردى .
اطلاعات خود را از نظریه ها زیاد گردان و بر همه اقوال احاطه پیدا كن تا بر امتیازهاى آنها دست یابى .
مطلب را ریشه ، به نقص و ابرام گیر و همه اقوال احاطه پیدا كن تا بر امتیازهاى آنها دست یابى .
مطلب را از ریشه ، به نقض و ابرام گیر و دلیل و مستند او را پى گیرى كن ، تا از روى بصیرت و آگاهى دقیق آن را بر گزینى .
مطالب (پایه اى ) را از بر كن ، چون فكر و دانش را منسجم و همساز كند.
هم مباحثه شایسته و صالح برگزین تا از اخلاق وى ، كه ساختار درونیت از او شكل مى گیرد، بهره مند گردى .
بر توست : كه از فقیه نمایان پرگوى حاشیه پرداز و اطرافیان آنها، دورى كنى چه بسا آنان با حرافى و علم نمائى شان فریفته ات كرده و به ورطه جهالت خویش كشانند. بنابراین ، آنگاه كه تنازع و اختلاف فاضلان را در مسائل فقهى به درستى بنگرى - و این چیزى است كه به سختى به دست مى آید و جز با كاوش و بینش حاصل نگردد- بر تو آشكار گردد كه آن فرد گزافه گوى ، در بیان خویش تدلیس روا داشته است و در آنچه نشان داده ، حق را با باطل پوشانده است .
كاوشى افزون : در میان مردمان ، كسانى هستند كه كه خود را برده شهوت ، قرار داده اند. اوقات خویش را، در خواسته ها و هواهایشان صرف مى كنند؛ اما در جستجوى آن هستند كه (در ظاهر) به آثار نیكان ، شهرت یابند. (و خود را در آن زمره ، جاى دهند. ) و شیوه نیكوكاران را، برگزیده و به آن شناخته شوند. یا از این جهت ، كه این خصیصه (دوروئى ) در طینت آنان ، جاى دارد و یا آن را، ابزارى ساخته اند تا متاع اندك دنیا را، گرد آورند. این دو خصلت ، دوروئى ذاتى مى آفریند و گونه اى طبیعى ، تمایل شدید به ریاست دینى را پدید مى آورد. (این خوى ، تا آن جا رشد مى كند كه ) زمانى كه فضیلت شخص دیگرى پدیدار شود، از سلطه آن مزاحم (در ریاست ) به هراس مى افتد و از رقابت آن معارض ، ترس به دل راه مى دهد. اما نفاق و دوروئى اش ، او را از مقابله رویاروى ، باز مى دارد. (اما از پاى نمى شیند و به چاره مشغول است .) پس به طعن و قدح او مى كوشد (و از آن جمله ) مى گوید: اگر او چنان مى گفت ، سخنش استحكامى فزونتر داشت . یا اگر آن كلام را نمى گفت ، از خطا مصون تر بود...
اما تمام این سخنان ، براى افكندن این وهم است كه خودش ، سخنى روشنتر و جایگاهى ارجمندتر دارد. آنگاه كه با چنین فرد، مواجه شدى ، به خداوند پناه بر، كه مبادابه آن بلا، ابتلا یابى ، و آن را، عوض پاسخگوئى او، قرار ده .
(اینان چون به حقیقت فقه نرسیده اند) با پرگوئى و علم نمائى ، گفتارشان را سامان داده و كجروى خود را مى پوشاند.
گول سخنانى همچون : حق مطلب آشكار است ، جاى شك و شبهه نیست ؛ راه ، روشن و واضح است ؛ مخور و جلو این گزافه گوئى ها را بگیر. پاسخ این سخنان دشوار نیست ، زیرا بر هر مطلب دقیق و نیازمند پژوهش و كاوش ، مى توان عنوان آسان و روشن نهاد. سخنى را به ظاهر روشن نمایاندن ، دلیل روشن بودن حقیقت آن سخن نیست .
چنین فردى بدترین مردمان و بر امت (اسلام ) از دجال ، مضرتر است ، گویا مى بینم كه بسیارى از آنان كه دعوى انتساب به این فن (فقه ) را دارند، پاره اى از مقاصد كتاب (معتبر) را بنگرند و آن را پوشیده مى یابند و درك نمى كنند، آنگاه با فكر منجمد خود بر تاویلات فاسد حمل نمایند، و دیگران را به پیروى آن فراخوانند. چون گمان مى كنند به حقیقت رسیده اند. اینان ، مصداق آن مثل هستند ((اساء سمعا فاساء الاجابة )) (بد شنید و پاسخ ناپسند داد.)
از این روى ، بر تو باد كه در گفتارها عمیقانه كاوش كنى و تمام تلاش را بكار اندازى ، احتمال هاى (پدید آمده ) را دفع كنى ، آنگاه اگر واقع را دریافتى اظهار راءى كن و در غیر اینصورت ، توقف را پیشه ساز كه كناره اقیانوس ‍ هلاكت است .
(بدان ) تو در آن حال كه فتوا دهى از خدایت خبر مى دهى و سخن گوى زبان شریعت به شمار مى روى ، اگر به قطع و یقین تمسك ورزى ، سعادتمندى و اگر بر وهم و گمان ، بنیان راءى نهى ؛ زیان كار. فهم خویش را وزان كلام حق قرار ده (و آن را ملاك ساز) ((وان تقلوا على الله مالا تفعلون )) (مباد آنچه انجام نمى دهید بر خدا افترا بندید و به كلام دیگر حق بنگر):


((قل اراءیتم ما انزل الله لكم من رزق فجعلتم منه حراماو حلالا قل الله اذن لكم ام على لله تفترون )). (69)
((بگو آنچه از شما دیده مى شود كه برخى روزهاى خدا را حرام و بعضى را حلال مى شمارید، این از سوى خداست ، یا بر او افترا مى بندید؟)).
به ژرفى بنگر كه چگونه شیوه حكم را در دو شیوه منحصر كرد؛ آنگاه كه اجازه اظهار راءى تحقق نیافت ، تو بر خدایت افترا و دروغ بسته اى (اعاذناالله منه ).

 


جمعه 14 آبان 1389

علامه مجلسی

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

علامه مجلسی


زندگى نامه


بسم الله الرحمن الرحیم

علامه مجلسى به سال 1037 هجرى قمرى جشم به جهان گشود. پدرش ‍ مولا محمد تقى مجلسى از شاگردان بزرگ و شیخ بهائى است . وى داراى تالیفات بسیارى است از جمله ((احیاء الاحادیث فى شرح تهذیب الحدیث )) مادرش دختر صدرالدین محمد عاشورى است كه خود از پرورش یافتگان خاندان علم و فضیلت بود.
مهمترین اثر علامه مجلسى كتاب عظیم بحارالانوار است كه بعلت فرصت كم و مشاغل زیاد علامه فرصت تصحیح روایات را پیدا ننمود بهمین دلیل در مقدمه چنین آورد: ((در نظر دارم كه اگر مرگ مهلت دهد و فضل الهى مساعدت نماید شرح كاملى متضمن بر بسیارى از مقاصدى كه در مصنفات سایر علما باشد بر آن بنویسم و براى استفاده خردمندان ، قلم را به قدر كافى پیرامون آن به گردش درآورم .))
 

حضرت امام خمینى (ره ) نیز درباره بحارالانوار چنین مى فرمایند: ((بحار خزانه همه اخبارى است كه به پیشوایان اسلام نسبت داده شده است ، چه درست باشد یا نادرست ، در آن كتابهایى است كه خود صاحب بحار آنها را درست نمى داند و او نخواسته كتاب علمى بنویسد تا كسى اشكال كند كه چرا این كتابها را فراهم كردى !))
علامه بجز بحار كتابها در مسائل بسیارى دارد كه از آن جمله اند:
1 - مراءة العقول فى شرح اخبارالرسول (در شرح اصول كافى )
2 - ملاذالاخبار فى شرح التهذیب
3 - شرح اربعین
4 - حق الیقین
5 - عین الحیاة
6 - حلیة المتقین و ...
علامه پس از درگذشت مرحوم ملامحمد باقر سبزوارى در 1090 هجرى به منصب شیخ ‌الاسلامى دست یافت . كه در این مسند خدماتى بسیار به ایران و تشیع نمود.
سرانجام این بیرق تلاش در 27 رمضان 1111 قمرى چشم از جهان فرو بست و پیكر پاكش در كنار مسجد جامع اصفهان و جنب مدفن پدر پاكش ‍ بخاك سپرده شد.
دستورالعملها

بسم الله الرحمن الرحیم



((والذى وجد هذا الضعیف فى ازمنة الریاضات انى كنت فى مطالعه التفاسیر الى ان رایت فى لیلة فیما بنى النوم و الیقظ سیدالمرسلین (ص ) فقلت فى نفسى تدبر فى كمالاته و اخلاقه فكما كنت تدبره یظهر لى عظمته صلى الله و علیه وآله وسلم و انواره بحیث ملا الجو و استیقظت فالهمت بان القرآن خلق سیدالانبیاء صلى الله و علیه و آله وسلم فینبغى ان اتدبر فیه لكما ازداد تدبرى فى آیة واحدة كان یزداد الحقائق الى ان ورد على من معلوم مالا تتناهى دفعة واحدة فقى كل آیة كنت اتدبر فیها كان یظهر مثل ذلك ولایمكن التصدیث بهذا المعنى قبل الوقوع فانه كالممتنع العادى ، لكن غرضى من ذكره الارشاد للاخوان فى الله .
و قانون الریاضة ، الصمت عما لا یعنى ، بل عن غیر ذكر الله تعالى ، و ترك سمستلذات من المطاعم و المشارب والملابس ، والمناكح ، والمنازل وامثالها، والعزلة عن غیر اولیائه تعالى ، و ترك النوم الكثیرة ، ودوام الذكر مع لمراقبة و قد جرب القوم المدوامة على ذكر (یا حى یا قیوم با من لا اله الا انت ) و جربته ایضا، لكن كان اكثر ذكرى (یاالله ) مع اخراج غیر تعالى عن القلب بالتوجه الى جنابه تعالى والعمدة هو الذكر مع المراقبة والبوقى لیست الذكر.
والمداوامة على ما ذكر اربعین یوما تصیر سبباا لان یفتح الله تعالى على به انوار حكمته و معرفته و محبته ، ثم یترقى الى مقام الفناء فى الله والبقاء بالله كما تقدم الاخبار المتواترة فى ذلك .
و لما كان هذا الطریق اقرب الطریق الى الله تعالى كان معارضة النفس ‍ والشیاطین الظاهرة والباطنة فیه اشد فانه لواشتغل الناس جمیعا بطلب العلوم یعارضونهم غالبا لان الغالب فى طلب العلوم حب المال والجاه والعزة هند الخلائق وحینئذ یمدهم الشیاطین ، اما لو كان الغرض من طلب العلم رضاه ، الى یحصل المعارضات فمالم تحصل ینبغى ان یتدبر فى ان للشیطان فى له غرضا...
و انا فى اربعین سنه متشغل بهدایة الناس ولم یتفق ان یجلس احدهم بهذا القانون و لیس ذلك الالعزته و نفاسته ، و فى الهدایات العامة و نشر العلوم الدینیة اهتدى اكثر من ماة الف .
و اتفق لى فى هذه الایام ان رایت سید المصطفتین وسالته صلى الله و علیه وآله وسلم عن اقرب الطرق الى الله سبحانه فقال صى الله و علیه وآله وسلم هو ما تعلم ، والانسان بمجرد قول كاذب یقول : انى اعرف الكیمیا یصرف امواله واوقاته فیه مع انه یعلم انه لو كان صادقا لا یحتاج الى الاظهار، بل لا یظهره و ان قتل باشد العذاب و مع هذا یصرف امواله باحتمال الصدق .
والذى اقوله هو عین آیات الله و اخبار سید المرسیلن والائمة المهتدین الهادین ((علیهم صلوات الله اجمعین ) و صدقه حكماء الظاهر كابى على فى اشاراته فى المنط التاسع فلاباس بان تصرف اوقاتك اربعین یوما فى العبادات ، مع انك مكلف فى جمیع عمرك بذلك ، لكن مع التضرع والابتهال الیه تعالى فى حصول هذا المطلب لا بقصد الامتحان ، بل بقصد العبادة لله تعالى كما قله صلى الله و علیه وآله وسلم ، من اخلص لله اربعین صباحا فتح الله تعالى ینابیع الحكمة من قلبه على لسانه و تقدم قریبا - والحمد لله الذى هدانا لهذا وما كنا لنهتدى لولا ان و هدانا الله .(92)
ترجمه :
دریافته هایى را كه این بنده ، از دوران ریاضت و خودسازى بدست آوده ام ، مربوط به زمانى است كه به مطالعه و تحقیق تفاسیر پرداخته بودم ، و شبى بین خواب و بیدارى حضرت محمد((ص )) را زیارت كردم . با خود گفتم كه : شایسته است تا در كمالات و اخلاق وى دقیق شوم ، هر چه ندبر من فزونتر مى گشت ، عظمت و نورانیت آن حضرت گسترده تر و روشنتر مى نمود. از این روى ، دریافتم كه خلق و سرشت او، قرآن است ، و باید در قرآن بیندیشم . هر چه دقت من در آیه اى بیشتر مى شد، دریافت فزونترى از حقایق نصیبم مى گردید. بگونه اى كه یك باره حقایق بیكرانى به جانم سرازیر مى شد. و چنین موهبتى ، در پى هر تدبر من در آیه اى پدید مى آمد.
البته ، براى كسى كه به چنین توفیقى دست نیافته ، باور این سخن ، غیر ممكن مى نماید، چرا كه غیر عادى به نظر مى رسد، اما - در نام ویاد این مطالب - راهنمائى و برادران ایمانى ام را قصد نموده ام . آن دستور ((خودسازى و ریاضت )) عبارت است از:
از هر كلامى كه سود ندارد، و بلكه از غیر یاد حق تعالى ؛ زبان به كام كشیدن . از لذتها و خوشیهاى (غیر ضرورى و باز دارنده )، خوردنیها، پوشیدنیها، زناشوییها، مسكنها و...، دست كشیدن .
از مراوده با غیر اولیاءالله دورى جستن .
خواب فراوان را ترك نمودن .
یاد خداوند متعال را، همراه با مراقبت ، پیشه خود ساختن .
دیگران ، مداومت بر ذكر ((یا حى یا قیوم لااله الا انت )) را پى مى گرفتند، و من نیز آن ذكر را آزموده ام . اما بیشترین ذكر من ((یالله )) است ، با دور افكندن غیر حق از قلب ، و با توجه به ذات بارى تعالى . البته ، مهم و اساسى ، همان ذكر حق تعالى ، با مراقبت است ، كه دیگر چیزها به پایه ذكر نمى رسد.(93)
پایدارى - به مدت چهل روز(94)- بر آنچه كه (از قانون تمرین و ریاضیت ) بر شمردیم ؛ باعث مى شود، كه در بهایى از انوار: حكمت ، معرفت و محبت الهى گشوده گردد، و سپس ، آدمى به مقام فناء و بقاء باالله ترقى كند و راه یابد. (چنانكه روایات فراوانى در این باب گذشت ) و از آن روى كه اینم شیوه خودسازى و سیر الى الله ؛ نزدیك ترین راهها به سوى خداست ؛ تعارض نفس و شیاطین ظاهر و باطن ، با آن شدیدتر است . زیرا اگر همه مردم به نمى شوند، چرا كه بیشتر غرضها، در روى آورى به این گونه دانشها؛ دوستى مال ، مقام و برترى نزد مردم است . كه اگر چنین شد، شیاطین نیز مدد كار مى شوند.
اما اگر، غرض از آموختن دانش ، خشنودى خداوند متعال بود، (به گونه طبیعى ) دشواریهایى را پیش روى دارد. كه اگر دشوارى پدیدار نشد، سزاوار است است كه در این كوتاه آمدن شیطان - كه شاید غرضى در آن داشته باشد - درنگ كنیم .
در این چهل سالى كه به راهنمایى و ارشاد مردم پرداخته ام ، كسى را كه بر اساس این دستورالعمل ، به خود سازى به پردازد، نیافتم ، و این خود دلیل شكوهمندى و گرانمایگى این دستور است ، در صورتیكه ، با راهنمایئهاى همگانى و گسترش دانشهاى دینى ؛ بیش از صد هزار نفر را، هدایت كرده ام .
در این ایام ، دیدار حضرت رسول ((ص )) را توفیق یافتم ، از ایشان پرسیدم نزدیك ترین راه ، براى سیر الى الله چیست ؟ حضرت فرمودند، همان است كه مى دانى (و بدان عمل كرده و دستور مى دهى ).
چگونه است ، آدمى كه در برابر ادعاى دروغین كسى كه مى گوید: من كیمیاگرم ، دارایى و فرصتهاى خود را صرف مى كند، در صورتى كه مى داند، اگر این ادعا راست باشد، نیازى به اظهار آن نیست ، بلكه باید در كتمان آن بكوشد، اگر چه به بدترین شكنجه ها كشته شود. اما به احتمال اینكه راست مى گوید، راضى است كه مال خود را براى او پرداخت كند.
و آنچه كه من مى گویم ، بر گرفته از خود آیات الهى ، روایات پیغمبر((ص )) و امامان معصوم ((ع )) است . چیزى اس كه حكماى ظاهر، مانند، بوعلى سینا، - در نمط نهم از اشارات - نیز بدان گواهى داده است .(95)


پس ایرادى ندارد، كه تو چهل روزت را (به این گونه كه گفتم ) به عبادت پردازى - با اینكه باید تمام عرمت را چنین كنى - با تضرع وزارى به درگاه خداوند روى آورى ، با انگیزه بندگى و عبادت ، و نه براى آزمایش .
چنانكه ، خاتم انبیاء((ص )) فرمودند: ((كسى كه چهل روز خود را براى خداوند خالص كند، سرچشمه هاى معرفت را، از جانش بر زبانش جارى مى سازد)).(96)
((والحمد لله هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا لله ))


جمعه 14 آبان 1389

علامه طباطبایى

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

علامه طباطبایى

زندگى نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

روزهاى ماه ((ذیحجه )) 1321ق . یكى از پس از دیگرى مى گذشت و دلهاى شیفتگان بیت الله در هواى حرم الهى ((لبیك شوق )) سر مى داد. آرى طفلى دیده به جهان گشود كه نور سیادت بر سیماى بلورینش آینده اى روشن را خبر مى داد. نام او را ((محمد حسین )) نهادند و آن را به تبرك نام ((جد و فرزند)) مایه بركت شمردند.
((سراج الدین عبدالوهاب )) جد معروف اوست كه با وساطت وى ، نبرد خونین دولت ایران عثمانى ، در سال 920 قمرى پایان یافت .
بیش از پنج بهار از عمر عزیزش نگذشته بود كه مادر مهربان و با فضیلت را از دست داد. بغض غم و اندوه بى مادرى او را رها نكرده بود كه گرد یتیمى بر وجودش سنگینى كرد و از دیدن روى پدر محروم شد. مدت زیادى از تحصیل او نمى گذشت كه علاوه بر قرآن مجید، كتابهاى گلستان ، بوستان ، اخلاق مصور، تاریخ معجم ، ارشادالحساب ، نصاب الصبیان و دیگر كتابهاى متداول در مدارس آن روز را فراگرفت .
او خود از روزگار تحصیل خود چنین بازگو مى كند:

((در اوایل تحصیل كه به نحو و صرف اشتغال داشتم علاقه زیادى به ادامه تحصیل نداشتم و از این روى هر چه مى خواندم نمى فهمیدم ... پس از آن یك بار عنایت خدایى دامنگیرم شده ، عوضم كرد. در خود یك نوع شیفتگى و بى تابى نسبت به تحصیل كمال حس نمودم ؛ به طورى كه از همان روز تا پایان تحصیل كه تقریبا هیجده سال كشید هرگز نسبت به تعلیم و تفكر، احساس خستگى و دلسردى نكردم و زشت و زیباى جهان را فراموش كردم ... در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگى ، به حداقل ضرورى قناعت نموده ، باقى را به مطالعه مى پرداختم بسیار مى شد بویژه در بهار و تابستان كه شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه مى گذراندم ...))
بعضى از اساتید ایشان عبارتند از:
((آیة الله نائینى ، سید ابوالحسن اصفهانى ، سید حسین بادكوبه اى ، سید ابوالقاسم خوانسارى ، حجت ، حاج میرزا على ایروانى و میرزا على اصغر ملكى و سر سلسله اساتید ایشان مرحوم قاضى .))
((انبوه دانش )) و ((كیمیاى ایمان )) علامه آثارى گرانبها و جاودانه بسان مشعلى فروزان فرا راه دانش پژهان آفرید كتابهایى چون :
1. تفسیرالمیزان
2. بدایة الحكمة
3. نهایة الحكمة
4. اصول فلسفه و روش رئالیسم
6. شیعه در اسلام
7. دیوان شعر فارسى
8. سنن النبى
9. لب اللباب
10. حاشیه بر اسفار.
...
یكى از شاگردان ایشان كه مدت سى سال با استاد ماءنوس بوده ، پیرامون خصوصیات اخلاقى آن عالم فرزانه چنین نوشته است :
((علامه انسانى وارسته ، مهذب ، خوش اخلاق ، مهربان ، عفیف ، متواضع ، مخلص ، بى هوا و هوس ، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سى سال با استاد حشر و نشر داشتم ... به یاد ندارم كه در طول این مدت حتى یك بار عصبانى شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا كوچكترین سخن تندى یا توهین آمیزى را بر زبان جارى سازد. خیلى آرام و متین درس مى گفت و هیچ گاه داد و فریاد نمى كرد، خیلى زود با افراد انس ‍ مى گرفت و صمیمى مى شد. با هر كس حتى كوچكترین فرد طلاب چنان انس مى گرفت كه گویا از دوستان صمیمى اوست ... گاهى كه به عنوان استاد مورد خطاب قرار مى گرفت مى فرمود: ((این تعبیر را دوست ندارم ما اینجا گرد آمده ایم تا با تعاون و همفكرى ، حقایق و معارف اسلامى را دریابیم )) استاد بزرگوار بسیار مؤ دب بود به سخنان دیگران خوب گوش مى داد، سخن كسى را قطع نمى كرد و اگر سخن حقى را مى شنید تصدیق مى كرد، از مباحثات جدلى گریزان بود ولى به سؤ الها، بدون خودنمایى پاسخ مى داد)).(181)
سرانجام این مرد الهى پس از 81 سال و 18 روز عمر با بركت در 18 محرم 1402 قمرى (24 آبان 1360 شمسى ) دعوت حق را لبیك گفت و به سوى دیار او شتافت . رحمت الهى و درجات خداوندى نصیب همیشه او باد.
دستورالعملها


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت یكم

السلام علیكم
به عرض شریف مى رساند:
نامه شریف دوم زیارت شد. قبلا نیز یك نامه دیگرى رسیده بود كه تاكنون ، پاسخ آن نوشته نشده . اصولا، در زمستان گذشته ، در اثر كسالت مزاج و ناراحتى اعصاب ، نه تنها نامه جناب عالى ، بلكه نامه هاى زیاد دیگرى ، كه در این مدت رسیده تا امروزها، براى هیچ كدام ، نتوانسته ام جواب بنویسم .
امروزها كه كمى حالم رو به بهبود است ، تدریجا، جواب مى فرستم . به هر حال ، عذر گذشته مى خواهم . عرض كنم :
روشى كه براى ما در همه حال و همه شرائط، در حد ضرورت است ، روش ‍ بندگى و به عبارت دیگر، خداشناسى است .
و راه آن طبق آنچه از كتاب و سنت بر مى آید، همانا یاد خدا و امتثال تكالیف عملى است .
یعنى :
همان مراقبه و محاسبه است كه در نامه اولى خدمتتان عرض شده .
فعلا به این ترتیب كه هر صبح كه از خواب ، بیدار مى شوید، تصمیم بگیرید كه خدا را فراموش نخواهید كرد. آن گاه ، به طور استمرار، خود را در برابر خدا تصور كنید.
محمد حسین طباطبائى


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت دوم

السلام علیكم
براى موفق شدن و رسیدن به منظورى كه در پشت ورقه مرقوم داشته اید، لازم است : همتى برآورده و توبه نموده ، به مراقبه و محاسبه بپردازید. به این نحو كه : هر روزه كه طرف صبح از خواب بیدار مى شوید، قصد جدى كنید كه : هر عملى كه پیش آید، رضاى خدا، عزاسمه را مراعات خواهم كرد. آن وقت در هر كارى كه مى خواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت ، به طورى كه اگر نفع اخروى نداشته باشد، انجام نخواهید داد، هر چه باشد. و همین حال (را) تا شب ، وقت خواب ، ادامه خواهید داد.
وقت خواب ، چهار پنج دقیقه اى در كارهایى كه روز انجام داده اید، فكر كده و یكى یكى از نظر خواهید گذرانید، هر كدام مطابق رضاى خدا انجام یافته ، شكر بكنید و هر كدام ، تخلف شده استغفار بكنید. و این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش اگر چه در بادى حال . سخت و در ذائقه نفس تلخ مى باشد، ولى كلید نجات و رستگارى است .
و هر شب ، پیش از خواب ، توانستید، سور مسبحات ؛ یعنى : سوره حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن را بخوانید و اگر نتوانستید، تنها سوره حشر را بخوانید و پس از بیست روز، از حال اشتغال ، حالات خود را براى بنده در نامه بنویسید.
ان شاءالله موفق خواهید بود.
محمد حسین طباطبائى


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت سوم

برادر عزیز!
حالتى كه به شما رخ مى دهد، حالت (جذبه ) است . لازم است كه به مراقبت بپردازید و با تمامى قوا، به سوى خداى متعال توجه كنید و خود را در برابر حق ببینید و تصور كنید.
و ضمنا، روزانه ، اقلا، با خداى خود، عزاسمه ، ساعتى خلوت كرده و ذكر او مشغول باشید.
با استخاره ، یكى از دو ذكر شریف :
((لا اله الا الله )) روز هزار مرتبه ، یا هزار و هفتصد و پنجاه مرتبه ، یا اگر توانستید سه هزار مرتبه مشغول شوید.
و در خوردن و نوشیدن ، حرف زدن ، معاشرت و خواب از افراط و تفریط بپرهیزید. فرصت را غنیمت شمارید، چنانكه مى فرماید:
((ان لربكم فى ایام دهركم نفحات . الا فتعرضوا بها و لا تعرضوا عنها)) و فقكم الله و ایدكم ان شاءالله .


جمعه 14 آبان 1389

میرزا جواد آقاملكى (ره )

   نوشته شده توسط: اکبر داودی    نوع مطلب :شرح زندگی بزرگان و عرفا ،

میرزا جواد آقاملكى (ره )

زندگى نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

خورشید قرن سیزدهم هجرى رو به افول بود كه تبریز لبریز از شادى و سرور شد. ((لطف )) الهى پسرى زیبا به خاندان ((حاج میرزا شفیع )) داد كه ((جواد))ش نام نهادند.
ایشان مدارج علمى و عرفانى را نزد اساتید گرانبهایى پشت سر گذاشتند.
آنان كه با حالات ملكوتى و عبادى این فرزانه عارف آشنا بودند ایشان را از بكائون (177) مى شمردند. عبدى صالح كه سه ماه رجب ، شعبان و رمضان را پى در پى روزه مى گرفت و در قنوت نمازهاى نافله این بیت حافظ را مكرر مى خواند:
ما راز جام باده گلگون خراب كن زان پیشتر كه عالم فانى شود خراب (178)
برخى از شاگردان مرحوم ملكى (ره ) عبارتنداز:
1.امام خمینى قدس سره الشریف
3. آخوند ملا على همدانى
2.حاج آقا حسین فاطمى قمى 4. حاج شیخ عباس تهرانى
5. سید محمود مدرسى
6. حجة الاسلام سید محمود یزدى
7. محمود مجتهدى
8. شیخ اسماعیل بن حسین (تائب )
9. حاج میرزا عبدالله شالچى

و آثار وى عبارتند از: 



اسرار الصلاة ، المراقبات یا ((اعمال السنه ))، رساله لقاء الله ، حاشیه فارسى بر ((غایة القصوى )) و...
مرحوم حاج میرزا عبدالله شالچى درباره استاد خود مى گوید:
((مرحوم استادم ، آیة الله ملكى ، اجتهاد فكرى و درونى داشت ، در برداشتهاى درونى قوى بود. ایشان دستورهایى در خوردن و خوابیدن و اعمال و رفتار ارائه مى دادند كه بسیار مؤ ثر بود و شخص را پاك و آراسته مى كرد و به سوى حق رهنمون مى ساخت .))
و سرانجام حاج میرزا جواد آقا ملكى تبریزى در یازدهم ذیحجه سال 1343 قمرى به نداى حق لبیك گفت و مزار شریفش هماكنون در قبرستان شیخان قم محل زیارت عاشقان الله است .
دستورالعملها

بسم الله الرحمن الرحیم

بدان : مهمترین وظیفه علماء در ماه مبارك رمضان (و ایام تبلیغى دیگر) پیشنمازى و موعظه است .
عالمى كه با مبارزه طولانى ، نفس خود را (در برابر آفات اخلاقى ) نیرومند ساخته و دام هاى فریب هوا را نیك دریافته است ، بایسته است كه در بر پائى این دو مهم بكوشد، بویژه ((موعظه كردن )) كه هیچ كارنیكى با آن برابرى نتواند، و این مقال را گنجایش برشمارى و تبیین بهره هاى آن نیست .
بر (واعظ و پیشنماز) در راس همه كارها، نیت پاك و اخلاصى راستین لازم است تا از آفت هاى آن درامن مانند.
باید خو را بیازماید: انگیزه او از ارشاد و موعظه چیست ؟ اگر دین است بكار موعظه پردازد و اگر خداى نخواسته انگیزه او آلوده به خواهش هاى نفسانى است ، یا اخلاص كارش بر او، روشن نیست ، موعظه خلق را ترك كرده ، به سازندگى خویش پردازد، و در پى كسب دو گوهر گرانسنگ ((صدق و اخلاص )) بر آید. چنانچه در این تلاش ، راستى و خلوص ‍ داشته باشد، خداوند او را راه نماید كه خود فرموده : ((و من جاهدفینا لنهدینهم سبلنا)) اگر بخواهد به ارزیابى خلوص خود در پیشنمازى پردازد به بررسى نفس خویش و انگیزه او در پیشنمازى پردازد.
آیا كار او جهت مقام امامت مردم و شرف این عمل نزد مردم است ، یا بخار فرمان خدا و رشاى او است ؟
آیا كم شدن مامومین یا شركت نكردن علماء و طلاب در نماز او، میل او را به پیشنمازى كم مى كند، و از سوى دیگر شركت بزرگان و اشراف در نماز او، او را دل خوش مى سازد؟ اگر چنین است بداند كه پیشنمازى او فقط براى مقام است و یا آلوده به جاه طلبى است .
اگر نفس به توجیه پردازد كه ، شادمانى من از شركت بزرگان ، و جمعیت زیاد، از تعظیم شعائر، ترویج دین و بیشتر شدن ثواب است ، زینهار از این گونه دسیسه ها. اگر بخواهى ، راست روى خود را در این امر بیایى ، فرض كن شرایطى را كه امامت تو بر یك یا دو نفر ثواب بیشترى از امامت بر جمعیت انبوهى دارد، آیا رغبت تو بر امامت این دو نفر بیشتر است یا آن انبوه جمعیت ؟
افزون بر این : ببین حال خود را در صورتى كه پیشنمازى و پیش افتادن دیگرى و اقتدا و پیروى تو، بیشتر خلق را ارشاد و دین را ترویج مى كند آیا همانند وقتى كه خود پیشنماز باشى در شكوه این مسجد و این نماز جماعت تلاش مى كنى ؟
اگربازهم نفس به توجیه پرداخت كه : ((میل من در ترویج دین به امامت خدم براى بهره ورى ام از ثواب امامت جماعت است و مسابقه در تحصیل این امور شایسته است )) زینهار بدون آزمایش خود كه فریفته این گونه توجیه ها، گردى . بنگر كه اگر ترویج دین به ماموریت تو است نه امامت ، بازهم با نشاط در پائى جماعت مى كوشى ؟
خلاصه ، مسئله در صدق و اخلاص از موى باریك تر است . (بزرگان در این صراط لغزیده اند چه بسا بعد از سالها عبادت به بى اخلاصى خویش پى برده اند.
از بعضى بزرگان نقل كرده اند كه : ((او مدت سى سال در صف اول جماعت شركت مى جست و بر انجام این عبادت شادمان بود، روزى بخاطر مانعى در صف دوم قرار گرفت ، بناگاه حالت شرمندگى در خویش ‍ دید، و بر او معلوم شد كه مراقبت او بر حضور در صف اول در این سى سال آلوده به ((ریاء)) بوده اغست ، همه نمازهاى سى ساله را دو باره قضا كرد)).
برادرم بنگر به این عالم مجاهد و در مقام او مطالعه كن : چگونه با وجود كه خود امام جماعت نبود بر حضور در صف اول مواظبت كرد و براى تادیب نفس خود به ((قضاء نمازها)) داشته اند.
از همین جا، حال واعظى را بفهم ، افزون برآفات یاد شده واعظى را آفت هاى ویژه اى است ، فراوان و ظریف . این آفت ها، همان آفت هاى زبان است كه بزرگان از ترس آنها به سكوت پناه مى بردند و با وجود برترى كلام بر سكوت چه تمام خوبى ها بوسیله كلام نازل و استوار گشته است و با كلام خوبیها در زمین منتشر مى شود سكوت را بر كلام ترجیح داده اند.
بر واعظ است كه تمام ریزه كارى هاى بیان شده در امامت جماعت را براى كسب صدق و اخلاص مراعات كند و افزون بر صدق و اخلاص در وعظ، مراقب ربان خویش باشد.
مطلبى را بدون دلیل به خدا نبندد، بدون آگاهى و علم سختى نگوید، به هنگام موعظه دیگران خود را مبر انسازد، دیگران را نادان و خود را بربر نپندارد، فتنه ایجاد نكند، مردم را در جهت كشت و كشتار و دیگر چیزهائى كه مسلمین ضرر مى زند برنانگیزد.
زینهار كه سخنى گوید كه باعث انحراف عقیده مردم شود ولو بدین صورت كه شبهات ابلیس و پاسخ آنها را باز گوید، ولى شنونده پاسخ شبهات را درست درنیابد.
در ترسانیدن و یا امیدوار ساختن ، میانه روى را مراعات كند، و مردم را به یاس یا غرور در انجام گناه مبتلا نسازد.
چیزهایى را كه شنونده در غلو افتد، یا اعتقاد او به انبیاء و اولیاء سست مى شود نگوید. از بردن آبروى اشخاص بویژه خواص غواص گذشتگان ، افترا به پیامبران ، اوصیاء و دانشمندان بپرهیزد.
زینهار كه با سخت گیرى بر مردم ، و وادار كردن آنان به پذیرش چیزهایى كه ظرفیت آن را ندارند، مردم را به خیر، شریعت ، عبادت ، انبیاء، علم و عالم بد بین سازد. از نشر بدیها با نقل داستانهاى فاسقان و بدكاران بپرهیزد.
حیله هاى شرعى كه بایسته نیست ، بر مردم نیاموزد، از مانور دادن در منبر بویژه اگر زنان در مجلس حضور دارند، بپرهیزد، و گفتار زشت یا رفتار زشت را در منبرنداشته باشد.
شنیده شده است كه واعظى بر منبر، ((عمل استبراء)) را بگونه اى زننده به مردم تعلیم داده است ، واعظى دیگر گناهكاران را بر منبر با الفاظ ركیك و زننده فحش مى داده است . همه این ها آفت هاى واعظى اند. موعظه را، آفت هاى بسیارى دیگر نیز هست .
بر واعظ است كه مراقبت كند بعد ازتكمیل مراتب اخلاص و صدق فرمان خدا: ((اتا مرون بالبر و تنسون انفسكم )) را.
نخست به موعظه خود پردازد، آنگاه با رفق و مدارا و حكیمانه مردم را موعظه كند، حالات شنوندگان را مراعات سازد. اگر شنونده ویژه اى ندارد، جانب ترس را در موعظه اش بیشتر آرد، و اگر شنونده اى دارد، كه انذار و ترساندن او را مایوس مى كند، یا حالت دیگر در او پدید مى آورد، مراعات حال آن شنونده را بنماید.
گفته اند حضرت زكریا(ع ) به هنگام حضور حضرت یحیى (ع ) در مجلس ‍ وعظ او، نامى از آتش ، عذاب و جهنم بمیان نمى آورد، همچنین اگر شنونده هتاكى حضور داشته باشد، از امید و عفو سخن گفتن او را بر نافرمانى خداوند جرئت مى دهد، و به هلاكت افكند.
كوتاه سخن : واعظ، با شنوندگان خود باید حالت پدرى حكیم را داشته باشد. آنچه را برآنان سودمند است دریغ ندارد و آنچه را زیان آور است دفع كند.
بدان : سودمندترین و موثرترین موعظه آن است كه با عمل همراه باشد، لقلقه زبان نباشد، چه بسا فاصله بین گفتار و رتار واعظ، مردم را برانجام گناهان جرئت داده و آنان را به علماء و انبیاء بدبین ساخته و از دین خارج كند.
از بیان امور غربیه اى كه با عقل عرفى مردم سازگار نیست بپرهیزد. مثلا ثواب هاى زیادى را كه در روایات بر یك كار كوچك آمده است ، مجرد و بدون توضیح نگوید: بلكه بهمراه آن قدرت خدا، و فلسفه این مقدار ثواب بر این عمل را، نیز بیان كند تا عقل به انكار روایات نپرداخته و وعظ او موثر افتد، بویژه در دورانى كه ملحدین با القاء شكوك و شبهه ها و ایرادها در پى بیرون كردن مسلمان ها از دین شان مى باشند.
نمى گویم كه به طور كلى این اخبار را نگوید، بلكه بگونه اى بیان كند كه عقل آن را بپذیرد دو آنچه را كه سبب از بین رفته استبعاد عقلى مى شود با آن همراه كند.
براى نمونه در تبیین ثواب دو ركعت نماز كه خداوند تعالى شانه در برابر هر حرفى كه مى خواند كاخى از دروز بر جد در بهشت به او مى دهد، گوید: عالم خیال ربا بنگرید كه بدون عمل و پرسش در آن عالم آنچه بخواهد به او مى دهد، در خیال خود مى توان در عرض یك ساعت هزار شهر از لولو و مرجان را خلق كرد. آن خدایى كه به عالم خیال این قدرت را داده است ، قدرت آن دارد كه بر عمل خیال آمده است عینیت بخشد. چنانچه درباره اهل بهشت آمده است كه آنان هر آنچه اراده كنند مى یابند و این برخاسته از قوت وجودى و توانائى آنها بر عینیت دادن به صورتهاى خیالى است اینكه خداوند بندگان مومن خود را در آخرت چنین توانى بخشد، از عقل بدور نیست ؛ حال اینكه در همین دنیا به بعضى از بندگانش این قدرت را بخشیده است همانگونه كه برخى اولیاء این قدرت را در موارد لازم ابراز كرده اند.
چنانچه حضرت ثامن الائمه (ع ) عكس شیر را تبدیل به شیر خارجى مى كند. حضرت موسى عصا را به اژده ها تبدیل مى سازد، حضرت عیس (ع ) مردگان را زده مى كند و حبیب خدا پیامبر ما(ص ) ماه را مى شكافد، مرده را زنده مى كند، سنگریزه را به سخن مى آورد، و بیماران را شفا مى بخشد و...
افزون بر این ها، خود تو، بر خلق صورت هاى بسیارى در علم خواب و خیال توانائى ، كه اگر بعضى موانع كنار رود، آنها دقیقا همانند موجودات خارجى را گاهى از اوقات ببینى امر معكوس شده ، موجودات خارج را خیالى و صورت هاى خواب و خیال را عینى مى پنداشتى .
بنابراین ((ثواب زیاد)) نه نامقدور است بر خداوند، كرم او را پایانى است ، چگونه بر مومنان كرم و بخشش بسیار نكند، آنكه كرامت و عطاهاى او بر كفار و معاندین در دنیا بى شمار است .
كوتاه سخن : اگر واعظ ثواب عبادات ها و كارها را همراه با این مقدمات بیان كند، خردهاى ناتوان این مطالب را دور نپنداشته و موعظه او زیانى بر دین و اعتقاد شنوندگان او نخواهد داشت .
برواعظ است : شنوندگان را بیمارانى برخوردار از مرض هاى گوناگون ؛ خود را طبیبى معالج ؛ گفتار، مطالب و مواعظ را داروها و معجون هایى كه با آن بیماران را معالجه مى كند بشمار آرد.
باید احتیاط و مراقبت او از طبیبى كه مریض صعب العلاج را معالجه مى كند، بیشتر و دقیق تر باشد، چون امور روحانى والاتر و دقیق تر است ، و خطر آن دائمى و تباهى آن بزرگتر است .
بر واعظ است كه براى انجام این امر مهم خود و كارهاى خود را به امامان معصوم (ع ) واگذار كند. (بیاد آرد كه موعظه او و حال او بهرگونه اى باشد به آنان عرضه و تسلیم مى شود.)
پیش از شروع منبر خدا را بخواند و توجه به او داشته باشد، و قبل از شروع سخن با قرائت ((بسم الله )) از خداوند یارى جوید. پس از آن سپاسى كوتاه گوید و با پناه بردن از شر شیطان و هواى نفس به پروردگار، موعظه را آغاز كند و سعى كند خویش را از اشتباهات حفظ كند.
بیقین خداوند او را نگاه دارد، و گفتار و مواعظ او را سودمند، موثر، نور و حكمت ، قرار دهد.
هدف او از موعظه باید: استوارى عقیده شنوندگان در دین ، ایجاد عشق خداوند، پیامبر و اولیاء(ع ) در دلها باشد، و در این راستا نعمت هاى بى پایان الهى را بر شمارد، و فرمان او را خطیر و عظیم جلوه دهد، و شدت خشم و سختى عقاب او را به یادها آرد.
بر شنوندگان ، ادب مراقبت با خدا و انبیاء و اولیاء را بیاموزد، و آنان را از زیبایى این زندگى دنیوى ، و زیور و زینت آن بر حذر دارد و پارسائى شان بخشد.


حالات اهل مراقبت ، خوفى كه آنان از خداوند داشتند، عبادات ها و مراقبت هاى آنان ، عشق و شوق آنها به دیدار خدا، لطف پروردگار به آنها، كرامت هاو عطاهایى كه خداوند به آنان داده است بر شنوندگان بر شمارد.
در لابلاى سخنان خود برخى از معارف بلند و استوار را با نرمى و بیان ساده در قالب الفاظى مانوس با زبان آنان و با استناد به باورهاى آنان همانند انبیاء(ص ) بازگوید.


تعداد کل صفحات: 36 1 2 3 4 5 6 7 ...